Wednesday، July 01، 2009
Friday، June 19، 2009
واقعیت یا امیدواری
حرف سر این است که مردمی هم که در اعتراض به نتایج انتخابات، در این تظاهرات شرکت می کنند، کم و بیش به دلایلی دست به این کار می زنند که با هدف عروسک گردانان این اعتراض ها اصلا همخوانی ندارد. مردم همیشه چند گام از رهبران شان جلوتر هستند. اگر آقای موسوی فقط به نتیجه انتخابات اعتراض دارد، مردمی که در تظاهرات شرکت می کنند، خواستار آزادی های بیشتر هستند. زنان، به حق، به دنبال تساوی حقوقی با مردان هستند؛ خیلی هشان از این روسری و توسری واقعا خسته شده اند؛ چادر و چاقچول را مظهر عفت و پاکدامنی نمی دانند و به آن اعتراض داند. مردان به وضعیت اقتصادی مملکت معترضند. تا کی آدم می تواند صبح تا شب سگ دو بزند و آخرش هم سرش جلوی زن بچه اش افتاده باشد که چرا کرایه خانه عقب افتاده است یا پول خرید برنج ندارد!
مخالفان نظام جمهوری اسلامی امیدواری هاشان را به تحلیل هاشان در مورد وضعیت عینی مملکت تعمیم می دهند. تحلیل های بسیاری از مخالفان را می شود با جمله "چه خوب می شد اگر..." آغاز کرد! چه خوب می شد اگر تظاهرات تا از میان رفتن جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کرد! چه خوب می شد اگر اهداف میر حسین موسوی با خواسته های مردم یکی می بود! چه خوب می شد اگر سپاه و بسیج و ارتش با مردم همصدا می شدند! چه خوب می شد اگر در آن بالا ها رفسنجانی و خامنه ای با هم کنار نمی آمدند و مردم بی گناه را در حاشیه خیابان انقلاب تنها نمی گذاشتند! چه خوب می شد اگر هدف موسوی از راهپیمایی از میدان "انقلاب" تا میدان "آزادی" واقعا گذار از انقلاب به آزادی می بود!
واقعیت اما این نیست. واقعیت این است که رفسنجانی و احمدی نژاد و کروبی و خاتمی و محسن رضایی همه اعضای جمهوری اسلامی هستند. گوشت و پوست همدیگر را می خورند ولی استخوان همدیگر را دور نمی ریزند. همه ی این اعتراض ها و تظاهرات در چارچوب نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. از چندین روز پیش از انتخابات، تمام مخالفان واقعی جمهوری اسلامی و آنهایی که به جدایی دین و دولت قایل هستند و با نهاد رهبری به عنوان مظهر استبداد مخالفت می ورزند، دستگیر و روانه زندان شدند. بیش از دویست نفر از مخالفان و از آن جمله آقای ابراهیم یزدی، رهبر نهضت آزادی، تحت بازداشت قرار گرفتند. تمام این اقدامات حکایت از این دارد که رهبران جمهوری اسلامی حاضر نیستند مصداق "یکی بر سر شاخ و بن می برید" باشند. همصدایی خاتمی، رفسنجانی، کروبی، موسوی، یا محسن رضایی با مردم تا آنجا ادامه می یابد که مردم خواهان قطع آن شاخی نباشند که اکنون سی سال است این آقایان بالایش نشسته اند به بقیه فخر می فروشند.
با این همه من هم، مثل بقیه هموطنانم، امیدوارم که این بار با دفعات پیش فرق داشته باشد و رهبرانی مثل خاتمی و موسوی، مثل گذشته، مردم را در میانه راه تنها و بی دفاع، در برابر اسلحه و چوب و چماق اوباشان جمهوری اسلامی رها نکنند!
Sunday، June 14، 2009
خلایق هرچه لایق
حالا هم، کسانی که به موسوی رای داده اند، خیال برشان برداشته است که گویا در اکثریت هستند و رای شان به حساب نیامده است. بازنده ی خوب بودن خیلی همت می خواهد. چرا نمی توانید قبول کنید که با آنهمه بازرسانی که آقای رفسنجانی با بودجه شخصی اش برای نظارت بر انتخابات استخدام کرده بود، تقلب انتخاباتی تقریبا غیر ممکن بوده است. با این همه سر و صدا، آقای موسوی هنوز کوچکتری مدرکی ارائه نداده است که ادعایش را ثابت کند که گویا در شمارش ارای انخاباتی، به نفع حلقه ی گم شده – ببخشید، احمدی نژاد – تقلبی شده است.
از طرف دیگر، گویا ملت ایران حافظه خوبی ندارند و خیلی زود از یاد برده اند که این بابا، میر حسین موسوی، همان کسی ست که هشت سال تمام، در سیاه ترین ایام جمهوری اسلامی، در هنگامی که بیشترین آزادیخواهان به جوخه های اعدام سپرده شدند، نخست وزیر نظام بوده است. سگ زرد برادر شغال سیاه! گور پدر موسوی و احمدی نژاد! خلایق هرچه لایق! اکثریت مردم ایران همین "گه" را می خواهند. نتیجه ی انتخابات مبارکشان باد!
نمی گذارند آدم ساکت بنشیند!
Tuesday، May 19، 2009
عشق عبث
در پس کوره راه خاطره های فرتوت،
یک یاد دوردست،
بی هنگام،
راه را بر جریان خیال خواهد بست
که آن همه تلاش
چه عبث نثار خاک پای عشق شد!
Friday، March 20، 2009
Sunday، March 23، 2008
باز بهار
هنگام که بغض آسمان ترکید
و اندوه انباشته
در طول زمستان سرد
در رگباری از قطره های اشک
بر دشت برهنه باریدن آغازید،
دانستم که بهار
در خم راه است.
درد بی صدای درختان
که سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه را
شش ماه است
در نطفه می پرورانده اند،
از زایش بهار خبرم داد.
غبار گذشته را
از چهره خانه زدودم،
زیبا ترین جامه ام را بر تن کردم،
گونه ام را به بزک لبخندی آراستم،
و از خانه بیرون رفتم
به استقبال بهار
که در خم راه بود.
انتظار سخت را
در شوق دیدار
تاب آوردم،
تا بهار طبیعت از راه رسید،
و سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه.
دریغ که یخ قطبی درونم
با هیچ آفتابی دیگر
ذوب نخواهد شد!
Friday، January 11، 2008
یاد سفر
آنروز که میخانه ها را بستند
ناچار شدیم
هرشب
بار اندوه را
با خود به خانه بیاوریم.
چندی نگذشت
که خانه
از اندوه لبریز شد.
آنروز بود که گفتم
باید رفت.
گفتی
"با تو یاد تو نیز
از خاطر ها خواهد رفت."
گفتم
"سفر را به خاطر بسپار،
مسافر رفتنی ست."
از عمر مسافر
اندکی بیش نمانده ست.
خاطره سفر نیز
کوتاه زمانی بیش نخواهد پایید.
