چهارشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۹

دلم گرفته ست

از پنجره ام به بیرون نگاه می کنم. تاریکی درخت و گل و چمن و پرنده را در بطن سیاهش مکیده و از نظر پنهان کرده است. کجایی دوست که پرده تار اشک را از مقابل چشمانم برگیری؟ قفس سینه قلبم را در تنگی بخیلش می فشرد. کجایی دوست که در های قفس را بر روی این زندانی بی یاور سرزمین های غریب بگشایی؟ می خواهم از خانه بیرون بروم و خویشتن و تنهایی بزرگم را غریق دریای ظلمت بی روشنی سازم که درخت و گل و چمن و پرنده را در بطن تاریک بی پایان خود کشیده است. ای دوست، آنگاه دیگر از پس تاریکی ها هرگز مرا نخواهی دید. و به یاد خواهی آورد که روزی، روزگاری، یک نفر، از ساحل تاریکی، دستانش را به سوی تو، که در روشنی عادت های کهنه ات روزگاری خوبی داری، دراز کرد و فریاد زد که دستانم را بگیر تا با هم از مرز کهنگی ها به تازگی چمن های نو رسته سفر کنیم. می خواستم با هم زورقی بسازیم از صفا و سادگی و صمیمیت و عشق، و از دریای هولناک ظلمت عبور کنیم تا ساحل دوست داشتن ها و شادمانی های بی شائبه. می خواستم، این باقیمانده بی مقدار زمان را، در بی نهایت ذوب شدن در نگاه سیالت بگذرانم، و با تو تا افق بی غروب دیدگانت سفر کنم. کجایی دوست که پرده ی تار اشک را از برابر چشمانم برگیری؟

امروز چه تنهایی سنگینی آسمان بی روشن زندگی بی بارم را ابری کرده است! چه تنهایی سنگینی! دلم گرفته ست و پرده ی تار اشک های شورم تماشای باران نم نم آسمان تنهایی را مبهم کرده است. چه تنهایی مبهمی که هر از گاه به دیدن شبح دوستی و یاوری، در تاریکی بی پایانی که درخت و گل و چمن و پرنده را در بطن سیاهش می مکد، مدت زمانی به امید سست دستی که به فشردن دست های تنهایم دراز شود، بی کسی را به فراموشی می سپرد تا باز از ساده لوحی و حماقت خویش شرمسار شود! شرمسارم از ساده لوحی و حماقت خویش! کجایی دوست که قطره های بی اختیار اشک را از روی گونه های سوخته ی این غریب تنهای سرزمین های دور به سرانگشت محبت بزدایی؟ کجایی دوست؟

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

مصاحبه در رایو صدای آمریکا

در تارخ بیست و هشتم آگوست به دعوت صدای آمریکا در برنامه ی تفسیر خبر فرصتی پیش آمد تا نظر ها و عقایدم را در باره مسایل روز ایران و سیاست خارجی آن منعکس کنم. در اینجا می توانید به این برنامه گوش کنید:


جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

تقلب در انتخابات

یک سال از دعوای سر تقلب در انقلاب می گذرد. هنوز که هنوز است دقیقا معلوم نشده است که آیا اصلا تقلبی در جریان انتخابات صورت گرفته است یا نه، و اگر فی الواقع انتخاب ریاست جمهوری به ننگ تقلب یا اتهام تقلب ملوث نمی شد، کدام یک از آقایان موسوی یا احمدی نژاد حائز اکثریت آراء می شدند؟ بعضی تحلیل ها از آن حکایت دارند که اگر هیچ گونه تقلبی در انتخابات صورت نمی گرفت، باز هم احمدی نژاد از ورطه ی رقابت پیروز بیرون می آمد. هرچند که احتمال تقلب در انتخابات ریاست جمهوری بی تردید بسیار زیاد بنظر می رسد، ولی یک نگاه سطحی به نتایج اعلام شده نشان می دهد که اگر طرفداران احمدی نژاد انتخابات را بدون دست بردن در صندوق های رای و تغییر آراء به نفع نامزد مورد نظر خود برگذار کرده بودند، احمدی نژاد بی هیچ شائبه ای به ریاست جمهوری انتخاب می شد. جناحی که خواستار پیروزی احمدی نژاد بود، در حقیقت از هول حلیم در دیگ افتاد.

پس چرا تقلب؟ آنچه همه فراموش کرده ایم و تحلیل گرانمان اصلا به آن نپرداخته اند این واقعیت است که انتخابات اصلی ریاست جمهوری نظام اسلامی پیش از آنکه مردم به پای صندوق های رای بروند انجام شده بود و نامزد هایی که از نظر نظام واجد شرایط احراز این مقام بودند از قبل مشخص شده بودند. آقایان احمدی نژاد، موسوی، کروبی، و بقیه همه از قربال شورای نگهبان گذشته و وفاداری شان را به نطام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه ثابت کرده بودند. لذا هر یک از ایشان با آراء مردم به مقام ریاست جمهوری دست می یافت، از نظر نطام هیچ فرقی نمی کرد.

اگر بر فرض محال، یکی از نامزد ها نماینده مخالفان جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه بود یا با خواست بازگشت نظام سلطنتی به میدان مبارزات انتخابی آمده بود، آنوقت می شد دلایل تقلب گسترده در انتخابات را به نحوی قابل قبول توجیه کرد. در این حالت امری بدیهی بنظر می آمد که نامزد یا نامزدان طرفدار جمهوری اسلامی از بیم افتادن قدرت دولت به دست مخالفان جمهوری اسلامی دست به تقلب در شمارش آراء زده باشند تا بقول روحانیت "بیضه ی اسلام" در مضان مخاطره نباشد. آیا هرگز هیچ یک از این تحلیلگران طرفدار اصلاحات و آرزومند ازادی کلام به این مطلب اندیشیده اند که براستی برای نظام جمهوری اسلامی احمدی نژاد یا موسوی یا کروبی یا رفسنجانی فرقی ندارند؟

پس چرا تقلب یا اتهام تقلب؟ بدیهی ست در میان دست اندرکاران نظام جمهوری اسلامی برای در دست گرفتن اهرم های قدرت در چارچوب مورد قبول همگی شان که همانا نظام جمهوری اسلامی ولایتی ست رقابتی سخت در جریان است. این رقابت از بدو انقلاب وجود داشته و هر از گاه به نفع این یا آن جناح فیصله یافته است. در آن زمان که خمینی در قید حیات بود، با توجه به مقبولیت عام وی در میان مهره های نظام، هرگاه این رقابت ها به مرحله ای گرهی و بحرانی می رسید، مداخله و میانداری وی موجب فیصله یافتن و حل بحران می شد. بعد از درگذشت خمینی، این رقابت ها با ائتلاف مهره های پر قدرت و به ضرر آنها که خارج از این ائتلاف ها قرار می گیرفتند حل و فصل می شد. در حال حاضر، اما، به نظر می رسد که هیچیک از این جناحبندی ها صاحب نفوذ و مشروعیت قبضه کردن تمام اهرم های قدرت نیست. نه جناح احمدی نژاد و مصباح یزدی که مشروعیت شان را در مقبولیت نزد امام زمان می دانند، نه ائتلاف رفسنجانی و واعظ طبسی که صاحب بزرگترین مراکز ثروت در ایران هستند، و نه جناح موسوی و کروبی و خاتمی که با شعار اصلاح طلبی بنا دارند قدرت و نفوذشان را بسط بدهند، هیچیک توانایی آنرا ندارند که دیگران را به پیروی از منویات و خواسته هاشان وادار کنند.

اینجاست که رای مردم اهمیت پیدا می کند. بدیهی ست در شرایطی که هیچیک از جناح ها دارای اهرم های لازم برای قبضه ی کامل قدرت نیست، احراز اکثریت آراء در انتخابات فرمایشی ریاست جمهوری اسلامی ناگهان مسئله ای پر اهمیت می شود، آنقدر که تقلب در انتخابات را توجیه پذیر می کند و صد البته وارد آوردن اتهام تقلب به جناح های دیگر را نیز ضروری می سازد.

اما این تنها دلیل تقلب یا اتهام تقلب در انتخابات نبوده است. فکرش را بکنید چطور می شود یک مضحکه انتخاباتی کاملا فرمایشی و از قبل مشخص شده را یکباره به انتخاباتی موجه، مشروع، و سالم تبدیل کرد که گویا نتیجه آن می توانست منعکس کننده خواست واقعی مردم باشد؟ یک اتهام ساده ی تقلب، موجب شد که بسیاری از مردم، که شک دارم برخی شان حتی در اصل انتخابات هم شرکت کرده باشند، به نفع نامزدی که سابقه اش با آنکه به عنوان برنده ی انتخابات معرفی شده است چندان تفاوت ماهوی ندارد، با شعار "رای مرا پس بدهید" به خیابان ها آمدند و به نفع نامزدی که ادعا می کند که در نتیجه انتخابات به ضرر او دستکاری شده است شعار دادند. و بعد همه ی رسانه های دنیا هم همصدا شدند که در انتخابات جمهوری اسلامی تقلب شده است فارغ از اینکه تقلب اصلی پیش از معرفی نامزد های انتخابات و در سطح سران جمهوری اسلامی از طریق رد صلاحیت نامزد هایی که فی الواقع می توانستد انعکاس خواسته ها و منویات مردم باشند و با همکاری و همفکری تمام نامزد هایی که هم اکنون بر سر تقلب در آراء مردم دعوا دارند صورت گرفته است.

این می شود که حالا آقایان موسوی و کروبی و خاتمی در خانه ها شان و در میان افراد خانواده شان زندگی عادی شان را در جمهوری اسلامی مورد علاقه شان در زیر تمثال مبارک امام راحل شان ادامه می دهند، ندا آقا سلطان ها و صد ها جوان بی گناه که حافظه تاریخی شان اجازه نمی دهد که موسوی و کروبی را بدرستی شناخته باشند جانشان را در راه مباره با فساد انتخاباتی مورد ادعای موسوی و کروبی از دست می دهند، مجید توکلی و صد ها جوان وطنپرست دیگر که به عشق آزادی بیان و به امید پشتبانی موسوی و کروبی و خاتمی به خیابان ها آمده بودند ناگهان خویشتن را تنها و بی پناه در زندان های جمهوری اسلامی می بینند، و برنده انتخابات – تقلبی یا غیر تقلبی – به اسنتاد اینکه مخالفانش از آزادی برخورداند و بعضی هاشان همچنان در مسند مقام هاشان هستند، در رسانه های عمومی دنیا اعلام می کند که همه در ایران از آزادی بیان برخورداند و هیچکس برای ابراز عقیده به زندان نمی افتد.

چهارشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

راه سوم

چه زود فراموش می کنیم! انگار همین دیروز بود که دعوای میان روشنفکران ما سر این بود که مرحله به مرحله با هجوم جمهوری اسلامی به آزادی های فردی و اجتماعی دستاورد انقلاب مقابله کنیم یا در برابر آن صف آرایی کنیم؟ ملی مذهبی ها که همان ابتدا تکلیف را معلوم کردند و با قرار گرفتن در کنار نیرو های متعصب اسلامی به همرزم ها و رفقا شان در سازمان چریک های فدایی خلق، سازمان مجاهدین، و حزب توده پشت کردند. مجاهدین خلق صرف را در این دیدند که با نیرو های به اصطلاح مترقی داخل جمهوری اسلامی ائتلاف "تاکتیکی" داشته باشند، انگاری جمهوری اسلامی چی ها خرند و معنی ائتلاف تاکتیکی را نمی فهمند. توده ای ها از راه دیگری وارد شدند. ریش گذاشتند و به صف نماز جمعه ای ها پیوستند و خواستند با رخنه کردن در نیرو های اسلامی افراطی و با قرار گرفتن در مسند مقام های دولتی از داخل به جمهوری اسلامی ضربه بزنند. زهی خیال باطل که تمام اسناد و مدارک سابق ساواک شاه به دست جمهوری اسلامی افتاده است و اغلب شکنجه گران سابق ساواک اکنون در خدمت اربابان جدیدشان قرار گرفته اند و اسم و رسم این توده ای های اسلام پناه بر جمهوری اسلامی معلوم است. بیچاره فدائیان خلق که در این وسط گیر افتاده بودند و تا بیایند تصمیم بگیرند که ائتلاف تاکتیکی خوبست یا بد است، جمهوری اسلامی توده ای های نفوذی را شناسایی و قلع و قمع کرده، و مجاهدین خلق را به جوخه های اعدام و سیاهچال های تنگ وتاریک سپرده بود.

حالا امروز هم بنظر می آید که روشنفکر های ما دچار همین بلاتکلیفی شده اند که آیا در قالب نظام باقی بمانند و به اصلاحات مرحله به مرحله تن در بدهند یا صاف در مقابل آن بایستند و با خطر کردن جان و مالشان، ریشه فساد را هدف قرار بدهند.

نظام جمهوری اسلامی در سی و دو سال گذشته ثابت کرده است که در مقابل هرنوع اصلاح طلبی تاکتیکی با قدرت خواهد ایستاد. تصور اینکه دست اندرکاران جمهوری اسلامی اجازه خواهند داد که نیرو های اسلامی مترقی تر به صفوفشان رخنه کنند و از طرق مسالمت آمیز ارکان قدرتشان را سست کنند ساده اندیشانه و ناشی از عدم شناخت جمهوری اسلامی است.

جنبشی که امروز در ایران به مقابله با ظلم و فساد رژیم اسلامی کمر بسته است، باید با این آگاهی که نظام ائتلاف های "تاکتیکی" را خوب می شناسد، مسیر و راه خود را مشخص کند. سخن گفتن از پیشروی مرحله به مرحله یا باید صادقانه و با هدف اصلاح و ابقای جمهوری اسلامی باشد، و یا اگر کوچک تری صبغه ای از نیت براندازی نهایی در آن باشد باید آماده سرکوب بی رحمانه از طرف نظام باشد.

با این پیش زمینه، سوالی که باید قبل از تعیین هرنوع تکلیفی برای جنبش فعلی بدان پاسخ گفت این است که آیا اصولا می شود با نظام و عاملانش که دستشان تا مرفق به خون هزاران ایرانی بیگناه آلوده است از در آشتی درآمد و صادقانه به امید اصلاحات مرحله به مرحله نشست؟

حالا، نهضتی که به بهانه اعتراض به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری، دوباره علم اصلاح طلبی را بالا برده است، با اتکا به برخی عناصر شناخته شده ی درون نظام که از خانه نشینی خسته شده اند و مزه قدرت و نفوذ هنوز زیر دندانشان است، قصد دارد دوباره نظام را به اصلاحات تشویق کند. اگر می شد در یک نوشته ی جدی بگویم "یک قران بده آش، به همین خیال باش،" حتما می گفتم.

موسوی و کروبی و الباقی رهبران این جنبش، سالها در درون دایره قدرت جمهوری اسلامی، شریک جنایت های این نظام بوده اند. دل بستن به ایشان، حتی اگر به اعتبار برخی طرفداران جنبش تاکتیکی و به امید اصلاحات مرحله به مرحله باشد، باز هم خیانت به خون پاک هزاران جوانی ست که در راه مقابله با سردم داران جنایت کار جمهوری اسلامی به خاک هلاکت افتادند. حتی اگر این جنبش در هدف هایی که دنبال می کند قرین توفیق باشد، حتی اگر موفق شود برخی ایراد های نظام را هم اصلاح کند – خانه از پای بست ویران است - فقط و فقط عمر جمهوری اسلامی را مستدام کرده است. حتی در آن زمان هم، به قول شاعر محبوبم شاملو "از بهشت گندتان ما را، جاودانه بی نصیبی باد!"

راه چاره چیست؟

نظام دو حزبی آمریکا مردم این کشور را به دو قطب محافظه کار و آزادیخواه تقسیم کرده است. هر از گاه یکی از این احزاب قدرت را در دست می گیرد و با سیاست هایش موجب بیزاری مردم می شود. بعد مردم، در انتخابات بعدی، به امید اینکه آن حزب دیگر می تواند ایشان را از ورطه ای که در آن افتاده اند نجات دهند، از حزب حاکم روی بر می تابند و نامزد های حزب دیگر را انتخاب می کنند. وقتی همان سیاست های نادرست ادامه می یابد، این مردم با حافظه تاریخی قاصرشان، خیلی زود یادشان می رود که آن حزب دیگر سیاست تازه ای برای متحول کردن اوضاع و هدایت آن ها به زندگی بهتر ندارد، و باز دوباره به نامزد های همان حزبی رای می دهند که قبلا ایشان را به حضیض مصائب اجتماعی و سیاسی هداایت کرده بود. دو باره روز از نو و روزی از نو! چیزی که مردم نمی دانند یا نمی خواهند بدانند این است که هر دو حزب بزرگ آمریکا خدمتکار یک ارباب هستند. سیاست های اقتصادی، اجتماعی، نطامی، و بین المللی ایالات متحده از طریق نمایندگان منتخب مردم آمریکا تبیین نمی شود. این به اصطلاح نمایندگان مردم فقط مسئول اجرای سیاست ها و راه کار هایی هستند که اربابانشان در شرکت های عظیم فرا ملتی به ایشان دیکته می کنند. تا زمانیکه خط سومی در عرصه سیاسی ایالات متحده ظهور نکند، همین آش است و همین کاسه.

داستان ایران و جمهوری اسلامی هم همین است. محافظه کاران گاه قدرت را در دست می گیرند و با سیاست هاشان مردم را ذله می کنند. بعد اصلاح طلب ها زمام امور را به دست می گیرند و با بی سیاستی ها، ناستواری ها، تزلزل در تصمیم گیری و بی اقدامی موجب یاس و ناامیدی مردم می شوند. و از آنجا که هر دو دسته به یک ارباب خدمت می کنند، این دور باطل همچنان ادامه می یابد و تکرار می شود. خط سومی لازم است که اساسا جمهوری اسلامی نباشد و از درون آن برنخاسته باشد. تا این راه سوم در عرصه سیاسی ایران ظهور نکرده باشد، دل بستن به هر نوح تغییری از درون نظام واهی و ساده لوحانه است.

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

شاید

دارم سعی می کنم ببینم چطور می توانم از روی کامپیوترم مستقیما مطالبی را که می نویسم به بلاگم منتقل کنم. اگر عملی باشد، دوباره فعالیت بلاگنویسی را از سر خواهم گرفت، شاید.

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

سگهای هار جمهوری اسلامی

باز جمهوری اسلامی با نمایش مسخره جمعیت جیره خوارانش خواست تا انظار جهانیان را خیره ی پایگاه مردمی خویش گرداند. غافل از اینکه مردمی که به ضرب پول و باج جمهوری اسلامی به خیابان ها می ریزند و عربده سر می دهند هرگز نمی توانند و نباید پایگاه سیاسی – اجتماعی نظام بشمار آیند. این گوسفند ها با بیرون ریختن از خانه هاشان و آمدن به خیابان ها نه تنها خطر نمی کنند که نان حرام سفره هاشان را تضمین می کنند. هزار گوسفند آغل جمهوری اسلامی ارزش یک مبارز راه آزادی را ندارد که جانش را در کف دست می گذارد و در برابر آتش تفنگ و ضربه باطوم مزدوران نظام باز هم به خیابان ها می آید و خواستار آزادی از بند این زنازاده های پلید می شود. جمهوری اسلامی، اگر بنا دارد فی الواقع پایگاه مردمی اش را به منصه انظار عمومی گذارد، یک روز – فقط یک روز – مزدوران و سگ های زنجیری اش را در سگدانی شان نگاه دارد و اجازه دهد تا مخالفانش به خیابان ها بیایند تا معلوم شود اکثریت با کیست. یا حتی بهتر، بگذارد تا در یک همه پرسی آزاد موافقان و مخالفان به پای صندوق های رای بروند و آزادانه بگویند جمهوری اسلامی آری یا خیر تا معلوم شود خواست قاطبه مردم چی ست. چه خیال عبثی، اما، که اگر جمهوری اسلامی استعداد برپایی انتخابات آزاد را داشت، هرگز کار به اینجا نمی کشید که کشیده است!

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

دستم بگرفت و پا بپا برد

در این دنیای بزرگ، یک نفر را داشتم که همیشه دعای خیرش همراهم بود. بی شائبه انتظاری یا توقعی، هر کار که از دستش می آمد برایم می کرد. عشقش بی قید و بی شرط بود، بی غل و بی غش بود. قلبش به بزرگی اقیانوس ها بود. گرمای نوازشش یخ تمام زمستان ها را آب می کرد. صدایش آرامش بود و اطمینان. حضورش اعتماد بود و جرات عمل. و وقتی نبود، دعای خیرش که همواره با من بود، همچنان اعتماد و جرات عمل را زنده نگاه می داشت.
چهار روز پیش، برادرم از ایران تلفن کرد:
چطوری؟
بد نیستم.
چه خبر؟
هیچ! مامان فوت کرد!

حالا دیگر بچه های کلاس سوم موضوعی برای انشاء ندارند. آنکه دعای خیرش پیوسته ناجی روز های سختم بود، دیگر در این دنیا نیست!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

سگ زرد...

گفتم اینبار هم مثل دفعه های پیش، همه ی آنهایی که مردم را به سبز پوشی و اعتراض ترغیب کرده اند، آخرش با اربابان قدرت کنار می آیند و مردم را در پیاده رو ها و خیابان ها، در مصاف نابرابر با بسیجی ها و پاسدار ها و لباس شخصی های از خدا بیخبر، تنها می گذارند و رها می سازند. گفت بیدار شو! به خود بیا! این دفعه با دفعه های پیش خیلی فرق دارد.

هرچه سعی می کنم، تفاوت این دفعه را با آن بار که خاتمی جنبش دانشجویی را، بی دفاع و برهنه، به دم تیغ دژخیمان جمهوری اسلامی فرستاد، درک نمی کنم. کاش می شد در اینجا گفتگویی را شروع کنیم با هدف روشن ساختن تفاوت وضعیت امروز معترضان به نتایج انتخابات در ایران و موقعیت ده دوازده سال پیش نهضت طرفداران باز شدن فضای سیاسی کشور.

یک نگاه سرسری به سردمداران حرکت فعلی، آدم هایی مثل میرحسین موسوی، کروبی، هاشمی رفسنجانی و بقیه، بی درنگ روشن می سازد که این آقایان با نهاد ولایت فقیه و استبداد مذهبی ناشی از آن مخالفتی ندارند. تنها مسئله اینها ترکیب فعلی قدرت در جمهوری اسلامی است، نه خود جمهوری اسلامی.

نمی دانم آیا من باید بیدار شوم یا آن یار عزیزی که چندان غرق تماشای درختان دور و برش شده است که از واقعیت جنگل باز مانده است!

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

خدایا، مددی!

امشب، اینجا، در این غربت آباد غریب آزار، که لبخند ها را گویا بر لب ها به ضرب سریشم چسبانده اند، و هیچ نگاهی بی شائبه تقاضایی به بزک محبت آراسته نمی شود، و رایحه های کارخانه ای اکنون سال هاست که عطر های دل انگیز طبیعت را به تاریک خانه فراموشوی فرستاده اند، تنها در برابر جامی از آن داروی گلگون حرام نشسته ام، به امید اینکه شاید سحرش شمیم گل های یاس کوچه باغ های الهیه را، و یاد کوهپایه های پوشیده از گل های سرخ شقایق پلور را، و عطر مرطوب و نمکین ساحل دریای بی بدیل مازندران را، و تلولو چشم نواز سقف لاجوردی پر ستاره کویر را، از دوردست خاطره های محبوبم به دسترش آسان حظ و سرور بیاورد. چه امید عبثی! از آب آتشین، تا کنون، جز صد ها سحرگاه خمار نسیبی نبرده ام، و عطر های دلکش و نگاه های مهربان و لبخند های بی غش و منظر های دلپذیر همجنان در پس سال ها، در محبس فاصله اسیر مانده اند.

مردمانی که دوستشان می دارم، مژگان و مجید و فرهاد و میترا و ندا و محسن و مریم، چونان گلبرگ های یاس، در معرض باد بی رحم، توان ماندن را محک می زنند! تا کی طاقت خواهند آورد؟ و من، در این غربت آباد، فقط می توانم دست هایم را به دعا به سوی آسمانی که به من تعلق ندارد بلند کنم، و از خدایی که هرگز اراده اش با خواهش های من همسو نبوده است بخواهم که تلاش مردمانم، همچون گذشته که بار ها، اینبار عبث نباشد.

خدایا، پرده سیاهی را از فراز سرزمین خاطره ها کنار بر کش! بگذار مژگان و مجید و بقیه، دوباره به نور آفتاب آزادی دل های پاکشان روشن شود! دیو ظلمت دیر زمانی ست با نام مقدس تو بر سرزمین خاطره های دوردست حکم رانده است. خدایا به یاران دیرینم مدد رسان تا بردیو ظلمت غلبه کنند و قائله ستم را از سرزمین محبوب به دیار هزیمت راهی سازند.

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

واقعیت یا امیدواری

دوست آمریکایی ام می خواست بداند که چرا جمهوری اسلای اینقدر با طرفداران محیط زیست در ایران مخالف است؟ پرسیدم چرا فکر می کند که جمهوری اسلامی با محیط زیست سر عناد دارد؟ استدلال کرد که پس چرا رنگ سبز را به عنوان مظهر و نشانه جنبش شان انتخاب کرده اند. خواستم بگویم که میرحسین موسوی سید است و رنگ سبز نشانه قرابت به خاندان پیغمبر اسلام است. دیدم این حرف ها حالی اش نمی شود. این است که رها کردم و گذاشتم در این خیال بماند که گویا مردم ایران میلیون میلیون به خیابان ها می ریزند و به خاطر محیط زیست خودشان را با توپ و تانک و مسلسل سرشاخ می کنند.
حرف سر این است که مردمی هم که در اعتراض به نتایج انتخابات، در این تظاهرات شرکت می کنند، کم و بیش به دلایلی دست به این کار می زنند که با هدف عروسک گردانان این اعتراض ها اصلا همخوانی ندارد. مردم همیشه چند گام از رهبران شان جلوتر هستند. اگر آقای موسوی فقط به نتیجه انتخابات اعتراض دارد، مردمی که در تظاهرات شرکت می کنند، خواستار آزادی های بیشتر هستند. زنان، به حق، به دنبال تساوی حقوقی با مردان هستند؛ خیلی هشان از این روسری و توسری واقعا خسته شده اند؛ چادر و چاقچول را مظهر عفت و پاکدامنی نمی دانند و به آن اعتراض داند. مردان به وضعیت اقتصادی مملکت معترضند. تا کی آدم می تواند صبح تا شب سگ دو بزند و آخرش هم سرش جلوی زن بچه اش افتاده باشد که چرا کرایه خانه عقب افتاده است یا پول خرید برنج ندارد!
مخالفان نظام جمهوری اسلامی امیدواری هاشان را به تحلیل هاشان در مورد وضعیت عینی مملکت تعمیم می دهند. تحلیل های بسیاری از مخالفان را می شود با جمله "چه خوب می شد اگر..." آغاز کرد! چه خوب می شد اگر تظاهرات تا از میان رفتن جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کرد! چه خوب می شد اگر اهداف میر حسین موسوی با خواسته های مردم یکی می بود! چه خوب می شد اگر سپاه و بسیج و ارتش با مردم همصدا می شدند! چه خوب می شد اگر در آن بالا ها رفسنجانی و خامنه ای با هم کنار نمی آمدند و مردم بی گناه را در حاشیه خیابان انقلاب تنها نمی گذاشتند! چه خوب می شد اگر هدف موسوی از راهپیمایی از میدان "انقلاب" تا میدان "آزادی" واقعا گذار از انقلاب به آزادی می بود!
واقعیت اما این نیست. واقعیت این است که رفسنجانی و احمدی نژاد و کروبی و خاتمی و محسن رضایی همه اعضای جمهوری اسلامی هستند. گوشت و پوست همدیگر را می خورند ولی استخوان همدیگر را دور نمی ریزند. همه ی این اعتراض ها و تظاهرات در چارچوب نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. از چندین روز پیش از انتخابات، تمام مخالفان واقعی جمهوری اسلامی و آنهایی که به جدایی دین و دولت قایل هستند و با نهاد رهبری به عنوان مظهر استبداد مخالفت می ورزند، دستگیر و روانه زندان شدند. بیش از دویست نفر از مخالفان و از آن جمله آقای ابراهیم یزدی، رهبر نهضت آزادی، تحت بازداشت قرار گرفتند. تمام این اقدامات حکایت از این دارد که رهبران جمهوری اسلامی حاضر نیستند مصداق "یکی بر سر شاخ و بن می برید" باشند. همصدایی خاتمی، رفسنجانی، کروبی، موسوی، یا محسن رضایی با مردم تا آنجا ادامه می یابد که مردم خواهان قطع آن شاخی نباشند که اکنون سی سال است این آقایان بالایش نشسته اند به بقیه فخر می فروشند.
با این همه من هم، مثل بقیه هموطنانم، امیدوارم که این بار با دفعات پیش فرق داشته باشد و رهبرانی مثل خاتمی و موسوی، مثل گذشته، مردم را در میانه راه تنها و بی دفاع، در برابر اسلحه و چوب و چماق اوباشان جمهوری اسلامی رها نکنند!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

خلایق هرچه لایق

خاتمی که با آنهمه سر و صدا رئیس جمهور شد، خیلی ها امیدوار شدند که نهضت اصلاحات ارتجاع را پس خواهد راند و از آن میان نظامی بر خواهد خاست که هم نماینده تمایلات مذهبی ایرانیان و هم انعکاس روحیه آزادیخواهی و مردم سالاری ایشان خواهد بود. بعد که معلوم شد این سید روی دیگر سکه زنگ زده جمهوری اسلامی ست و بقول معروف "خر همان خر است..." دوستانی که از دولت اصلاخات حمایت کرده بودند، به جای اینکه اعتراف کنند که خاتمی، در حقیقت، ماموریت داشته است که آزادی طلبان را به کام دستگیری و قتل و اعدام بکشاند، درست در زمانی که گنجی ها و امیر انتظام ها در سیاهچال های نظام شکنجه می شدند و دست به اعتصاب غذا می زدند، در رو دربایستی پذیرش اشتباه محاسبه شان، به احتجاجات خوش باورانه ای از قبیل "تغییر گفتمان" و "روشن شدن اذهان" متوسل شدند.
حالا هم، کسانی که به موسوی رای داده اند، خیال برشان برداشته است که گویا در اکثریت هستند و رای شان به حساب نیامده است. بازنده ی خوب بودن خیلی همت می خواهد. چرا نمی توانید قبول کنید که با آنهمه بازرسانی که آقای رفسنجانی با بودجه شخصی اش برای نظارت بر انتخابات استخدام کرده بود، تقلب انتخاباتی تقریبا غیر ممکن بوده است. با این همه سر و صدا، آقای موسوی هنوز کوچکتری مدرکی ارائه نداده است که ادعایش را ثابت کند که گویا در شمارش ارای انخاباتی، به نفع حلقه ی گم شده – ببخشید، احمدی نژاد – تقلبی شده است.
از طرف دیگر، گویا ملت ایران حافظه خوبی ندارند و خیلی زود از یاد برده اند که این بابا، میر حسین موسوی، همان کسی ست که هشت سال تمام، در سیاه ترین ایام جمهوری اسلامی، در هنگامی که بیشترین آزادیخواهان به جوخه های اعدام سپرده شدند، نخست وزیر نظام بوده است. سگ زرد برادر شغال سیاه! گور پدر موسوی و احمدی نژاد! خلایق هرچه لایق! اکثریت مردم ایران همین "گه" را می خواهند. نتیجه ی انتخابات مبارکشان باد!
نمی گذارند آدم ساکت بنشیند!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

عشق عبث

روزی اما، در معبر فراموشی،
در پس کوره راه خاطره های فرتوت،
یک یاد دوردست،
بی هنگام،
راه را بر جریان خیال خواهد بست
که آن همه تلاش
چه عبث نثار خاک پای عشق شد!

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

سال نو مبارک




رئیس جمهور اوباما عید نوروز را به ایرانیان تبریک می گوید

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

باز بهار

هنگام که بغض آسمان ترکید

و اندوه انباشته

در طول زمستان سرد

در رگباری از قطره های اشک

بر دشت برهنه باریدن آغازید،

دانستم که بهار

در خم راه است.

درد بی صدای درختان

که سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه را

شش ماه است

در نطفه می پرورانده اند،

از زایش بهار خبرم داد.

غبار گذشته را

از چهره خانه زدودم،

زیبا ترین جامه ام را بر تن کردم،

گونه ام را به بزک لبخندی آراستم،

و از خانه بیرون رفتم

به استقبال بهار

که در خم راه بود.

انتظار سخت را

در شوق دیدار

تاب آوردم،

تا بهار طبیعت از راه رسید،

و سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه.

دریغ که یخ قطبی درونم

با هیچ آفتابی دیگر

ذوب نخواهد شد!

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶

یاد سفر

آنروز که میخانه ها را بستند

ناچار شدیم

هرشب

بار اندوه را

با خود به خانه بیاوریم.

چندی نگذشت

که خانه

از اندوه لبریز شد.

آنروز بود که گفتم

باید رفت.

گفتی

"با تو یاد تو نیز

از خاطر ها خواهد رفت."

گفتم

"سفر را به خاطر بسپار،

مسافر رفتنی ست."

از عمر مسافر

اندکی بیش نمانده ست.

خاطره سفر نیز

کوتاه زمانی بیش نخواهد پایید.