یکشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۵

نوآم چامسکی

مقاله زیر را نوآم چامسکی در باره بحران اتمی ایران نوشته است: امیدوارم ترجمه ای که من از آن ارائه داده ام قابل پذیرش باشد
●

ضرورت توقف توسعه و ساخت تسلیحات اتمی، و حرکت در راستای حذف کامل این نوع تسلیحات، امروز از هر زمانی لازم تر به نظر می آید. هرگونه قصور در این اقدام می تواند نتایج وخیمی در بر داشته، و حتی موجب از میان رفتن تنها نوع شناخته شده حیات هوشمند باشد. به رغم تهدید فزاینده این بحران، پایان بخشیدن به آن ناممکن نیست.

برخورد با ایران بر سر برنامه اتمی اش تقریبا قطعی به نظر می رسد. قبل از 1979، هنگامیکه شاه همچنان در قدرت بود، دولت آمریکا از اتمی شدن ایران به شدت پشتیبانی می کرد. امروز ادعا می شود که ایران نیازی به برنامه اتمی صلح آمیز ندارد و لذا هدفش تنها می تواند دستیابی به سلاح اتمی باشد. در بخشی از مقاله اش، در واشنگتن پست، هنری کیسینجر می نویسد، "برای ایران که از تولید کنندگان عمده نفت است، تلاش برای دستیابی به انرژی اتمی، به هدر دادن امکانات محسوب می شود."

سی سال پیش، هنگامیکه کیسینجر وزیر امور خارجه کابینه جرالد فورد بود، نظر رسمی اش در مورد دستیابی ایران به انرژی اتمی چیز دیگری بود، "استفاده ایران از انرژی اتمی هم نیاز روزافزون اقتصاد در حال رشد ایران را برآورده می کند، و هم موجب آزاد شدن بخشی از نفت این کشور برای صادرات یا استفاده در صنایع پتروشیمی می شود."

سال گذشته، در پاسخ به سوال دافنا لینزر، گزارشگر واشنگتن پست، در مورد این تغییر موضع، کیسینجر با صراحت لهجه ای که خاص وی است، اظهار داشت که، "در آن زمان ایران متحد ایالات متحده بود."

لینزر می نویسد، "در سال 1976، دولت جرالد فورد نه تنها برنامه اتمی ایران را مورد تایید قرار داد بلکه با دستیابی ایران به مقادیر معتنابه پلوتونیوم و اورانیوم که لازمه ساخت بمب اتمی است، موافقت کرد. "برنامه ریزان امروز دولت بوش، منجمله دانالد رامسفلد، دیک چینی، و پال وولفوویتز، که اکنون با برنامه اتمی ایران مخالفت می کنند، در آن هنگام مقام های کلیدی امنیت ملی را در کابینه جرالد فورد در اختیار داشتند."

به نظر نمی آیند که ایرانیان برای ریختن تاریخ به ذباله دانی به اندازه دولت بوش اشتیاق داشته باشند. ایرانیان حکومت ظالمانه پنجاه سال گذشته شاه را، که پس از ساقط شدن دولت مردمی مصدق توسط کودتای ساخته و پرداخته آمریکا و انگلیس ممکن شده بود، از خاطر نبرده اند.

بعد دولت ریگان با تایید حمله صدام حسین به ایران و دادن کمک های نظامی و غیر نظامی به وی موجب از میان رفتن صد ها هزار ایرانی و کرد عراقی شد. پس از آن تحریم های اقتصادی سخت دولت کلینتون علیه ایران به اجرا گذارده شد، و دست آخر تهدید های حمله نظامی به ایران توسط دولت بوش که نقض آشکار منشور سازمان ملل است.

ماه گذشته، ایالات متحده پذیرفت که بطور مشروط به مذاکرات اتحادیه اروپا با ایران بپیوند، اما از تهدید حمله نظامی علیه ایران دست بر نداشت. بدینسان هرگونه پیشرفتی در مذاکرات تحت الشعاع حمله نظامی قرار گرفت و در عمل بی نتیجه ماند. حوادث اخیر بدبینی نسبت به نیت واقعی ایالات متحده را موجه می سازد.

بنا بر اظهارات فلینت له ورت، عضو عالیرتبه شورای امنیت ملی دولت بوش، در ماه مه سال 2003، دولت اصلاح طلب خاتمی، "دستورالعملی فراگیر را برای حل و فصل دیپلوماتیک کلیه موارد اختلاف دو کشور" پیشنهاد کرده بود. "تعین تکلیف حزب الله لبنان، فیصله دادن به مناقشات فلسطین و اسرائیل، مسئله تسلیحات کشتار جمعی، همکاری با سازمان نظارت بر تسلیحات اتمی" در زمره مسائل قابل بحث قرار داشتند. بنا به گزارش ماه گذشته تایمز مالی، دولت بوش از پذیرش پیشنهاد ها خوداری کرد، و دیپلومات سوئیسی ای که بسته پیشنهادی را به دولت بوش منتقل کرده بود مورد توبیخ واقع شد.

سال بعد، اتحادیه اروپا به موافقتی با ایران دست یافت که برابر مفاد آن ایران باید غنی سازی اورانیوم را متوقف می کرد و در مقابل اتحادیه اروپا تضمین می کرد که اسرائیل یا آمریکا از حمله به ایران خودداری کنند. تحت فشار آمریکائیان، اتحادیه اروپا به توافق وفادار نماند و جمهوری اسلامی فعالیت غنی سازی اورانیوم را از سر گرفت.

اطلاعات در دست در مورد برنامه هسته ای ایران حاکی از این است که فعالیت این کشور در چهارچوب بند چهار قرارداد منع توسعه تسلیحات هسته ای قرار دارد که به کشور های عضو اجازه تولید سوخت هسته ای برای مصارف غیر نظامی را می دهد. دولت بوش خواهان سخت تر شدن لحن این بند قرارداد است، و من هم با این نظر دولت بوش موافقم.

در سال 1970 که توافق منع توسعه تسلیحات اتمی به اجرا درآمد، بین فن آوری تولید سوخت برای نیروگاه های اتمی و تولید آن برای استفاده در تسلیحات اتمی فاصله زیادی وجود داشت. پیشرفت فن آوری این فاصله را کوتاه کرده است. معهذا هر نوع تغییری در این توافق باید حق کشور های غیر اتمی برای استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای را به صراحت تضمین کند.

در سال 2003 پیشنهاد قابل پذیرشی از جانب محمد البراده ای، رئیس بنگاه بین المللی انرژی اتمی ارائه شد مبتی بر اینکه کلیه مراحل چرخه تولید سوخت هسته ای قابل استفاده در تسلیحات هسته ای "پس از دادن تضمین های لازم به کشور های دارای این نوع تسلیحات" تحت کنترل بین المللی قرار بگیرد. به اعتقاد البراده ای، این اقدام تنها راه مطمئن به اجرا درآوردن مصوبه 1993 سازمان ملل متحد برای منع تولید سوخت اتمی مورد استفاده در تسلیحات اتمی بشمار می آید.

تا جایی که من اطلاع دارم، تا این لحظه تنها یک کشور با پیشنهاد البراده ای موافقت کرده است. در فوریه گذشته، علی لاریجانی، رئیس هیات مذاکره کننده ایرانی، در مصاحبه ای موافقت ایران با این پیشنهاد را اعلام داشت. دولت بوش تنها دولتی ست که از پذیرش مصوبه منع تولید سوخت اتمی خودداری کرده است. در نوامبر سال 2004، کمیته نظارت بر خلع سلاح سازمان ملل مصوبه منع تولید سوخت اتمی را مورد تصویب قرار داد. صد و چهل و هفت کشور به این مصوبه رای مثبت دادند. تنها کشوری که رای منفی داد ایالات متحده بود. اسرائیل و انگلستان رای ممتنع دادند. سال گذشته این مصوبه در مجمع عمومی سازمان به رای گذارده شد. این بار دو کشور آمریکا و پالائو به آن رای منفی دادند. آراء انگلستان و اسرائیل همچنان ممتنع بود.

راه های متعددی برای پایان بخشیدن به این بحران موجود است. در این میان نخستین راه خاتمه بحران پایان دادن به تهدید حمله نظامی آمریکا و اسرائیل به ایران است که موجب راسخ شدن عزم ایران در تولید سلاح هسته ای به منظور خنثی کردن این تهدید شده است.

دومین راه چاره پیوستن به مصوبه منع تولید سوخت اتمی بدون نظارت بین المللی و پذیرفتن پیشنهاد البراده ای یا چیزی شبیه آن است.

اقدام سوم اجرای صادقانه ماده ششم توافق منع توسعه تسلیحات اتمی ست که خواهان تلاش کشور ها عضو برای امحاء تدریجی و داوطلبانه تسلیحات هسته ای شده است. هیچیک از کشور های صاحب تسلیحات هسته ای داوطلب اجرای این ماده از توافق نشده است. در این میان ایالات متحده به وضوح این ماده توافق را زیر پا می گذارد.

اقدامات یاد شده موجب کاسته شدن بحران بین المللی با ایران خواهد شد. از همه مهم تر، اما، درک این گفته محمد البراده ای ست که، "هیچ راه حل نظامی ای برای این بحران موجود نیست. تصور چنین راه حلی از منطق به دور است. تنها راه حل قابل پذیرش و بلند مدت، راه حلی ست که حاصل مذاکرات باشد." چنین راه حلی کاملا در دسترس است.

شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۵

وارد چرچیل ـ 2

اصل مقاله ای را که موجب آغاز درگیری وارد چرچیل با رسانه های آمریکایی و زیر سوال رفتن آزادی بیان در ایالات متحده آمریکا شد در اینجا بخوانید

جمعه، تیر ۱۶، ۱۳۸۵

وارد چرچیل

اگر وارد چرچیل را نمی شناسید و مطالبش را نخوانده اید، توصیه می کنم حتما این مقاله را بخوانید. وارد چرچیل، بعد از حمله های تروریستی یازدهم سپتامبر، به صراحت این حملات را نتیجه طبیعی سیاست های خارجی ایالات متحده دانست، و اعلام کرد که چنانچه این سیاست ها ادامه پیدا کند، آمریکائیان باید حمله های تروریستی جدیدی را علیه منافع ایالات متحده در داخل یا خارج از آمریکا انتظار داشته باشند.

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

تجارت انسان

وقتی سرانجام در سال 1998 موفق به خروج از ایران شدم، اولین مقصدم لارناکا در قبرس بود. لارناکا شهر کوچکی ست در کرانه جنوبی جزیره قبرس با ساحلی از شن و ماسه سفید که در پرتو آفتاب مدیترانه مثل مرواریدی می درخشد. قبل از اشغال مناطق شمالی قبرس به وسیله ترکیه، و تقسیم بی رحمانه این کشور در امتداد مرز های قومی و نژادی، شهر ساحلی فاماگوستا، در شمال جزیره، بیشترین تعداد توریست ها و مسافران را به خود جذب می کرد، اما افسوس که امروز فاماگوستا به شهر ارواح مبدل شده است، و دیگر نمی تواند مقصد مردان میانسال انگلیسی باشد که به دنبال آفتاب گرم، آب های نیلگون مدیترانه، و دختران خوش اندام و زیبا روی روسی و اوکراینی و مجار و رومانیایی و آلبانیایی، جزیره بارانی انگلستان را ترک می کنند تا دوران بازنشستگی را در بهشت آفتابی قبرس سر کنند. امروز لارناکا مقصد این مردان است.

در سالن گمرک فرودگاه لارناکا دست کم ده باجه کنترل گذرنامه و صدور روادید وجود داشت. هشت تای این باجه ها به مسافران ورودی از اتحادیه اروپا اختصاص داشت که بی درد سر و بدون نیاز به روادید و نشان دادن مقدار پولی که همراه داشتند، پاسپورتشان را مهر می زدند و بی معطلی به بیرون از سالن کنترل گذرنامه و به خاک قبرس هدایت می شدند. دو باجه دیگر، که صف های پشتشان انگار اصلا قصد کوتاه شدن نداشت، به ورودی سایر کشور ها، منجمله ایران، اختصاص داشت.

آن روزی که من وارد فرودگاه قبرس شدم، همزمان مسافران دو هواپیمای شرکت بریتیش ایرویز و یک هواپیمای آارو فلوت روسی نیز وارد سالن گمرک شده بودند. طبیعتا مسافران هواپیمایی انگلیس در صف باجه های ویژه اتحادیه اروپا قرار گرفتند و مسافران هواپیمایی روسیه به صف ایرانی های پرواز هما پیوستند. همچنانکه در صف منتظر رسیدن نوبتم بودم تا تحقیر خالی کردن کیفم و نشان دادن دو هزار دولاری که به همراه داشتم را هرچه زود تر پشت سر بگذارم، نگاهی به مسافران ورودی، سخت موجب کنجکاوی ام شد. در صف انگلیسی ها از میان بیش از دویست مسافر ورودی، شاید تنها ده یا پانزده نفر زن وجود داشت؛ بقیه همه مردان میانسال و بعضا حتی مسن بودند. در میان بیش از صد و پنجاه مسافر هواپیمای روسی، قضیه درست برعکس بود، ده پانزده نفر مرد و الباقی همه دختران جوان، یکی از یکی خوشگل تر و خوش هیکل تر. ایرانی ها هم که تکلیفشان معلوم بود؛ اغلب خانواده هایی بودند با سه چهار تا بچه قد و نیم قد؛ مرد ها همه شلوار بلند به تن داشتند ـ بر عکس انگلیسی ها که بدون استثنا شورت پا شان بود ـ و زن ها معلوم بود که درست قبل از پیوستن به صف، یک سری به توالت رفته بودند و هول هولی مانتو و روپوش و روسری را در آورده و حالا با لباس های آلامد اروپایی، در حالی که هنوز مانتو روی دستشان بود، در صف، منتظر نوبت شان ایستاده بودند. اینها خانواده هایی بودند که دستشان به دهنشان می رسد و وسع مالی شان اجازه می دهد که چند روزی را برای گذران تعطیلات با زن و بچه هاشان، دور از چشم ماموران کمیته و بسیج، که گویا جز حصول اطمینان از پیدا نبودن حتی یک تار موی زنان و دختران هیچ دغدغه دیگری ندارند، به کشوری چون قبرس سفر کنند.

در راه هتل، کنجکاوی ام را با راننده تاکسی ام در میان گذاشتم. معلوم شد کاباره ها و بار های قبرسی، این دختران را فوج فوج از اروپای شرقی برای کار در این محل های عشرت و خوشگذرانی به قبرس می آورند. خرج مسافرت و پول بلیط هواپیما را به صورت وام در اختیار این دختران می گذارند، و در عوض گذرنامه هاشان را به محض ورود می گیرند و تا زمانیکه وام پرداختی مستهلک نشده است، این دختران در واقع زندانی کارفرمایان کاباره دارشان محسوب می شوند.

مردان میانسال انگلیسی هم، با استفاده از قدرت خرید حقوق های بازنشستگی شان در قبرس، که در مقایسه با انگلستان به ایشان اجازه داشتن استاندارد بالا تری از زندگی را می دهد، به این جزیره می آیند، آپارتمان یا خانه ای در اینجا خریداری می کنند، و هر شبی را با یک دختر جوان اروپای شرقی سر می کنند. پلیس و ماموران گمرک به خوبی از علت مسافرت این دختران به قبرس آگاهند، اما گویا در یک اتحاد پنهان با دست اندرکاران تجارت انسان، موضوع را به دیده اغماض می نگرند. فراموش نباید کرد که صنعت توریسم بزرگ ترین منبع درآمد قبرس است. دختران اروپای شرقی، که به وسیله ارباب صنعت تفریح و عشرت به قبرس آورده می شوند، موجب افزایش درآمد ارزی این کشور از منبع توریسم می شود. لذا دولت قبرس این برده فروشی قرن بیست و یکمی را نادیده می گیرد.

زنان، دختران جوان، و اطفال هدف اصلی و قربانیان صف اول این تجارت برده قرن بیست و یکمی هستند که اگر برای خدمت در عشرتکده های و تفرجگاه ها، و روسپیگری از محل اصلی زندگی شان به سرزمین های دوردست منتقل نشده باشند، به کار طاقت فرسا در کارگاه ها، یا خدمتگزاری در منازل ثروتمندان، و ازدواج های اجباری وادار می شوند. متاسفانه در سال های اخیر، مهاجرت به مسئله ای زنانه مبدل شده است. هر روز تعداد بیشتری از زنان کشور های پیرامونی با آروزی فراهم آوردن زندگی بهتری برای خانواده هایشان به دام تجار انسان می افتند، و با وعده کار در رستوران ها یا هتل ها، نهایتا وادار به روسپیگری و تن فروشی می شوند. با توجه به نهضت مساوات خواهی زنان در کشور های کانونی و پیشرفته، به نظر می آید که "پدرسالاری" برای تضمین دوام و بقایش، به انقیاد زنان کشور های فقیر روی آورده است. در ایالات متحده اغلب کارگران خانگی را زنان مهاجر کشور های آمریکای جنوبی تشکیل می دهند. متاسفانه رابطه تنگاتنگ نژاد، طبقه اجتماعی، و جنسیت، با توجه به فساد اخلاقی مردان متمول کشور های ثروتمند تر، که برای ارضای امیالشان از هیچ اقدامی فروگذار نیستند، زنان، دختران جوان، و کودکان را هدف این برده فروشی نوین کرده است.

همچون قبرس، دولت های کشور های جهان سوم، که به یمن این تجارت انسان صاحب درآمد های ارزی سرشار می شوند، به هیچ اقدام جدی ای در راستای جلوگیری از آن دست نمی زنند. از قرار معلوم اخیرا تعداد زیادی از زنان و دختران جوان ایرانی به همین سیاق به کشور های حاشیه جنوبی خلیج فارس کشانده شده اند. تا زمانیکه فقر و بیکاری از جوامع کشور هایی مثل ایران ریشه کن نشده باشد، هر روز شاهد بالا گرفتن مقیاس این برده فروشی نوین خواهیم بود.

چهارشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۵

وبلاگ ـ دو

مجید زهری را بسیار غیر منطقی یافتم. شیوه بحث کردنش مرا یاد حزب اللهی های دو آتشه می اندازد. یک مطلب را ثابت شده می انگارد و بعد بر اساس آن کاخی از استدلال بر پا می کند که از اساس نادرست است. تجربه های شخصی اش را ملاک قرار می دهد. در بحث اخیر در مورد همجنس گرایان ایرانی، بر اساس تجربه ای شخصی که معلوم نیست از کجا و چگونه به آن دست یافته است، حکم داد که "تمام خانم های مددکار اجتماعی دچار محرومیت های جنسی هستند چون مثل آقایان نمی توانند خود ارضائی کنند." نقل به مضمون کرده ام. خودتان اصل اش را در اینجا بخوانید. زهری خیلی عصبانی است. تصمیم اش را هم گرفته است، لذا نباید با دلیل و منطق مزاحمش شوید. تازگی مطلبی را در وبلاگش قرار داده است در باره بیزاری اش از ایرانیان خارج از کشور و آرمان گرایی ایشان و خلاصه اینکه اینها هیچ چیز راجع به وقایع داخل ایران نمی دانند و بهتر است صدا شان در نیاید. زهری فراموش کرده است که تقریبا تمام نقش آفرینان انقلاب اسلامی، از جمله شخص رهبر انقلاب، از خارج از ایران آمدند. امتیازی که خارج نشینان بر فعالان داخل ایران دارند این است که فریب جزئیات وقایع روزمره را نمی خورند. با گفتار یا کردار این یا آن آخوند ـ مثلا خاتمی ـ از هدف اصلی منحرف نمی شوند. و از همه مهمتر فقط و فقط به مردم ایران دل امید بسته اند و به آنچه این مردم می خواهند گردن می نهند، و مثل برخی وبلاگ نویسان بی ادب قصد تحمیل عقایدشان را بر مردم ندارند، و تا زمانیکه خواست اکثریت مردم ایران نوعی جمهوری اسلامی است ـ محافظه کار یا اصلاح طلب ـ این خارج نشینان، که برخی شان در تبعید اجباری و بعضی شان در تبعید داوطلبانه به سر می برند ـ درک می کنند که "اسب کور نعلبند کور می خواهد.!" البته هستند کسانی در خارج از ایران که از کنار گود فریاد می کشند که "لنگش کن!" اینها را به حساب آگاهان خارج از ایران نباید گذاشت. اینها داخل ایران هم که بودند، در کنار اجاق شقایق رژیم عوض می کردند. "چی شده؟ دستگیر شدیم؟"

وبلاگ ها

در روز های اخیر فرصتی شد که به وبلاگ های دیگران سر بزنم و از آن میان پر طرفدار ترین آنها را کمی بیشتر مورد مداقه قرار دهم.

●

اول وبلاگ حسین درخشان ـ سردبیر:خودم ـ که او را پدر وبلاگ ایرانی می دانند. به طور مشخص، درخشان برای خودش می نویسد، و کاملا معلوم است که اصلا برایش مهم نیست که مخاطبش راجع به نوشته هایش چه نظری دارد. خیلی خصوصی می نویسد؛ تجربه های و ادراک شخصی اش برایش از هر چیز دیگر مهم تر است. آنها را خیلی عمده می کند و گاه به نظر می آید که، با اجازه عنوان ابویت اش، گمان می کند که دیگران باید حرف هایش را بپذیرند. این خصلت همه پدر ها ست، حالا چه پدر وبلاگ باشند یا پدر چهار تا بچه تخس زبان نفهم. مگر نه حسین آقا؟ لینک هایی را که بعضا در وبلاگش قرار می دهد بسیار مفید یافته ام.

●

دومی وبلاگ مسعود بهنود بود. بهنود که گاه مقاله هایش در روزنامه اعتماد ملی را در وبلاگش قرار می دهد، همچنان، مثل قدیم ها، پر طمطراق و مطنطن می نویسد. فاعل و مفعول جملاتش را باید با ده بار خواندن هر جمله در میان واژگان زیبایی که به خدمت می گیرد با دشواری پیدا کرد. به قالب و شکل ظاهری نوشته هایش خیلی بها می دهد. ولی همچنان گذشته محتوای نوشته هایش چندان دندانگیر نیست. خیلی مراقب است که مطالبش به کسی برنخورد. به میخ و به نعل می زند. اما من، چه در دوران شاه و چه بعد ها که در دوران اصلاحات بهنود دوباره فعال شد، او را دوست داشته ام، و مطالبش را کم و بیش می خوانده ام. برعکس درخشان، بهنود برای مخاطبین اش می نویسد و عکس العمل خواننده اش برایش مهم است.

●

نیک آهنگ کوثر را بسیار بد آهنگ یافتم. مطالبش نه محتوا دارد و نه شکل و ظاهری خواننده پسند. پیداست که وبلاگش جنبه خصوصی روزنگاری در یک دفتر خاطرات را ندارد. پیداست که انتظار دارد کسانی به وبلاگش مراجعه کنند و به مطالبش عکس العمل نشان دهند. اما در عین حال بسیار خصوصی می نویسد. مرا یاد فضای "ندا رایانه" می اندازد. با همه دعوا دارد. نه، دعوا ندارد؛ سر یک موضوعی را باز می کند، بعد خودش کنار می نشیند و ناخن می ساید و از دعوا کردن دیگران ته دلش قند آب می کند. خودش هم اعتراف می کند که از دوبهم زدن خوشش می آید.

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

کره شمالی

ایتالیا بر آلمان پیروز شد. حق شان بود.

فضاپیمای دیسکاوری هم به فضا پرتاب شد. و اما بعد...

●

شنیده اید که می گویند فلانی زورش به خر نمی رسید، پالانش را چسبیده است؟ شده است جریان بوش و دار و دسته نو محافظه کارش! اصل تهدید علیه مردم آمریکا پیوسته در کره شمالی بوده است که از سال ها پیش بمب اتمی داشته است، و حالا امروز با آزمایش موشک های دوربرد میان قاره ای، ثابت کرده است که بزودی به فن آوری تحویل این بمب ها در ایالات متحده و بسیاری از متحدان آن در آسیای دور نیز دست خواهد یافت. مبارک باشد! البته باز هم ساده لوحانی خواهند بود که حمله آمریکا به عراق را در راستای مبارزه این کشور با خطر تسلیحات کشتار جمعی و تروریسم بین المللی خواهند انگاشت. اما بخوبی پیداست که دست کم خطر تسلیحات کشتار جمعی در جای دیگری از "محور شیطانی" آقای بوش قرار دارد و اشعال عراق به وسیله آمریکا و متحدان نیم بندش به هیچ وجه تهدید این خطر را علیه آمریکا و سایر کشور های آزاد دنیا نکاسته است.

و اما نتیجه حاصل از گرفتاری آمریکا در باتلاق عراق، لااقل برای مردم آمریکا این بوده است که فعالیت های کشور هایی مثل کره شمالی و ایران از کانون توجه شان خارج شده است. در سایه این بی توجهی، هر دو کشور فوق توانسته اند با استفاده از گرفتاری آمریکا در عراق و افغانستان به تکمیل پروژه های تسلیحاتی شان ادامه بدهند.

اتحادیه اروپا و هشت کشور قدرتمند جهان تا روز دوازدهم جولای به ایران مهلت داده اند تا پاسخی به بسته پیشنهادی اتحادیه اروپا ارائه دهد. با تحول جدید، بعید بنظر می رسد که این کشور ها بتوانند به شکلی جدی به مسئله ایران بپردازند. آیا باز یک بار دیگر جمهوری اسلامی برای مدتی قسر در رفته است؟

این هفته بناست احمدی نژاد به دعوت رئیس دولت عراق به بغداد مسافرت کند. آیا این نقطه ی آغاز مذاکرات ایران و آمریکا خواهد بود یا دهن کجی دیگری به آمریکا و متحدانش است؟

چهارم جولای

چهارم جولای، روز استقلال آمریکا، بر مردم این کشور مبارک باد! امروز مردم آمریکا پیروزی شان را بر امپریالیزم پیر بریتانیا در دویست و سی سال پیش، با آتش بازی و مسابقات هات داگ خوری جشن می گیرند. بسیاری از خانواده های آمریکایی امروز را در دامان طبیعت سپری می کنند؛ به کنار دریاچه ای می روند، یا به کوه و صحرا می زنند. آنها که در خانه می مانند، اجاق باربکیو شان را روشن می کنند، و بوی گوشت کباب شده تمام محله ها و کوچه پس کوچه های شهر ها را فرا می گیرد. پرچم های آمریکا در بیرون اغلب خانه ها به فراز در می آید. مصرف مشروبات الکلی در این روز ناگهان افزایش پیدا می کند؛ میزان مصرف بنزین هم بالا می رود؛ و متاسفانه ترکیب این دو موجب افزایش تعداد تصادفات رانندگی و کشته شدن بسیاری از آمریکائیان می شود.

هرا که تاریک می شود، صدای انفجار های ناشی از ترقه و آتش بازی ها، آدم را به یاد چهارشنبه سوری، در مقیاسی بسیار بزرگ تر، و بدون حضور برادران کمیته و بسیج می اندازد. اول ها، من با شنیدن صدای انفجار این ترقه ها، یاد شب های فرار از حمله های هوایی عراق، در دوران جنگ هشت ساله می افتادم. حالا دیگر عادی شده است.

از چهارم جولای که بگذریم، در جنوب ایالات متحده، در مکزیک، نتیجه انتخابات ریاست جمهوری هنوز مشخص نشده است. آمریکائیان به دقت این انتخابات را زیر نظر دارند زیرا مکزیک می تواند کشور دیگری در آمریکای مرکزی و جنوبی باشد که به سوسیالیزم و چپ بین المللی متمایل می شود.

در نواره غزه در فلسطین، با بمباران و تخریب نیروگاه برق توسط هواپیما های اسرائیلی، مردم در این گرمای تابستان، از نیروی برق محروم شدند. میلیون ها فلسطینی دیشب را در تاریکی سر کردند، و حالا حالا ها هم از برق خبری نخواهد بود. نیرو گاه تخریب شده از محل کمک های مالی آمریکا به مردم فلسطین ساخته شده بود، و لذا اسرائیل در واقع بیش از پنجاه میلیون دولار پول مالیات دهندگان آمریکایی را به هدر داده است. روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست...

برای آنها که این روز ها دچار تب فوتبال هستند و دلشان با برد و باخت تیم های محبوبشان از شادی یا اندوه آکنده می شود، بازی ایتالیا و آلمان باید خیلی جالب باشد. مسلما بازار کری خواندن طرفداران این دو تیم هم کاملا داغ است.

تا یادم نرفته، فضا پیمای دیسکاوری هم آماده پرواز است و تا این لحظه که این مطلب را می نویسم برنامه این پرواز لغو نشده است و هشتاد درصد احتمال انجام آن می رود.

دوشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۵

آزادی کلام

سخن گفتن از آزادی کلام و سایر آزادی هایی که منشور جهانی حقوق بشر برای آدمیان به رسمیت شناخته است، بدون تبیین میدان و حوزه عمل و تاثیر آن ها، شعار دادن و مبهم گویی ست. فارغ از کانونی یا پیرامونی بودن کشوری که مسئله آزادی بیان و حدود و مرز هایش در آن مطرح است، درک صحیح حق آزادی بیان، در میان سایر حقوقی که در منشور جهانی حقوق بشر قید شده است، از اهمیت درجه اول برخوردار است. در دموکراسی های غربی، که خود را مدافعان صف اول آزادی کلام می دانند، تنها برخورداری از این حق اولیه انسانی نیست که دارای اهمیت است. در این کشور ها بیان آزادانه مطالب تنها یک جنبه حق آزادی بیان است. جنبه مهم تر که غالبا مورد تجاهل قرار می گیرد حق دسترسی به رسانه ای گروهی ست که مطلب نوشته شده یا گفته شده را در معرض قضاوت جامعه قرار دهد. در کشوری مثل ایالات متحده آمریکا، که غالب رسانه های گروهی، از جمله جراید، تلویزیون، و رادیو، انحصارا به تعداد معدودی از شرکت های بزرگ تعلق دارند، حق آزادی کلام کسانی که به این رسانه ها دسترسی ندارند، یا مطالبی را مطرح می کنند که در راستای منافع این شرکت ها و حامیانشان در میان ارباب صنایع و ثروتمندان نیست، کاملا محدود است. حق آزادی بیان، بدون حق دسترسی عادلانه به رسانه های گروهی بی معنی و فاقد ارزش است.

جمهوری اسلامی، با درک این معنی، رادیو و تلویزیون را در انحصار خود قرار داده است، و در هشت، نه سال گذشته امتیاز انتشار تمام روزنامه ها و مجلاتی را که به انحا مختلف تلاش می کردند از حق آزادی کلام شان استفاده کنند، لغو کرده و انها را به محاق تعطیل فرستاده است. در این میان بسیاری از نویسندگان و دست اندرکاران این نشریات نیز به زندان افتاده اند و مورد آزار واقع شده اند. اما یک نگاه سطحی به سیاست های جمهوری اسلامی در راستای محدود کردن آزادی کلام به روشنی معلوم می سازد که هدف اصلی حذف نویسندگان نشریات نیست ـ که اگر باشد هدفی نا ممکن است ـ بلکه در اختیار گرفتن انحصاری وسایل ارتباط جمعی مطلوب نظر صاحبان حکومت است.

با وجود اینکه این مطلب را در واقع به عنوان عکس العملی به مقاله اخیر مسعود بهنود در روزنامه اعتماد ملی نوشته ام، اما فحوی آن دنباله منطقی نوشته پیشین است. زبان پدیده ای اجتماعی ست. بیان آزادانه مطالب، اگر از رسیدن به مخاطب محروم باشد، نمی تواند مصداق اعمال آزادی کلام باشد. حق آزادی کلام، بدون حق دسترسی عادلانه به رسانه های ارتباط جمعی، از معنی تهی می شود. در سال های اخیر، با پیشرفت هایی که در زمینه انتشار مطالب بر روی اینترنت حاصل شده است، حق مسلم نویسندگان و هنرمندان برای دسترسی آزادانه به مخاطبان فعلا، در مقیاسی محدود، میسر شده است. دقیقا به همین دلیل است که دولت هایی همچون جمهوری اسلامی و چین از هیچ تلاشی برای محدود کردن این وسیله ارتباط جمعی نوظهور فرو نمی گذارند.

یکشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۵

یاد داشت

وبلاگ یک دفتر یادداشت مجازی و خصوصی ست که همه به آن دسترسی دارند. آدم در این دفتر یادداشت برای خودش می نویسد، ولی پیوسته باید مراقب باشد که آنچه می نویسد ممکن است مخاطبی هم داشته باشد. اصلا مگر می شود آدم بدون تصور نوعی مخاطب چیزی بنویسد؟ یک جوری مثل آدم هایی می شود که گاه از کنارشان در کوی و برزن می گذریم، آنهایی که بلند بلند با خودشان حرف می زنند. بعضی ها می گویند که فکر کردن در واقع با خویشتن سخن گفتن است، و آنها که، بدون مخاطب، به صدای بلند با خود سخن می گویند، در واقع مشغول فکر کردن هستند. عجبا که هرگز نمی توان با خویشتن سخن گفتن ـ فکر کردن ـ را فرا گرفت مگر اینکه تکلم را در مراوده با دیگران یاد گرفته باشی. به قول استیون پینکر زبان غریزه ای انسانی ست که که با قرار گرفتن آدمی در اجتماع انسان ها فعال می شود. لذا نه فقط سخن گفتن، که فکر کردن هم پدیده ای اجتماعی ست. به واقع اگر فردی از بدو تولد از شرکت در اجتماع آدمیان و مراوده با دیگران محروم شود، دیگر نمی توان وی را انسان دانست.

برای من گاه این وبلاگ وسیله ای می شود برای حفظ انسانیت اجتماعی ام، دست کم حفظ انسانیت اجتماعی ایرانی ام. اینجا که من زندگی می کنم ـ اسپوکن، ایالت واشنگتن ـ اگر گاه و بی گاه ـ بیشتر گاه ـ تلفنی از ایران نداشته باشم، روز ها و ماه ها یک کلام به زبان فارسی نمی شنوم. اگر این خزعبلات وبلاگی را ننویسم، نمی گویم که زبان فارسی را فراموش خواهم کرد ـ چون خاصیت یاد گرفتن این است که از آفت فراموشی مصون است، مگر اینکه انسان به عارضه ای جسمانی گرفتار شده باشد، مثلا سنته مغزی کرده باشد یا دچار آلزایمر شده باشد ـ اما ایرانی اجتماعی بودن را ممکن است فراموش کنم یا کرده باشم.

این است که این وبلاگ، ضمن خصوصی بودنش، برای من یکی بسیار عمومی ست. با وجود اینکه بخوبی می دانم که چه بسا هیچ کس به خود زحمت خواندن مطالب من را نمی دهد، باز هم در این فضای مجازی، برای مخاطبی مجازی می نویسم به خیال اینکه شاید بخواند و از مطالبم محظوظ شود، یا گره در ابرو بیاندازد که این طرهات نوشتن ندارد. ای مخاطب خیالی، اگر این مطلب را می خوانی، بدان که من به صدای بلند دارم فکر می کنم!

شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۵

سیمین بهبهانی

سیمین بهبهانی اول بار در سال هزار و نهصد و نود و هفت از سوی بنیاد نوبل نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات شد. در سال های گذشته، بار ها انجمن ها و محافل ادبی دانشگاه های مختلف این شاعره گرانقدر ایرانی را برای نامزدی نوبل ادبیات به بنیاد نوبل معرفی کرده اند. امسال مجددا بنیاد نوبل سیمین بهبهانی را رسما نامزد نوبل ادبیات کرده است.

n

خفته در من ديگري، آن ديگري را مي شناس
چون ترنجم بشكن آنگه آن پري را مي شناس
من پري هستم به افسون در ترنجم بسته اند
تا رَها سازي مرا، افسونگري را مي شناس
سوي سامانم بيا، با خود دل و جان را بيار
كارواني مرد باش و رهبري را مي شناس
هفت كفش آهنين و هفت سال آوارگي...
اين من و فرمان من، فرمانبري را مي شناس
نه، پري گفتم، غلط گفتم، زني سوداييَم
در من آفته، سوداپروري را مي شناس
يك زنم كز سادگي آسان به دام افتاده ام
خوش خيالي را نگر، خوش باروي را مي شناس
آفتابم، بي تفاوت تن به هر سو مي كشم
بي دريغي را ببين، روشنگري را مي شناس
ديده بگشا، معني ي ِ سيمين بري را مي شناس.

n

راستی چقدر جالب است که وقتی انسانی پیله تنگ عادی بودن را می درد و در جایگاهی بالا تر از سایر آدم ها قرار می گیرد به نحوی که احترام دیگران را مطالبه می کند، دیگر استفاده از القاب رایج "آقا" و "خانم" مضحک می شود، و حتی جنبه توهین به خود می گیرد. اگر بگویی "آقای شاملو،" وی را به حد و مقام من و امثال من تنزل داده ای. اولش می خواستم بنویسم "سرکار خانم سیمین بهبهانی،" اما خیلی زود متوجه شدم که سیمین بهبهانی عنوان و لقب نمی خواهد. عنوان و لقب شایسته کسانی ست که به واقع و فی الذات از هیچ مقام والایی برخوردار نیستند و لذا به مدد عناوین و القاب می کوشند برای خویشتن احترام خریداری کنند. آقا و خانم و عالیجناب و حجت الاسلام و آیت الله العظمی به درد همان تازه به دوران رسیده هایی می خورد که هرگز نتوانسته اند به شکلی طبیعی و بدون اعمال زور و تبلیغات به احترام مردم دست بیابند.

شامگاهی دیگر

این شعر را سال ها پیش، قبل از خروج از ایران، نوشته بودم

بر بال انديشه با تو پرواز مي كنم،

بر فراز رفيع ترين قله هاي عشق،

دورتر از بخيل ترين نگاههاي حسود.

و تا بامداد،

با چشمان باز خالي از خواب،

در خلوت غرفه هاي خيال،

با تو،

جرعه جرعه شراب عشق مي نوشم،

و بامداد كه مي آيد،

گرماي آفتاب

بال انديشه را مي سوزاند؛

و من از فراز بلند ترين قله هاي عشق،

به مغاک تلخ ترين واقعيت سقوط مي كنم،

تا خمار پتك وار شراب عشق را،

در مصافي نابرابر تاب آرم؛

تا شامگاهي ديگر،

كه باز بر بال انديشه،

با تو پرواز مي كنم.

جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۸۵

هردم از این باغ

هردم از این باغ بری می رسد! امروز اعلام شد که ارتش ایالات متحده مشغول بررسی گزارش هایی ست مبنی بر اینکه چهار سرباز آمریکایی، در شهر محمودیه، در جنوب بغداد، پس از تجاوز به یک زن عراقی، وی و تمام اعضای خانواده اش، منجمله یک کودک خردسال را، بقتل رسانده اند. این ماجرا را در مقاله واشنگتن پست بخوانید.

مثل اینکه آمریکائیان برای تسخیر قلوب و افکار عراقیان از هیچ اقدامی فرو نمی گذارند.

نوار غزه

عجب دنیایی! فکرش را بکنید، یک کشور به یک کشور دیگر لشگرکشی می کند، شصت و چهار نماینده پارلمان کشور مورد هجوم را، که به اذعان تمام سازمان های ناظر بین المللی، به شیوه ای دموکراتیک و آزاد، در انتخاباتی آزاد رای آورده اند و انتخاب شده اند، دستبند می زند و به زندان می فرستد، و در این طرف دنیا، در ایالات متحده که با داعیه اشاعه دموکراسی، در اینجا و آنجای جهان امنیه و گزمه و نیروی نظامی دارد، آب هم از آب تکان نمی خورد. هیچکس این حمله و دستگیری ها را محکوم نمی کند. آقای رئیس جمهور با میمان ژاپنی اش در کنفرانس مطبوعاتی شرکت می کنند و به هزار و یک سوال راجع به علاقه رئیس دولت ژاپن به الویس پریسلی پاسخ می دهند، اما حتی یکی از نمایندگان مطبوعات هم همت نمی کند که سوالی راجع به هجوم اسرائیلی ها به نوار غزه و دستگیری تحقیر آمیز نمایندگان پارلمان فلسطین را مطرح سازد. دست مریزاد!

خشونت جز خشونت نمی زاید. اسرائیلی ها ساحلی را در نوار غزه به گلوله بستند و تمام اعضای خانواده ای را به قتل رساندند. صحنه های دلخراش ضجه و مویه دختربچه فلسطینی را که بر پیکر های شرحه شرحه شده اعضای خانواده اش زار زار اشک می ریخت بر صفحه های تلویزیونمان دیدیم. بعد در اقدامی انتقامجویانه در خبر ها شنیدیم که شبه نظامیان حماس به انتقام این قتل ها به یک پست کشیک اسرائیلی حمله کردند، یک سرباز را کشتند و سرباز دیگری را به گروگان گرفتند. حالا اسرائیلی ها به نوار غزه حمله کرده اند، و برای پیدا کردن سربازی که به اسارت گرفته شده است، خاک کوچه و برزن را به توبره می کشند. مارپیچ خشونت و انتقامجویی هر لحظه در نقطه ای بالا تر با اقدامی سبعانه تر اوج می گیرد.

چطور ایالات متحده، با این هم ید و بیضا، با این همه سازمان های جاسوسی و ضد جاسوسی و اطلاعاتی نمی تواند درک کند که این اقدامات اسرائیل، جز ریختن آب به آتش تروریست ها و بنیادگرایان اسلامی، حاصل دیگری ندارد؟

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۵

نقاشی های قدیمی



دوتا از نقاشی های قدیمی ترم: یکی ارگ بم قبل از زلزله و دیگری گلدانی از گل های خیالی

مجاهدین حلق

مطلب آقای ناصر خالدیان را در وبلاگ نیک آهنگ کوثر، در خصوص مجاهدین خلق و طرفداری این گروه از آزادی همجنس گرایان و خلط آن با نهضت فمینیسی ایران خواندم. اولا ادب مرد به ز دولت اوست. ثانیا کاملا مشخص است که آقای نویسنده همجنس گرایی را با انحراف جنسی مساوی می داند، و همجنس گرایان را به عنوان اقلیتی که باید مثل بقیه اعضای اجتماع از حقوقی برابر با سایرین برخوردار باشند به رسمیت نمی شناسد. از نظر این نویسنده اجتماع امروزین ایران با مسایل بزرگ تری دست به گریبان است، و مطرح کردن حقوق همجنس گرایان در چنین شرایطی، ممکن است اذهان عمومی را از پرداختن به این مسائل مهم منحرف سازد. چطور است از حقوق اقلیت بهایی هم بگذریم؟ بلوچ ها و ترکمن ها هم تعدادشان چندان زیاد نیست! تازه کرد ها هم فعلا باید ساکت باشند، چون ممکن است اذهان عمومی از پرداختن به اقدامات مصباح یزدی منحرف شود! ثالثا بی احترامی به مجاهدین خلق و نادیده گرفتن کامل فداکاری های ایشان، قبل و بعد از انقلاب، بی احترامی به تمامی مردان و زنان پاک و بی گناهی ست که در راه آرمان آزادی و عدالتخواهی، چه به دست شاه و چه در زندان های جمهوری اسلامی، دسته دسته و بدون محاکمه به خاک هلاکت افتادند. به یاد داشته باشید که تنها بی عملان از اشتباه مصونند.

گوآنتانامو غیر قانونی ست

امروز صبح، رای دیوان عالی کشور آمریکا، مبنی بر اینکه دولت آمریکا در اقدام برای محاکمه زندانیان گوانتانامو در دادگاه های نظامی و بیرون از حوزه قدرت دادگستری ایالات متحده، از حدود اختیارات خویش خارج شده است، به یکی از بحران های قانون اساسی آمریکا کم و بیش پایان بخشید. دیوان عالی همچنین رای داد که زندانیان گوانتانامو باید بر اساس موافقتنامه ژنو به عنوان اسرای جنگی شناخته شوند، و از تمام حقوقی که این موافقتنامه برای اسرای جنگی قائل است، برخوردار باشند.

این رای دیوان عالی کشور در حالی صادر می شود که دو عضو این دیوان به وسیله بوش منتصب شده اند و ترکیب کلی اعضای دیوان آنرا به راست و به طرفداری از جمهوریخواهان آمریکا متمایل می کند.

از شما چه پنهان کمی به این سیستم امیدوار شدم.

بهنود در باب ابتهاج

دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند‎

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند

يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند

كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎

نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎

دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎

شعر فوق از ابتهاج است. اگر از حضیض یاس سروده نشده باشد، از جایی در نزدیکی های ناامیدی و دلمردگی بر می خیزد.

بسیار آسان است گشتن در میان اشعار شاعران و یافتن شعری که نشان عمق یاس و ناامیدی آن شاعر در زمان و موقعیتی خاص باشد. به صرف یافتن نمونه هایی از اشعار آمیخته به یاس نمی شود و نمی توان قضاوت کرد که این شاعر تخم یاس را در دل خوانندگانش می پراکند و یا آن دیگر شاعر چراغ امید را در دل ها روشن می سازد.

شعر آینه احساس است. شادمانی، افسردگی، اندوه، سرور، خشم، آرامش، امید، و یاس احساساتی هستند که آدمیان در طول زندگانی شان از آن ها خالی و پر می شوند. تفاوت شاعر با آدم غیر شاعر در این است که شاعر هنگامیکه از این احساسات انباشته می شود، قادر است به یارای واژگانی زیبا، آنها را به قالب کلام در آورد و خشمش را، یا امیدش را، یا اندوهش را، یا یاسش را چنان زیبا بیان کند، که خواننده به ناگاه آن احساس را از آن خویش بداند، و دندان خشم بر لب بفشارد، یا از امید آکنده شود، یا چنان از اندوه و یاس انباشته شود که بی اختیار اشک بر گونه هایش جاری شود.

این هنر شاعر است. همه شاعران خوب از این هنر بهره مندند. اگر شاملو می تواند در لحظه ای که از اندوهی گرانبار مملو است، احساسش را چنان در قالب واژه ها در آورد که خواننده را با خویشتن به سرازیری دلسردی بکشاند، جای دارد که مورد ستایش واقع شود. اگر زمستان اخوان ثالث چندان سرد و دلمرده است که بی اختیار لرزه بر اندام آدمی می اندازد، اخوان را باید به دلیل تسلط اش بر بیان شاعرانه احساساتش ستایش کرد.

هیچ شاعری، شاعر یاس یا امید نیست. همه ی شاعران خوب باید بتوانند امید و یاس و سایر احساسات انسانی را به کمک کلام مجسم سازند.

مطلب آقای بهنود در مورد م. الف. سایه (ابتهاج) ضمن تمام کردن حق کلام در خصوص این بزرگمرد شعر ایران، چنان القا می کند که گویا دیگر شاعران جز پاشیدن تحم یاس در دل خوانندگانشان، کار دیگری از پیش نمی بردند. بدرستی همین القاء نادرست است که مرا به نگارش این ستور واداشته است. وقتی شاملو می گوید که،

نازلی بنفشه بود،

گل داد و مژده داد

زمستان شکست و رفت...

هم واقعیت تلخ را در شعرش می گنجاند و هم امید به آینده را در دل خواننده زنده می سازد. امید واهی نمی دهد. ستم شاهنشاهی را دست کم و نادیده نمی گیرد.

وقتی سپهری می گوید که،

من به اندازه یک ابر دلم می گیرد

وقتی می بینم

حوری ـ دختر بالغ همسایه ـ

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند...

هم اندوه فلسفی اش را القا می کند و هم راه حل آنرا پیش روی می گذارد:

چیز هایی هم هست،

لحظه هایی پر اوج،

مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود

که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت...

آقای بهنود حق مطلب را در مورد ابتهاج به زیبایی بیان نموده است، اما برای بیان آن شاعرانی مانند شاملو، اخوان، و سهراب را مورد بی مهری قرار داده است.

پدر سالاری - انسان سالاری

جه بسا مردانی که به اشتباه تصور می کنند که پدرسالاری ـ مردسالاری ـ مسئله ای شخصی ست که با تغییر ذهنیت مردانی که بدان معتقدند و از آن پیروی می کنند ممکن است متغیر شود. آیا وجود پلیدی و پلشتی در جهان ناشی از وجود آدم های پلید و پلشت است؟ پس چرا با حبس و اعدام هر روزه جنایتکاران و مجرمان نه تنها از میزان جرائم کاسته نمی شود که بزه کاری در غالب کشور های جهان روندی رو به رشد نشان می دهد. آیا با تغییر افراد، سیستم و نظام تغییر می کند؟

پدرسالاری باید به عنوان نظامی مورد بررسی قرار گیرد که در پرتو آن نهاد های اجتماعی ای همچون خانواده، مذهب، و اقتصاد قابل بررسی و تحلیل هستند. نظام یا سیستم مجموعه ای ست متفاوت با اجزائی که آنرا تشکیل می دهند و مستقل از این اجزاء عمل می کند. شخصیت افراد در یک نظام ـ سیستم ـ به نحوی ناخودآگاه، متاثر از قانونمندی های نظام است و مناسبات ایشان با سایر افراد درون نظام با توجه به نقشی که نظام بدیشان محول می کند تبیین می شود. پیوسته برخی از افراد اجتماع نظرشان را در خصوص عدالت حاکم بر مناسبات اجتماعی تغییر می دهند، لکن ترجمان این تغییر، دگرگونی کل نظام نیست، و نظام به رغم تغییر ذهنیت برخی از اعضایش همچنان به موجودیت نظاممند خویش ادامه خواهد داد.

برخورد فردسالارانه به مسئله پدرسالاری هرگز نخواهد توانست مسائلی چون تجاوز جنسی، آزار جنسی، ضرب و شتم ذوجه، خشونت و برخورد های خشن مردانه را، به شکلی صحیح، تبیین کند. تنها با شناخت پدرسالاری به عنوان یک نظام می توانیم خاستگاه این رفتار ها و دلایل ظهور و بروزشان را تحلیل کنیم. حتی در کشور های پیشرفته دنیا، به رغم قوانینی که به منظور حمایت از زنان تدوین شده و به مورد اجرا گذارده می شوند، رفتار های فوق همچنان به نحوی نظاممند ادامه یافته اند. تغییر این رفتار ها تنها با تحول کلی نظام پدرسالاری به نفع انسان سالاری ممکن خواهد بود. چنین تحولی با تدوین و تصویب قوانین به منصه ظهور نخواهد پیوست بلکه تنها با تغییر اساسی نظام آموزشی و پرورشی در سطوح خانواده و مدارس و رسانه های گروهی ممکن خواهد شد.

شناخت پدرسالاری تنها با شناخت اجزاء تشکیل دهند آن و درک ارتباط این اجزاء با یکدیگر قابل دستیابی ست. مهم ترین خصلت پدرسالاری ماهیت مردسالار آن است که نقش مردان را در روابط اجتماعی عمده می سازد و به منافع مردان مرکزیت می بخشد. پدرسالاری مردیت و مردانگی را معادل انسانیت می شناسد و بدینسان عنان اختیار همه چیز و همه کس، منجمله زنان، را در ید مردان قرار می دهد. مذهب و فرهنگ ابزار پدرسالاری برای تدام اختیارمندی مردان بر امور اجتماع است. فرهنگ پدرسالاری اشاعه دهنده ارزش هایی ست که ادامه استیلای مردان بر تمام شئون موجودیت انسانی را ممکن می سازد. در این فرهنگ، در اختیار داشتن اهرم ها و ابزار قدرت و آمادگی برای استفاده قهرآمیز از این ابزار ارزشی مردانه به شمار می آید. فقدان این اهرم ها و ابزار قدرت یا تردید در استفاده از آن ها خصلتی زنانه محسوب می شود.

پدرسالاری مردان را در مقام قدرت و اختیار قرار می دهد و در مقابل از میل و نیاز ایشان به باقی ماندن در مسند قدرت تغذیه می کند و به موجودیت خود ادامه می دهد، و متاسفانه شرکت داوطلبانه مردم، اعم از مردان و زنان، در این نظام، موجب استمرار و تداوم آن می شود.

چهارشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۵

عقب نشینی پدرسالاری

شخصی به نام اکبر پیغام زیر را در صفحه جمع آوری امضا برای آزادی بازداشت شدگان تظاهرات خانم ها در روز بیست و دوم تیر ماه، در سایت زنستان، نوشته است. برای اینکه آزادیخواهان و طرفداران دموکراسی در ایران و علی الخصوص دوستانی که در این طرف آب، از فراز افق لیوان آبجوی باد لایتشان راجع به حمله آمریکا به ایران و آزاد سازی آن داد سخن می دهند بدانند با چه آدم هایی طرف هستند، با کسب اجازه ضمنی از اکبر آقا، عینا آنرا در اینجا درج می کنم. مسئول اشتباه های دستوری و نثری متن ذیل همانا اکبر آقا است، و صاحب این بلاگ بدینوسیله از خویشتن سلب مسئولیت می کنم.

هشدار به افراد و دانشجويان وغرب پرستاني كه اين روزها ، پيامهاي اخلالگرانه و شورشگري در سايتهاي مختلف ميفرستند.:

سوال اصلي از كا منت نويسهاي حرفه اي در سايتهاي اينترنتي دا نشگاهها و مراكز رو شنفكري اينست كه، آيا شما واقعا‌ُ دانشجو هستيد؟ چون در سايتهاي مرتبط با دانشگاه ها، بخصوص درسايتهاي دانشجوئي دانشگاه اميركبير و كوي دانشگاه ، همچنين در سايتهاي مر تبط با زنان، كامنت هاي زيادي از شما مشاهده ميشود، كه اين خود جاي بحث دارد ، و بايد گفت كه شما مردان و پسران بظاهر دا نشجو ، ولي بي غيرت و سوسول دخترباز و زن ذليل ، در سايتهاي همچنين چرا شما کامنت های ديگران را به نام خود. و با ا سا می مختلف در سايتهاي متعدد درج ميكنيد. ونيزکامنت های خود را که کم هم نيستند. درسايتهای متعدد فوق الذكر، با اسامی مختلف و بصورت اجق وجقي میآوريد ، كه داراي محتوي و مضاميني از قبيل : آزادي،حقوق بشر،دمكراسي،حقوق زنان، و.... منتها از ديدگاه اسلام آمريكائي و منافقين ، مي باشد. كه براي هركدام بعنوان مدعي العموم داد و واويلا سرميدهيد.
حال اگر كسي از اسلام، آكا هيهاي درست و صحيحي داشته باشد ، با خواندن اکثر کامنت های شما. براحتي متوجه ميشود که شما دارای افکار انحرافي بعضاّ ، ليبراليستي و اومانيستي منا فقانه ، ويا سوسياليستي- مارکسيستی از نوع پيکاری و منافقانه آن هستيد . و بدتر از همه ، اينكه كامنتهاي شما، در پوشش و عنوان " ا نجمن اسلامي دانشجويان" ميباشد .
اين رويه، آدم را به ياد اول انقلاب مي اندازد، كه منافقين خلق، كه داراي افكار انحرفي سوسياليستي- ماركسيستي بودند ، فرقه هائي را در دانشگاهها درست كرده بودند، تحت نام " ا نجمن دانشجويان مسلمان"، دقيقاُ مثل " ا نجمن اسلامي دا نشجويان دفتر تحكيمي هاي علامه" امروز دانشگاهها ، كه منافقانه دم از اسلام مي زنند؛ ولي نه به اسلام اصيل اعتقاد دارند و نه عامل به احكام اسلام ميباشند . مثلاًًً‌‌ََ :‌ّ روزه خواري، دختر بازي و پسر بازي ، شب نشيني با نا محرمان، دروغگوئي و خيانت در امانت، گردش و كوهنورديهاي مختلط، ديدن فيلمهاي انحرافي و سكسي در ماهوارها و سي دي هاي مبتذل و .... را عيب و خلاف اسلام نمي دانند.
در واقع اين افراد، داراي يك ساختارانحرافي فكري وفرهنگي، غربي وضد اسلام هستند ، كه متا‌سفانه در كشور ما وجود دارند . اين نمونه دانشجويان وروشنفكرها و تكنوكراتها ، در فكر و عمل، معتقد به اسلام انحرافي و من دراوردي : اومانيسمي ، پلورا ليسمي، سكولاريسمي و يا ليبرال- دمكرات مسلمان و.... ، ميباشند ، و از سردمداران فكريشان، كه منافق غربزده و بعضاً مرتد، مانند: سروش، كديور، حجاريان،بشيرّيه، آغاجري، گنجي، باقي و......، ميباشند ، پيروي ميكنند ؛ كه البته اين نوع افراد، در ميان احزاب دوم خردادي و مشاركتيها ، فراوان ديده ميشوند .
اين همان محصول مهم دولت هشت ساله اصلاحات است. كه چيزي جز توسعه ؛ انحرافات فكري، فساد، فحشا، بيكاري، اعتياد، چيز ديگري را براي نسل حاضر، كه وضعيت وشرايط شان را در حال حاضر در جامعه مي بينيم ، به ارمغان نياورده است.
حالا اين نوع دانشجويان، با كامنت هاي فراوان و پي در پي خود ، دائماً‌‌َ دانشجويان کم اطلاع ديگر، و مردم وتشکيلات صنفی بی اطلاع از خود را . در محيط هاي داخل و خارج از دانشگاه. با دستورمسقيم ويا غيرمستقيم آمريكا وغرب جنايتكار ؛ و بعنوان پيشقراولان مزدور و حقوق بگير از آمريكا ؛ مردم وديگر دانشجويان را دعوت به شورش و اخلالگري برعليه : نظام، قانون اساسي، رهبري و مسولين ارشد كشوري و لشگري ميکنند . غافل ازاينكه مردم رشيد و موُمن به اسلام وانقلاب اسلامي ، علاوه بر اينكه چشم و گوششان بي اعتنائ به اين مزخرفات و خزعبلات ميباشد؛ همچنين آنها را مورد شماتت و سرزنش قرارميدهند . باوجود اين ، اين نوع افراد بايد بدانند كه اين كارشان خلاف مصالح و آرامش و امنيت مردم و کشور محسوب ميشود. و بنابراين ممکن است در اولين فرصت . بعنوان عناصري فاسد .ضد انقلاب و اخلالگر در نظم عمومی . توسط نيروهای امنيتی ذيصلاح دستگير وبازداشت گردند. بنابراين دا نشجويان و روشنفكران و.... غربزده فوق الذكر، بايد از اين جهت مواظب فعاليتها و نوشته ها وتراكتها و كامنتهاي اينترنتي خود در سايتهاي كامپيوتري مختلف باشند، تا براي خود گرفتاري و بدبختي، و براي مردم ونظام ، زحمت وهزينه بوجود نياورند .
و اگرهم دا نشجوي واقعي ميباشند ، بهتراست بجاي سو‌ُ استفاده از امكانات دانشگاهي در جهت اخلالگري وشورشگري ،كه بجائي هم نخواهند رسيد ؛ به خواندن دروس داشگاهي خود بپردازند، زيرا مردم دراين مملكت ماليا ت ميدهند،كه دانشجويانشان درس بخوانند و خلاقيت بيافرينند ، تا افرادي متخصص وكارشناس و موُثر براي جامعه خويش باشند ، نه غيراز اين .

پاسخ به درخواست كنندگان، آزادي خواهي هاي بي حد و مرز:

بايد بگويم که جواب آن نوع آزادی که شما خواستيد را من در کا منت خودم توضيح داده ام ، وگفته ام که آن آزادی
مورد خواست شما ، دست نيافتنی وغير ممکن است. چون هم خلاف قرآن و اسلام و انقلاب اسلامی هست، وهم خلاف قانون اساسی است . که هر دوي اينها ، خون بهای صدها هزار شهيد و جانباز مسلمانيست که برای آن سرمايه گذاريهاي سنگين کرده اند ، چرا كه با شاه آدمکش و آمريکای جنايتکار , بيست سال مبارزه کرده اند, ولذا آنرا به اين سادگی تقديم شما و آمريکا ومزدوران داخلی و خارجی اش نخواهند کرد .وبراي همين است که تا بحال اين انقلاب عظيم الهی را با جان و دل حفظ کرده اند.
در ضمن در طول اين 28 سال, از اين شورشگريها وبدتر از آنرا , که شما جزئی از آن قائله ها را هم اکنون داريد بوجود می آوريد, تا کنون امت حزب ا...هم ديده وهم بسيارتجربه کرده است, که من در کامنتهاي قبلي خود بعضاْ آنها را توضيح داده ام، و در آنها گفتم، كاري نكنيد كه اگر امت حزب ا.. كارد به استخوانش برسد ، آنگاه به همان بلائي گرفتار خواهيد شد، كه برسر منافقين خلق در خرداد سال 60 ، يا بر سر دوم خرداديها و مشاركتيهاي منافق در 23 تير 78 آورده شد.
وبزرگ ترهايتان ديدند كه، منافقين خلق فرار را بر قرار ترجيح دادند، ودوم خرداديها ومشاركتيهاي منافق، هم پوزه شان بخاك ماليده شد وهم بازي انتخابات اخير را باختند .
واقعا"جالب است ، اينکه شماها .چند بار توي دانشگاههای بی در و پيکر، وحتی توی خيابانها بيائيد، و بدون حضور امت
حزب ا...، دزدکی چند تا شيشه بشکنيد ومغازه های مردم و اموال بيت المال را آتش بزنيد, و چند تا شعار ليچاردی به مسئولين نظام بدهيد، و هتاكيها و فحاشي ها و شعارها و دادنامه هاي بدون پشتوانه و واهي آنچناني، در وب سايت هايتان بنويسيد، را که نميشود گفت به پيروزی چشمگيری دست يافته ايد.
پيروزی واقعي آنوقتی برای شما حاصل است .که از روی دريای خون و نعش صدها هزار بسيجی و سپاهی و حزب للهی و امت شهيدداده ، بگذريد. وبعداز آن هم بايد كشور را دو دستي تقديم آمريكا و غرب كنيد. آيا غير از اينست؟؟
حالا اين برای شما ، خانم يا آقای دانشجو و روشنفكر غربزده : بی ايمان, ملی گرای،جون دوست ,معتاد, ايدزی,
سو سول , دخترباز و پسر باز, قرتی ، حقوق بشريهای آکادميک, جنگ نرفته و نديده , آيا ممکن است؟؟
اگر ممکن است؟ اين گوی و اين ميدان. هم از درس و زندگی تان می افتيد ، و هم نفله و بد بخت ميشويد، و هم چيزی
گير شما و آمريکا و غرب متجاوز و صهيونيستها وبهائيهای پست جاسوس ، که شما بد بخت ها ، سنگ طرفداري از آنها را به سينه می زنيد ، نمی آيد. پس بهوش باشيد و خودتان را به زحمت و بد بختی نيندازيد و خون خود را به هدر ندهيد، و پی کسب و کار و زندگی و تحصيل و ازدواج سالم خود با شيد. همچنين حال و هوای انقلابهای آمريکائی، از نوع مخملی و نارنجی و قهوه ای و... را از سرتان بيرون کنيد، که اينجا ايران ، سرزمين شهيدان و شيرمردان و شير زنان شهيد پرور و جنگ آزموده بسيجی و حزب اللهی است ، که پشت و پوز آمريکا و صدام وغرب را بخاک مذلت ماليده ، و تا آخر ايستاده است.

پس نوشت: زیارت مرقد مطهر حضرت امام راحل فراموش نشود! تا زمانیکه در پس هر پیچی، در بالای هر کوهی، و در سایه هر تکدرختی، یک امامزاده سبز می شود، و تازه آنقدر هم زائر دارد که از وجوه نذری آنها ظرف مدتی کوتاه امامزاده صاحب موقوفات و اموال منقول و غیر منقول می شود، نمی توان زیاد به پیروزی مردم سالاری و آزادیخواهی در ایران امیدوار بود چه رسد به عقب نشینی پدرسالاری هزاران ساله.

سه‌شنبه، تیر ۰۶، ۱۳۸۵

آزادی کلام در آمریکا

برخی از سناتور های جمهوریخواه و معاون رئیس جمهور اظهار داشته اند که روزنامه نیویورک تایمز باید به جرم افشای برنامه کنترل معاملات پولی آمریکائیان به دادگاه کشیده و محاکمه شود. اینها ادعا می کنند که این عمل نیویورک تایمز امنیت ملی آمریکا را در زمان جنگ به خطر انداخته است و لذا باید به استناد قانون ضد جاسوسی سال هزار و نهصد و پنجاه محاکمه شود.

شاید به قول بعضی از دوستان کفران نعمت باشد اما هر کار می کنم نمی توانم از این قضیه طرح محاکمه نیویورک تایمز بگذرم و به مسائل دیگر بپردازم. نمی دانم آیا صرفا برداشت شخصی من از وقایع است یا اینکه فی الواقع این نو محافظه کار ها به جان آزادی های فردی مردم در آمریکا افتاده اند و تا می توانند سعی در محدود کردنشان دارند. نمی دانم داستان ترس مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید است یا اینکه آیا بیم من از محدود شدن مرحله به مرحله و نظاممند آزادی های فردی در ایالات متحده، به بهانه مقابله با تروریسم، ریشه در واقعیت دارد؟

سخت یاد یکی دو سال بعد از پیروزی انقلاب می افتم. تهدید دشمن خارجی را که با مذهب مخلوط کنی ملغمه ای به دست می آید که هیچ آزادی ای در برابر آن توان ایستادگی نخواهد داشت. و این دقیقا طرفندی ست که نو محافظه کاران آمریکایی برای محدود کردن آزادی های دموکراتیک مردم بدان دست یازیده اند.

خیلی ها معتقدند که دوران حاکمیت نو محافظه کاران در دو سال آینده سر خواهد آمد و دوباره مجلسین و کاخ سفید به تصرف دموکرات ها در خواهد آمد. راستش من چندان امیدوار نیستم. اینها چندان ماهرانه به جان قوانین حاکم بر مملکت افتاده اند و چنان عنان اختیار امور را در دست گرفته اند که دموکرات ها حالا حالا ها نخواهند توانست آزادی های از دست رفته مردم را اعاده کنند؛ تازه دموکرات ها هم دست کمی از جمهوریخواه ها ندارند و پایش که بیافتد آنها هم از محدود کردن آزادی های مردم بدشان نمی آیند. فعلا از موضع ضعف صحبت می کنند، درست مثل اصلاح طلب های خودمان.

یاد جورج اورول و 1984 می افتم. اینها هم به همان سیاق، مملکت را در حالت جنگ دائمی نگاه داشته اند. مهم نیست که دشمن کیست یا آیا اصلا دشمنی وجود دارد یا نه. مهم نیست که پیروزی ـ یا شکست ـ قریب الوقوع است یا بعید. مهم حالت دائمی جنگ است. تهدید دشمن باید مدام باشد. چه دشمنی بهتر از تروریسم. نه مرز دارد نه جایگاهی دائمی. به بهانه مبارزه با تروریسم به هر کشوری می شود لشگر کشی کرد.

و بدیهی ست که خشونت خشونت می آفریند. و بنابراین حالت جنگ دائمی می شود. و در حالت جنگ هم براحتی می توان آزادی مطبوعات را به بهانه مخاطره امنیت ملی محدود ساخت. خدا کند بیم من از نوع ترس مار گزیده باشد. خدا کند پارانویا باشد و اساس نداشته باشد.

یک نکته را همین جا روشن کنم و آن اینکه مخالفت با سیاست های آمریکا و انتقاد از اعمال نو محافظه کاران را نباید خدای ناکرده به پای موافقت با جمهوری اسلامی تلقی کنید. جمهوری اسلامی سیاهه ای از اعمال جنایتکارانه دارد که با هیچ منطقی قابل گذشت نیست و هیچ رنگی آن را پاک نخواهد کرد. عمٌال جمهوری اسلامی با این سیاهه ننگ آلود این دنیا را ترک خواهند کرد، و صفحه ملوث اعمالشان تا ابد مثل لکه ننگی نابخشودنی موجب لعن و نفرت آیندگان خواهد بود.

دوشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۵

امنیت ملی، امنیت شخصی

بدشانسی من را می بینید؟ از دست مخالفان آزادی کلام در جمهوری اسلامی فرار کردم و به آمریکا آمدم که به راحتی بتوانم حرفم را بزنم و عقیده ام را بیان کنم. اما انگاری قاضی مرتضوی دست بردار نیست. نو محافظه کار های آمریکایی مثل اینکه از الگوی دموکراسی اسلامی خوششان آمده است و می خواهند عینا آنرا اینجا پیاده کنند. بوش و دار و دسته اش خیلی از دست مطبوعات آمریکایی شاکی هستند. این مطبوعات هم دیگر گندش را درآورده اند. اولا تا یکی در عراق کشته می شود یا به گروگان گرفته می شود یا یک سرباز آمریکایی چهار تا عراقی بی گناه را به گلوله می بندد، فورا علم وا مصیبتا دستشان می گیرند و اخبار بد را سریعا به اطلاع مردم می رسانند، اما از خبر های خوب به سرعت می گذرند. مثلا هیچ کس اینجا مطلع نمی شود که تحت اشغال آمریکایی ها مردم عراق که قبل از بمباران های آمریکا بیست و چهار ساعت در شبانه روز برق داشتند فعلا هشت ساعت از نیروی برق استفاده می کنند. یا اینکه ذباله های خانگی کاه هفته به هفته در بعضی از محله ها جمع آوری نمی شود. یا آب آشامیدنی سالم در بسیاری از نقاط عراق یک کالای تجملی بشمار می آید.

چند وقت پیش ها، مطبوعات آمریکایی طرح دولت بوش برای استراق سمع مکالمات تلفنی مردم آمریکا را افشا کردند. دولت ادعا می کند که فقط تلفن های بین المللی را کنترل می کند. اما خیلی ها فکر می کنند که دولت بوش به بهانه مبارزه با تروریسم مکالمات تلفنی مخالفان داخلی اش را هم تحت کنترل قرار داده است. از این دم بریده های نو محافظه کار هیچ کاری بعید نیست. خیلی ها عصبانی شدند.

چند روز پیش نیویورک تایمز مسئله تازه ای را افشا کرد. از مدتها پیش دولت بوش نقل و انتقالات مالی اتباع ایالات متحده را تحت کنترل قرار داده است. باز هم ظاهرا بهانه مبارزه با تروریسم است اما در عمل خدا می داند که این جمهوریخواه ها برای مبارزه با مخالفان داخلی شان به چه طرفند هایی دست می زنند. آدم سخت یاد ریچارد نیکسون و جریان واترگیت می افتد.

بعد از افشای این قضیه، دار و دسته نو محافظه کار سر و صدای زیادی به راه انداخته اند که گویا نیویورک تایمز با برملا ساختن قضیه کنترل نقل و انتقالات مالی بین المللی در روند مبارزه علیه تروریسم اخلال کرده است، و بعضی هاشان حتی خواستار محاکمه نیویورک تایمز شده اند. جای قاضی مرتضوی خالی! لابد اتهام نیویورک تایمز اخلال در امنیت ملی، اشاعه اکاذیب، توهین به مقدسات و از این نوع اتهامات خواهد بود

یکشنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۵

حمید کرزای، رئیس جمهور منتخب یا منتصب

این مقاله واشنگتن پست را حتما بخوانید. بنظر می آید که مدت اعتبار حمید کرزای منقضی شده است، و این رئیس دولت منتخب افغانستان دیگر مطلوب نظر کسانی که موجب انتخاب وی شدند نیست. دولت هایی که در دوران اشغال، به ظاهر به شیوه ای دموکراتیک انتخاب می شوند، همواره باید به یاد داشته باشند که بیش از حفظ منافع رای دهندگان باید مطامع و نقطه نظر های اشغالگران را مطمح نظر داشته باشند والا دوران اقبالشان کوتاه خواهد بود.

پنجشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۵

Higher Authority!

دوستی در نامه اش نوشته بود که حمله آمریکا به عراق برای نفت نبوده است چرا که صدام حسین همواره حاضر بود نفت عراق را دو دستی تقدیم آمریکا کند. اولا یک نگاه به خریداران نفت عراق در سال های گذشته به وضوح نشان می دهد که صدام حسین همواره کشور های اروپایی و در صدر آنان فرانسه را به آمریکا ترجیح می داد، و ثانیا مسئله نفت برای ایالات متحده از حالت یک کالا خارج شده و به مسئله امنیت ملی مبدل شده است. ادامه استیلای اقتصادی آمریکا در مقابله با غول های اقتصادی جدیدی که به میدان رقابت پای گذاشته اند ـ اتحادیه اروپا و چین را می گویم ـ به دسترسی مطمئن نفت بستگی دارد. کشور های خاور میانه، و از آن جمله ایران، کشور های آسیای میانه، و همچنین مناطقی از آمریکای مرکزی و جنوبی، که همچنان صاحب نفت هستند، بی شک مورد طمع آمریکا قرار دارند. این کشور ها یا باید با آمریکا، به نحوی که آمریکا دیکته می کند، کنار بیایند و یا پیه خشم آیالات متحده را به تن بمالند. کشوری که در این میان نقش نکته انحرافی را بازی کرده است تا اذهان جهانیان را از نیت اصلی آمریکا منحرف سازد کره شمالی بوده است.

من از جمهوری اسلامی و تمام اعوان و انصار این حکومت قرون وسطایی بیزارم. اما به هیچ عنوان نمی توانم چشمم را ببندم و نیات واقعی سردمداران شرکت های فراملیتی آمریکا را که اربابان اصلی سیاستمردان واشنگتن هستند نادیده بگیرم. سیاستمردان ساکن کاخ سفید در بنیادگرایی مذهبی دست کمی از احمدی نژاد ها ندارند. اگر احمدی نژاد ادعا می کند که با امام زمان در ارتباط است، بوش بار ها به صراحت سخن از ارتباط با نیرویی فوق سایر نیرو ها گفته است. در آغاز هجوم به عراق وقتی از وی سئوال شد که آیا با پدرش راجع به این اقدام مشورت کرده است، بوش اظهار داشت که با قدرتی بالا تر مشورت کرده است:

However, if Bush's intense religiosity could be used to rouse the American people to respond to a devastating terrorist attack, it would also soon be used to persuade Americans to accept, largely without criticism, the Neocon's long-held plan to invade Iraq -- one of the key links in the "Axis of Evil." As he explained to Bob Woodward, the decision to invade Iraq did not come from his political advisors or even from former President H.W. Bush, but from a much higher authority: "He couldnot consult his Secretary of State about going to war and not need to look for strength to his father, the former President, because he was consulting a 'higher father.'" In his January 2003 State of the Union Address, in which he made the strongest case for war against Iraq, Bush made an explicit appeal to God, divine will and Providence to justify the sacrifice of American lives; for they will be dying not just for the American people, but for freedom which is "God's gift to humanity." Read the complete article here.

وقتی چنین اظهاراتی از دهان ابلهی مثل احمدی نژاد بیرون می آید، من و شما مثل ترقه از جای در می رویم که چطور می شود در قرن بیست و یکم این چنین اسیر خرافات بود! اما معادل همین گفته از زبان آدمی مثل بوش در ما ایجاد عکس العملی مشابه نمی کند؟ چرا؟
نه تروریسم مذهبی، نه میلیتاریسم آمریکایی! نه بنیادگرایی اسلامی، نه اصولگرایی مسیحی! نه ارعاب آفرینی وهابی، نه کشتار مردم بی گناه به بهانه جلوگیری از کشتار مردم بی گناه!

چهارشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۵

قاتل زهرا کاظمی

اعزام سعید مرتضوی به کنفرانس حقوق بشر سازمان ملل دهن کجی جمهوری اسلامی به تلاش های جهانی برای ارتقاء حقوق بشر است. مدافعان حقوق بشر که دست استمداد به سوی کشور های اروپایی و آمریکا دراز کرده اند باید به خاطر داشته باشند که به محض اینکه دولت های ناقض حقوق بشر منافع مادی و تجاری اروپائیان و آمریکائیان را تامین کنند، شمشیر برنده دفاع از حقوق بشر از قفا شان برداشته می شود و تلاشگران راه آزادی و عدالت یکباره به محاق فراموشی سپرده می شوند.

آزادیخواهان میدان تین آن مین با گرم شدن مراودات تجاری میان آمریکا و چین فراموش شدند و دیگر هیچ سیاستمداری در آمریکا برای دفاع از حقوق ایشان سینه سپر نمی کند. دانشجویان و روزنامه نگارانی که امروز آماج دستگیری ها و خشونت های بیدادخانه های جمهوری اسلامی هستند و با احکام امثال سعید مرتضوی به زندان می افتند، با برقراری احتمالی رابطه میان آمریکا و جمهوری اسلامی به صندلی پشتی ماشین سیاست فرستاده خواهند شد، و متاسفانه قاتلان زهرا کاظمی ها در مقام خویش باقی خواهند ماند.

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۵

روز جهانی پناهندگان

بیست ژوئن، روز جهانی پناهندگان، بر تمامی کسانی که به دلایل گوناگون ناگزیر به ترک آب و خاک و دیار خویش شده اند، مبارک باد!

ملیت بر خلاف نژاد قهری نیست، و از طریق وراثت به آدمی تحمیل نمی شود. هر انسانی باید در انتخاب سرزمینی که می خواهد آنرا موطن خویش بداند آزاد باشد. این آزادی، همچنان آزادی مذهب و عقیده، در اعلامیه جهانی حقوق بشر نضمین شده است. هر کشوری که بر خلاف مفاد این اعلامیه به محدود کردن این آزادی اساسی انسان ها اقدام کند، مرتکب جرم علیه بشریت شده است. اصول سیزدهم، چهادهم، و پانزدهم اعلامیه جهانی حقوق بشر به روشنی حق انسان ها را در مسافرت، انتخاب محل زندگی و ملیت تصریح می کند.

امروز، در ایالات متحده آمریکا و برخی کشور های اروپایی، که امضا کننده اعلامیه جهانی حقوق بشر هستند، شاهد تلاش هایی برای محدود کردن یا از میان بر داشتن این حق ابتدایی انسان ها هستیم. متاسفانه رسانه های گروهی آمریکایی با نادیده گرفتن دلایل اصلی بیکاری و فقر در این کشور، چنان وانمود می کنند که گویا مهاجرت و پناهندگی خارجیان به ایالات متحده موجب بیکاری و سایر دلایل فقر اقتصادی مردم است. مردم آمریکا نیز، که اصولا با فرهنگ نبرد طبقاتی بیگانه هستند، بدون اینکه درک صحیحی از علل اصلی فقر و بیکاری داشته باشند، دچار هیجان های غیر منطقی ملی می شوند و پیکان خشم خویش را متوجه مهاجرانی می کنند که در واقع سازندگان اصلی ایالات متحده هستند.

ملیت و مذهب انتخاب هایی آزاد هستند. ایجاد کنندگان مانع در انتخاب آزاد ملیت و مذهب معاندان حقوق بشر بشمار می روند و باید در دادگاه های جهانی محاکمه شوند، خواه این معاندان ایرانی باشند و مردم را به دلیل انتخاب مذهب مهدورالدم بشناسند، و خواه آمریکایی باشند و مهاجران را مجرم و جنایتکار محسوب کنند!

دوشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۵

انتظار نادرست از اسلام

هنگامیکه در پی سیاست های تجدد طلبانه شاه، به درست یا غلط، ایران در راهی گام بر می داشت که پی آمد طبیعی آن تضعیف مذهب و قدرت روحانیان بود، و اسلام داشت می رفت که در اذهان عمومی مردم، و علی الخصوص در میان روشنفکران مملکت مظهر خرافه گرایی و ارتجاع شود، آدمی مثل شریعتی، با تمام خلوص نیت و از سر اعتقادی راستین، با شعار آشتی دادن اسلام با شیوه های نوین زندگی قرن بیستمی گام به صحنه گذاشت، و موجب شد که دسته های بزرگی از جوانان تحصیلکرده در تلاش برای احراز هویتی ایرانی، در مقابله با ماهیت غربی تجدد طلبی شاه، دوباره به اسلام روی آورند.

سازمان مجاهدین خلق نیز با توسل به اسلام و مطرح کردن جنبه های عدالت طلبی آن باعث شد که بسیاری از نیرو هایی که بالقوه می توانستند جذب چپ لائیک شوند، به اسلام روی بیاورند و راه نجات از استبداد و بی عدالتی رژیم شاهنشاهی را در پناه آوردن به اسلام بجویند.

به رغم اینکه این جریان ها با تصویر چهره ای غیر ارتجاعی و دارای قابلیت انطباق با پیشرفت های مادی و معنوی قرن بیستم از اسلام موجب جذب گروه های عظیمی از جوانان تحصیلکرده و روشنفکر ایرانی به حرکت مذهبی انقلاب ضد استبدادی هزار و سیصد و پنجاه هفت شدند، و در واقع راه را برای پیروزی مذهبیون و به دست گرفتن نقش رهبری انقلاب از سوی ایشان هموار کردند، همگان به وضوح دیدیم که دار و دسته روحانیون یکی شان را با برچسب التقاط و آن دیگری را با اتهام منافق بودن کنار گذاشتند و آنها را که در مبارزه پایمردی نشان دادند به دخمه های تنگ و تاریک زندان ها فرستادند و دسته دسته به جوخه های اعدام سپردند. ذهی خیال باطل که اسلام یا هرگونه قرائتی از آن بتواند با دموکراسی و حقوق بشر از در آشتی درآید.

هفته پیش کتاب خانم شیرین عبادی را خواندم. راحت خوانده می شد و در بسیاری از بخش ها می توانستم آنرا به سادگی یک داستان دنبال کنم. با تمام احترامی که برای این بانوی بزرگوار به عنوان فعال شجاع دفاع از حقوق بشر قائل هستم، اولا کتاب را در حد و قواره یک برنده جایزه صلح نوبل نیافتم، و ثانیا، و بسیار مهم تر از نکته اول، از اینکه سرکار خانم عبادی همچنان اصرار می ورزد که اسلام را با موازین دموکراسی و حقوق بشر آشتی دهد، زیاد هیجانزده نشدم.

روشنفکران ایرانی باید میان قلمرو اعتقادات خصوصی و حوزه ایدئولوژی هایی که بر مسائل اجتماعی نظارت دارند خط روشنی ترسیم کنند، و ضمن محترم شماردن مذهب، آنرا برای همیشه به قلمرو مسایل شخصی و خصوصی ارجاع دهند، و از هرگونه اظهار نظری که موجب ایجاد شبهه ای شود که گویا مذهب می تواند ناظر بر امور اجتماعی قرن بیست و یکم باشد اجتناب ورزند.