جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

تقلب در انتخابات

یک سال از دعوای سر تقلب در انقلاب می گذرد. هنوز که هنوز است دقیقا معلوم نشده است که آیا اصلا تقلبی در جریان انتخابات صورت گرفته است یا نه، و اگر فی الواقع انتخاب ریاست جمهوری به ننگ تقلب یا اتهام تقلب ملوث نمی شد، کدام یک از آقایان موسوی یا احمدی نژاد حائز اکثریت آراء می شدند؟ بعضی تحلیل ها از آن حکایت دارند که اگر هیچ گونه تقلبی در انتخابات صورت نمی گرفت، باز هم احمدی نژاد از ورطه ی رقابت پیروز بیرون می آمد. هرچند که احتمال تقلب در انتخابات ریاست جمهوری بی تردید بسیار زیاد بنظر می رسد، ولی یک نگاه سطحی به نتایج اعلام شده نشان می دهد که اگر طرفداران احمدی نژاد انتخابات را بدون دست بردن در صندوق های رای و تغییر آراء به نفع نامزد مورد نظر خود برگذار کرده بودند، احمدی نژاد بی هیچ شائبه ای به ریاست جمهوری انتخاب می شد. جناحی که خواستار پیروزی احمدی نژاد بود، در حقیقت از هول حلیم در دیگ افتاد.

پس چرا تقلب؟ آنچه همه فراموش کرده ایم و تحلیل گرانمان اصلا به آن نپرداخته اند این واقعیت است که انتخابات اصلی ریاست جمهوری نظام اسلامی پیش از آنکه مردم به پای صندوق های رای بروند انجام شده بود و نامزد هایی که از نظر نظام واجد شرایط احراز این مقام بودند از قبل مشخص شده بودند. آقایان احمدی نژاد، موسوی، کروبی، و بقیه همه از قربال شورای نگهبان گذشته و وفاداری شان را به نطام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه ثابت کرده بودند. لذا هر یک از ایشان با آراء مردم به مقام ریاست جمهوری دست می یافت، از نظر نطام هیچ فرقی نمی کرد.

اگر بر فرض محال، یکی از نامزد ها نماینده مخالفان جمهوری اسلامی و نظام ولایت فقیه بود یا با خواست بازگشت نظام سلطنتی به میدان مبارزات انتخابی آمده بود، آنوقت می شد دلایل تقلب گسترده در انتخابات را به نحوی قابل قبول توجیه کرد. در این حالت امری بدیهی بنظر می آمد که نامزد یا نامزدان طرفدار جمهوری اسلامی از بیم افتادن قدرت دولت به دست مخالفان جمهوری اسلامی دست به تقلب در شمارش آراء زده باشند تا بقول روحانیت "بیضه ی اسلام" در مضان مخاطره نباشد. آیا هرگز هیچ یک از این تحلیلگران طرفدار اصلاحات و آرزومند ازادی کلام به این مطلب اندیشیده اند که براستی برای نظام جمهوری اسلامی احمدی نژاد یا موسوی یا کروبی یا رفسنجانی فرقی ندارند؟

پس چرا تقلب یا اتهام تقلب؟ بدیهی ست در میان دست اندرکاران نظام جمهوری اسلامی برای در دست گرفتن اهرم های قدرت در چارچوب مورد قبول همگی شان که همانا نظام جمهوری اسلامی ولایتی ست رقابتی سخت در جریان است. این رقابت از بدو انقلاب وجود داشته و هر از گاه به نفع این یا آن جناح فیصله یافته است. در آن زمان که خمینی در قید حیات بود، با توجه به مقبولیت عام وی در میان مهره های نظام، هرگاه این رقابت ها به مرحله ای گرهی و بحرانی می رسید، مداخله و میانداری وی موجب فیصله یافتن و حل بحران می شد. بعد از درگذشت خمینی، این رقابت ها با ائتلاف مهره های پر قدرت و به ضرر آنها که خارج از این ائتلاف ها قرار می گیرفتند حل و فصل می شد. در حال حاضر، اما، به نظر می رسد که هیچیک از این جناحبندی ها صاحب نفوذ و مشروعیت قبضه کردن تمام اهرم های قدرت نیست. نه جناح احمدی نژاد و مصباح یزدی که مشروعیت شان را در مقبولیت نزد امام زمان می دانند، نه ائتلاف رفسنجانی و واعظ طبسی که صاحب بزرگترین مراکز ثروت در ایران هستند، و نه جناح موسوی و کروبی و خاتمی که با شعار اصلاح طلبی بنا دارند قدرت و نفوذشان را بسط بدهند، هیچیک توانایی آنرا ندارند که دیگران را به پیروی از منویات و خواسته هاشان وادار کنند.

اینجاست که رای مردم اهمیت پیدا می کند. بدیهی ست در شرایطی که هیچیک از جناح ها دارای اهرم های لازم برای قبضه ی کامل قدرت نیست، احراز اکثریت آراء در انتخابات فرمایشی ریاست جمهوری اسلامی ناگهان مسئله ای پر اهمیت می شود، آنقدر که تقلب در انتخابات را توجیه پذیر می کند و صد البته وارد آوردن اتهام تقلب به جناح های دیگر را نیز ضروری می سازد.

اما این تنها دلیل تقلب یا اتهام تقلب در انتخابات نبوده است. فکرش را بکنید چطور می شود یک مضحکه انتخاباتی کاملا فرمایشی و از قبل مشخص شده را یکباره به انتخاباتی موجه، مشروع، و سالم تبدیل کرد که گویا نتیجه آن می توانست منعکس کننده خواست واقعی مردم باشد؟ یک اتهام ساده ی تقلب، موجب شد که بسیاری از مردم، که شک دارم برخی شان حتی در اصل انتخابات هم شرکت کرده باشند، به نفع نامزدی که سابقه اش با آنکه به عنوان برنده ی انتخابات معرفی شده است چندان تفاوت ماهوی ندارد، با شعار "رای مرا پس بدهید" به خیابان ها آمدند و به نفع نامزدی که ادعا می کند که در نتیجه انتخابات به ضرر او دستکاری شده است شعار دادند. و بعد همه ی رسانه های دنیا هم همصدا شدند که در انتخابات جمهوری اسلامی تقلب شده است فارغ از اینکه تقلب اصلی پیش از معرفی نامزد های انتخابات و در سطح سران جمهوری اسلامی از طریق رد صلاحیت نامزد هایی که فی الواقع می توانستد انعکاس خواسته ها و منویات مردم باشند و با همکاری و همفکری تمام نامزد هایی که هم اکنون بر سر تقلب در آراء مردم دعوا دارند صورت گرفته است.

این می شود که حالا آقایان موسوی و کروبی و خاتمی در خانه ها شان و در میان افراد خانواده شان زندگی عادی شان را در جمهوری اسلامی مورد علاقه شان در زیر تمثال مبارک امام راحل شان ادامه می دهند، ندا آقا سلطان ها و صد ها جوان بی گناه که حافظه تاریخی شان اجازه نمی دهد که موسوی و کروبی را بدرستی شناخته باشند جانشان را در راه مباره با فساد انتخاباتی مورد ادعای موسوی و کروبی از دست می دهند، مجید توکلی و صد ها جوان وطنپرست دیگر که به عشق آزادی بیان و به امید پشتبانی موسوی و کروبی و خاتمی به خیابان ها آمده بودند ناگهان خویشتن را تنها و بی پناه در زندان های جمهوری اسلامی می بینند، و برنده انتخابات – تقلبی یا غیر تقلبی – به اسنتاد اینکه مخالفانش از آزادی برخورداند و بعضی هاشان همچنان در مسند مقام هاشان هستند، در رسانه های عمومی دنیا اعلام می کند که همه در ایران از آزادی بیان برخورداند و هیچکس برای ابراز عقیده به زندان نمی افتد.

چهارشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۹

راه سوم

چه زود فراموش می کنیم! انگار همین دیروز بود که دعوای میان روشنفکران ما سر این بود که مرحله به مرحله با هجوم جمهوری اسلامی به آزادی های فردی و اجتماعی دستاورد انقلاب مقابله کنیم یا در برابر آن صف آرایی کنیم؟ ملی مذهبی ها که همان ابتدا تکلیف را معلوم کردند و با قرار گرفتن در کنار نیرو های متعصب اسلامی به همرزم ها و رفقا شان در سازمان چریک های فدایی خلق، سازمان مجاهدین، و حزب توده پشت کردند. مجاهدین خلق صرف را در این دیدند که با نیرو های به اصطلاح مترقی داخل جمهوری اسلامی ائتلاف "تاکتیکی" داشته باشند، انگاری جمهوری اسلامی چی ها خرند و معنی ائتلاف تاکتیکی را نمی فهمند. توده ای ها از راه دیگری وارد شدند. ریش گذاشتند و به صف نماز جمعه ای ها پیوستند و خواستند با رخنه کردن در نیرو های اسلامی افراطی و با قرار گرفتن در مسند مقام های دولتی از داخل به جمهوری اسلامی ضربه بزنند. زهی خیال باطل که تمام اسناد و مدارک سابق ساواک شاه به دست جمهوری اسلامی افتاده است و اغلب شکنجه گران سابق ساواک اکنون در خدمت اربابان جدیدشان قرار گرفته اند و اسم و رسم این توده ای های اسلام پناه بر جمهوری اسلامی معلوم است. بیچاره فدائیان خلق که در این وسط گیر افتاده بودند و تا بیایند تصمیم بگیرند که ائتلاف تاکتیکی خوبست یا بد است، جمهوری اسلامی توده ای های نفوذی را شناسایی و قلع و قمع کرده، و مجاهدین خلق را به جوخه های اعدام و سیاهچال های تنگ وتاریک سپرده بود.

حالا امروز هم بنظر می آید که روشنفکر های ما دچار همین بلاتکلیفی شده اند که آیا در قالب نظام باقی بمانند و به اصلاحات مرحله به مرحله تن در بدهند یا صاف در مقابل آن بایستند و با خطر کردن جان و مالشان، ریشه فساد را هدف قرار بدهند.

نظام جمهوری اسلامی در سی و دو سال گذشته ثابت کرده است که در مقابل هرنوع اصلاح طلبی تاکتیکی با قدرت خواهد ایستاد. تصور اینکه دست اندرکاران جمهوری اسلامی اجازه خواهند داد که نیرو های اسلامی مترقی تر به صفوفشان رخنه کنند و از طرق مسالمت آمیز ارکان قدرتشان را سست کنند ساده اندیشانه و ناشی از عدم شناخت جمهوری اسلامی است.

جنبشی که امروز در ایران به مقابله با ظلم و فساد رژیم اسلامی کمر بسته است، باید با این آگاهی که نظام ائتلاف های "تاکتیکی" را خوب می شناسد، مسیر و راه خود را مشخص کند. سخن گفتن از پیشروی مرحله به مرحله یا باید صادقانه و با هدف اصلاح و ابقای جمهوری اسلامی باشد، و یا اگر کوچک تری صبغه ای از نیت براندازی نهایی در آن باشد باید آماده سرکوب بی رحمانه از طرف نظام باشد.

با این پیش زمینه، سوالی که باید قبل از تعیین هرنوع تکلیفی برای جنبش فعلی بدان پاسخ گفت این است که آیا اصولا می شود با نظام و عاملانش که دستشان تا مرفق به خون هزاران ایرانی بیگناه آلوده است از در آشتی درآمد و صادقانه به امید اصلاحات مرحله به مرحله نشست؟

حالا، نهضتی که به بهانه اعتراض به تقلب در انتخابات ریاست جمهوری، دوباره علم اصلاح طلبی را بالا برده است، با اتکا به برخی عناصر شناخته شده ی درون نظام که از خانه نشینی خسته شده اند و مزه قدرت و نفوذ هنوز زیر دندانشان است، قصد دارد دوباره نظام را به اصلاحات تشویق کند. اگر می شد در یک نوشته ی جدی بگویم "یک قران بده آش، به همین خیال باش،" حتما می گفتم.

موسوی و کروبی و الباقی رهبران این جنبش، سالها در درون دایره قدرت جمهوری اسلامی، شریک جنایت های این نظام بوده اند. دل بستن به ایشان، حتی اگر به اعتبار برخی طرفداران جنبش تاکتیکی و به امید اصلاحات مرحله به مرحله باشد، باز هم خیانت به خون پاک هزاران جوانی ست که در راه مقابله با سردم داران جنایت کار جمهوری اسلامی به خاک هلاکت افتادند. حتی اگر این جنبش در هدف هایی که دنبال می کند قرین توفیق باشد، حتی اگر موفق شود برخی ایراد های نظام را هم اصلاح کند – خانه از پای بست ویران است - فقط و فقط عمر جمهوری اسلامی را مستدام کرده است. حتی در آن زمان هم، به قول شاعر محبوبم شاملو "از بهشت گندتان ما را، جاودانه بی نصیبی باد!"

راه چاره چیست؟

نظام دو حزبی آمریکا مردم این کشور را به دو قطب محافظه کار و آزادیخواه تقسیم کرده است. هر از گاه یکی از این احزاب قدرت را در دست می گیرد و با سیاست هایش موجب بیزاری مردم می شود. بعد مردم، در انتخابات بعدی، به امید اینکه آن حزب دیگر می تواند ایشان را از ورطه ای که در آن افتاده اند نجات دهند، از حزب حاکم روی بر می تابند و نامزد های حزب دیگر را انتخاب می کنند. وقتی همان سیاست های نادرست ادامه می یابد، این مردم با حافظه تاریخی قاصرشان، خیلی زود یادشان می رود که آن حزب دیگر سیاست تازه ای برای متحول کردن اوضاع و هدایت آن ها به زندگی بهتر ندارد، و باز دوباره به نامزد های همان حزبی رای می دهند که قبلا ایشان را به حضیض مصائب اجتماعی و سیاسی هداایت کرده بود. دو باره روز از نو و روزی از نو! چیزی که مردم نمی دانند یا نمی خواهند بدانند این است که هر دو حزب بزرگ آمریکا خدمتکار یک ارباب هستند. سیاست های اقتصادی، اجتماعی، نطامی، و بین المللی ایالات متحده از طریق نمایندگان منتخب مردم آمریکا تبیین نمی شود. این به اصطلاح نمایندگان مردم فقط مسئول اجرای سیاست ها و راه کار هایی هستند که اربابانشان در شرکت های عظیم فرا ملتی به ایشان دیکته می کنند. تا زمانیکه خط سومی در عرصه سیاسی ایالات متحده ظهور نکند، همین آش است و همین کاسه.

داستان ایران و جمهوری اسلامی هم همین است. محافظه کاران گاه قدرت را در دست می گیرند و با سیاست هاشان مردم را ذله می کنند. بعد اصلاح طلب ها زمام امور را به دست می گیرند و با بی سیاستی ها، ناستواری ها، تزلزل در تصمیم گیری و بی اقدامی موجب یاس و ناامیدی مردم می شوند. و از آنجا که هر دو دسته به یک ارباب خدمت می کنند، این دور باطل همچنان ادامه می یابد و تکرار می شود. خط سومی لازم است که اساسا جمهوری اسلامی نباشد و از درون آن برنخاسته باشد. تا این راه سوم در عرصه سیاسی ایران ظهور نکرده باشد، دل بستن به هر نوح تغییری از درون نظام واهی و ساده لوحانه است.

شنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۹

شاید

دارم سعی می کنم ببینم چطور می توانم از روی کامپیوترم مستقیما مطالبی را که می نویسم به بلاگم منتقل کنم. اگر عملی باشد، دوباره فعالیت بلاگنویسی را از سر خواهم گرفت، شاید.

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

سگهای هار جمهوری اسلامی

باز جمهوری اسلامی با نمایش مسخره جمعیت جیره خوارانش خواست تا انظار جهانیان را خیره ی پایگاه مردمی خویش گرداند. غافل از اینکه مردمی که به ضرب پول و باج جمهوری اسلامی به خیابان ها می ریزند و عربده سر می دهند هرگز نمی توانند و نباید پایگاه سیاسی – اجتماعی نظام بشمار آیند. این گوسفند ها با بیرون ریختن از خانه هاشان و آمدن به خیابان ها نه تنها خطر نمی کنند که نان حرام سفره هاشان را تضمین می کنند. هزار گوسفند آغل جمهوری اسلامی ارزش یک مبارز راه آزادی را ندارد که جانش را در کف دست می گذارد و در برابر آتش تفنگ و ضربه باطوم مزدوران نظام باز هم به خیابان ها می آید و خواستار آزادی از بند این زنازاده های پلید می شود. جمهوری اسلامی، اگر بنا دارد فی الواقع پایگاه مردمی اش را به منصه انظار عمومی گذارد، یک روز – فقط یک روز – مزدوران و سگ های زنجیری اش را در سگدانی شان نگاه دارد و اجازه دهد تا مخالفانش به خیابان ها بیایند تا معلوم شود اکثریت با کیست. یا حتی بهتر، بگذارد تا در یک همه پرسی آزاد موافقان و مخالفان به پای صندوق های رای بروند و آزادانه بگویند جمهوری اسلامی آری یا خیر تا معلوم شود خواست قاطبه مردم چی ست. چه خیال عبثی، اما، که اگر جمهوری اسلامی استعداد برپایی انتخابات آزاد را داشت، هرگز کار به اینجا نمی کشید که کشیده است!

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

دستم بگرفت و پا بپا برد

در این دنیای بزرگ، یک نفر را داشتم که همیشه دعای خیرش همراهم بود. بی شائبه انتظاری یا توقعی، هر کار که از دستش می آمد برایم می کرد. عشقش بی قید و بی شرط بود، بی غل و بی غش بود. قلبش به بزرگی اقیانوس ها بود. گرمای نوازشش یخ تمام زمستان ها را آب می کرد. صدایش آرامش بود و اطمینان. حضورش اعتماد بود و جرات عمل. و وقتی نبود، دعای خیرش که همواره با من بود، همچنان اعتماد و جرات عمل را زنده نگاه می داشت.
چهار روز پیش، برادرم از ایران تلفن کرد:
چطوری؟
بد نیستم.
چه خبر؟
هیچ! مامان فوت کرد!

حالا دیگر بچه های کلاس سوم موضوعی برای انشاء ندارند. آنکه دعای خیرش پیوسته ناجی روز های سختم بود، دیگر در این دنیا نیست!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

سگ زرد...

گفتم اینبار هم مثل دفعه های پیش، همه ی آنهایی که مردم را به سبز پوشی و اعتراض ترغیب کرده اند، آخرش با اربابان قدرت کنار می آیند و مردم را در پیاده رو ها و خیابان ها، در مصاف نابرابر با بسیجی ها و پاسدار ها و لباس شخصی های از خدا بیخبر، تنها می گذارند و رها می سازند. گفت بیدار شو! به خود بیا! این دفعه با دفعه های پیش خیلی فرق دارد.

هرچه سعی می کنم، تفاوت این دفعه را با آن بار که خاتمی جنبش دانشجویی را، بی دفاع و برهنه، به دم تیغ دژخیمان جمهوری اسلامی فرستاد، درک نمی کنم. کاش می شد در اینجا گفتگویی را شروع کنیم با هدف روشن ساختن تفاوت وضعیت امروز معترضان به نتایج انتخابات در ایران و موقعیت ده دوازده سال پیش نهضت طرفداران باز شدن فضای سیاسی کشور.

یک نگاه سرسری به سردمداران حرکت فعلی، آدم هایی مثل میرحسین موسوی، کروبی، هاشمی رفسنجانی و بقیه، بی درنگ روشن می سازد که این آقایان با نهاد ولایت فقیه و استبداد مذهبی ناشی از آن مخالفتی ندارند. تنها مسئله اینها ترکیب فعلی قدرت در جمهوری اسلامی است، نه خود جمهوری اسلامی.

نمی دانم آیا من باید بیدار شوم یا آن یار عزیزی که چندان غرق تماشای درختان دور و برش شده است که از واقعیت جنگل باز مانده است!

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

خدایا، مددی!

امشب، اینجا، در این غربت آباد غریب آزار، که لبخند ها را گویا بر لب ها به ضرب سریشم چسبانده اند، و هیچ نگاهی بی شائبه تقاضایی به بزک محبت آراسته نمی شود، و رایحه های کارخانه ای اکنون سال هاست که عطر های دل انگیز طبیعت را به تاریک خانه فراموشوی فرستاده اند، تنها در برابر جامی از آن داروی گلگون حرام نشسته ام، به امید اینکه شاید سحرش شمیم گل های یاس کوچه باغ های الهیه را، و یاد کوهپایه های پوشیده از گل های سرخ شقایق پلور را، و عطر مرطوب و نمکین ساحل دریای بی بدیل مازندران را، و تلولو چشم نواز سقف لاجوردی پر ستاره کویر را، از دوردست خاطره های محبوبم به دسترش آسان حظ و سرور بیاورد. چه امید عبثی! از آب آتشین، تا کنون، جز صد ها سحرگاه خمار نسیبی نبرده ام، و عطر های دلکش و نگاه های مهربان و لبخند های بی غش و منظر های دلپذیر همجنان در پس سال ها، در محبس فاصله اسیر مانده اند.

مردمانی که دوستشان می دارم، مژگان و مجید و فرهاد و میترا و ندا و محسن و مریم، چونان گلبرگ های یاس، در معرض باد بی رحم، توان ماندن را محک می زنند! تا کی طاقت خواهند آورد؟ و من، در این غربت آباد، فقط می توانم دست هایم را به دعا به سوی آسمانی که به من تعلق ندارد بلند کنم، و از خدایی که هرگز اراده اش با خواهش های من همسو نبوده است بخواهم که تلاش مردمانم، همچون گذشته که بار ها، اینبار عبث نباشد.

خدایا، پرده سیاهی را از فراز سرزمین خاطره ها کنار بر کش! بگذار مژگان و مجید و بقیه، دوباره به نور آفتاب آزادی دل های پاکشان روشن شود! دیو ظلمت دیر زمانی ست با نام مقدس تو بر سرزمین خاطره های دوردست حکم رانده است. خدایا به یاران دیرینم مدد رسان تا بردیو ظلمت غلبه کنند و قائله ستم را از سرزمین محبوب به دیار هزیمت راهی سازند.

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

واقعیت یا امیدواری

دوست آمریکایی ام می خواست بداند که چرا جمهوری اسلای اینقدر با طرفداران محیط زیست در ایران مخالف است؟ پرسیدم چرا فکر می کند که جمهوری اسلامی با محیط زیست سر عناد دارد؟ استدلال کرد که پس چرا رنگ سبز را به عنوان مظهر و نشانه جنبش شان انتخاب کرده اند. خواستم بگویم که میرحسین موسوی سید است و رنگ سبز نشانه قرابت به خاندان پیغمبر اسلام است. دیدم این حرف ها حالی اش نمی شود. این است که رها کردم و گذاشتم در این خیال بماند که گویا مردم ایران میلیون میلیون به خیابان ها می ریزند و به خاطر محیط زیست خودشان را با توپ و تانک و مسلسل سرشاخ می کنند.
حرف سر این است که مردمی هم که در اعتراض به نتایج انتخابات، در این تظاهرات شرکت می کنند، کم و بیش به دلایلی دست به این کار می زنند که با هدف عروسک گردانان این اعتراض ها اصلا همخوانی ندارد. مردم همیشه چند گام از رهبران شان جلوتر هستند. اگر آقای موسوی فقط به نتیجه انتخابات اعتراض دارد، مردمی که در تظاهرات شرکت می کنند، خواستار آزادی های بیشتر هستند. زنان، به حق، به دنبال تساوی حقوقی با مردان هستند؛ خیلی هشان از این روسری و توسری واقعا خسته شده اند؛ چادر و چاقچول را مظهر عفت و پاکدامنی نمی دانند و به آن اعتراض داند. مردان به وضعیت اقتصادی مملکت معترضند. تا کی آدم می تواند صبح تا شب سگ دو بزند و آخرش هم سرش جلوی زن بچه اش افتاده باشد که چرا کرایه خانه عقب افتاده است یا پول خرید برنج ندارد!
مخالفان نظام جمهوری اسلامی امیدواری هاشان را به تحلیل هاشان در مورد وضعیت عینی مملکت تعمیم می دهند. تحلیل های بسیاری از مخالفان را می شود با جمله "چه خوب می شد اگر..." آغاز کرد! چه خوب می شد اگر تظاهرات تا از میان رفتن جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کرد! چه خوب می شد اگر اهداف میر حسین موسوی با خواسته های مردم یکی می بود! چه خوب می شد اگر سپاه و بسیج و ارتش با مردم همصدا می شدند! چه خوب می شد اگر در آن بالا ها رفسنجانی و خامنه ای با هم کنار نمی آمدند و مردم بی گناه را در حاشیه خیابان انقلاب تنها نمی گذاشتند! چه خوب می شد اگر هدف موسوی از راهپیمایی از میدان "انقلاب" تا میدان "آزادی" واقعا گذار از انقلاب به آزادی می بود!
واقعیت اما این نیست. واقعیت این است که رفسنجانی و احمدی نژاد و کروبی و خاتمی و محسن رضایی همه اعضای جمهوری اسلامی هستند. گوشت و پوست همدیگر را می خورند ولی استخوان همدیگر را دور نمی ریزند. همه ی این اعتراض ها و تظاهرات در چارچوب نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. از چندین روز پیش از انتخابات، تمام مخالفان واقعی جمهوری اسلامی و آنهایی که به جدایی دین و دولت قایل هستند و با نهاد رهبری به عنوان مظهر استبداد مخالفت می ورزند، دستگیر و روانه زندان شدند. بیش از دویست نفر از مخالفان و از آن جمله آقای ابراهیم یزدی، رهبر نهضت آزادی، تحت بازداشت قرار گرفتند. تمام این اقدامات حکایت از این دارد که رهبران جمهوری اسلامی حاضر نیستند مصداق "یکی بر سر شاخ و بن می برید" باشند. همصدایی خاتمی، رفسنجانی، کروبی، موسوی، یا محسن رضایی با مردم تا آنجا ادامه می یابد که مردم خواهان قطع آن شاخی نباشند که اکنون سی سال است این آقایان بالایش نشسته اند به بقیه فخر می فروشند.
با این همه من هم، مثل بقیه هموطنانم، امیدوارم که این بار با دفعات پیش فرق داشته باشد و رهبرانی مثل خاتمی و موسوی، مثل گذشته، مردم را در میانه راه تنها و بی دفاع، در برابر اسلحه و چوب و چماق اوباشان جمهوری اسلامی رها نکنند!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

خلایق هرچه لایق

خاتمی که با آنهمه سر و صدا رئیس جمهور شد، خیلی ها امیدوار شدند که نهضت اصلاحات ارتجاع را پس خواهد راند و از آن میان نظامی بر خواهد خاست که هم نماینده تمایلات مذهبی ایرانیان و هم انعکاس روحیه آزادیخواهی و مردم سالاری ایشان خواهد بود. بعد که معلوم شد این سید روی دیگر سکه زنگ زده جمهوری اسلامی ست و بقول معروف "خر همان خر است..." دوستانی که از دولت اصلاخات حمایت کرده بودند، به جای اینکه اعتراف کنند که خاتمی، در حقیقت، ماموریت داشته است که آزادی طلبان را به کام دستگیری و قتل و اعدام بکشاند، درست در زمانی که گنجی ها و امیر انتظام ها در سیاهچال های نظام شکنجه می شدند و دست به اعتصاب غذا می زدند، در رو دربایستی پذیرش اشتباه محاسبه شان، به احتجاجات خوش باورانه ای از قبیل "تغییر گفتمان" و "روشن شدن اذهان" متوسل شدند.
حالا هم، کسانی که به موسوی رای داده اند، خیال برشان برداشته است که گویا در اکثریت هستند و رای شان به حساب نیامده است. بازنده ی خوب بودن خیلی همت می خواهد. چرا نمی توانید قبول کنید که با آنهمه بازرسانی که آقای رفسنجانی با بودجه شخصی اش برای نظارت بر انتخابات استخدام کرده بود، تقلب انتخاباتی تقریبا غیر ممکن بوده است. با این همه سر و صدا، آقای موسوی هنوز کوچکتری مدرکی ارائه نداده است که ادعایش را ثابت کند که گویا در شمارش ارای انخاباتی، به نفع حلقه ی گم شده – ببخشید، احمدی نژاد – تقلبی شده است.
از طرف دیگر، گویا ملت ایران حافظه خوبی ندارند و خیلی زود از یاد برده اند که این بابا، میر حسین موسوی، همان کسی ست که هشت سال تمام، در سیاه ترین ایام جمهوری اسلامی، در هنگامی که بیشترین آزادیخواهان به جوخه های اعدام سپرده شدند، نخست وزیر نظام بوده است. سگ زرد برادر شغال سیاه! گور پدر موسوی و احمدی نژاد! خلایق هرچه لایق! اکثریت مردم ایران همین "گه" را می خواهند. نتیجه ی انتخابات مبارکشان باد!
نمی گذارند آدم ساکت بنشیند!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

عشق عبث

روزی اما، در معبر فراموشی،
در پس کوره راه خاطره های فرتوت،
یک یاد دوردست،
بی هنگام،
راه را بر جریان خیال خواهد بست
که آن همه تلاش
چه عبث نثار خاک پای عشق شد!

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

سال نو مبارک




رئیس جمهور اوباما عید نوروز را به ایرانیان تبریک می گوید

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

باز بهار

هنگام که بغض آسمان ترکید

و اندوه انباشته

در طول زمستان سرد

در رگباری از قطره های اشک

بر دشت برهنه باریدن آغازید،

دانستم که بهار

در خم راه است.

درد بی صدای درختان

که سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه را

شش ماه است

در نطفه می پرورانده اند،

از زایش بهار خبرم داد.

غبار گذشته را

از چهره خانه زدودم،

زیبا ترین جامه ام را بر تن کردم،

گونه ام را به بزک لبخندی آراستم،

و از خانه بیرون رفتم

به استقبال بهار

که در خم راه بود.

انتظار سخت را

در شوق دیدار

تاب آوردم،

تا بهار طبیعت از راه رسید،

و سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه.

دریغ که یخ قطبی درونم

با هیچ آفتابی دیگر

ذوب نخواهد شد!

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶

یاد سفر

آنروز که میخانه ها را بستند

ناچار شدیم

هرشب

بار اندوه را

با خود به خانه بیاوریم.

چندی نگذشت

که خانه

از اندوه لبریز شد.

آنروز بود که گفتم

باید رفت.

گفتی

"با تو یاد تو نیز

از خاطر ها خواهد رفت."

گفتم

"سفر را به خاطر بسپار،

مسافر رفتنی ست."

از عمر مسافر

اندکی بیش نمانده ست.

خاطره سفر نیز

کوتاه زمانی بیش نخواهد پایید.

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

چراغ امید

می گویند

امید چراغی ست

آویخته بر فراز درگاهی

در انتهای راهی تاریک،

که به باغی سبز

یا به تالاری روشن

یا به خانه ای صمیمی

یا به آغوشی گرم

باز می شود.

در راه تاریک

صدای بال زدن خفاش ها را

و قار قار کلاغ های سیاه را

بر فراز سرم

می شنوم؛

آن دو نقطه نورانی

آیا چراغ روشن امید است

که در برابرم می درخشد؟

نه، چشمان درخشان جغدی ست

که عاقلانه در من دیوانه

نظر دوخته است.

در تاریکی

به زمین می افتم

خراشی بیش نباید باشد

چقدر می سوزد اما؛

لنگان راه تاریک را

ادامه می دهم.

چراغ امید، لیکن

هنوز پیدا نیست.

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۶

با خود ببر مرا

دستم را بگیر،

و با خو ببر مرا

تا سرزمین دور

تا سرزمین نور

تا پیکان رس رنگین کمان

تا تیر رس آواز پریان

تا کوچه باغ عاشقان

تا میعادگاه ماه و خورشید

تا نشئه گاه بی خبری.

با خود ببر مرا

که پیکرم از پرواز آکنده است

وجودم از کوچ لبریز است

نگاهم با درودست جوش خورده است

اشتیاق حرکت بر پا هایم علبه کرده است.

دستم را بگیر

که غربت آباد غریب آزار

سخت دلگیر است،

دلم هوای سرزمین دوست را کرده است.

با خود ببر مرا.

یکشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۶

نشانه

زمستانی دیگر در راه است.

زندگی شاید

راه رفتنی بود

در باریکه راهی

پوشیده از برف.

تنها جای پایی باقی ماند

از من

بر سطح بکر برف تازه

که آن نیز

با نخستین تابش آفتاب

محو خواهد شد.

و هرگز کسی نخواهد دانست

که روزی

این عابر خسته

راه باریک را

زیر پا نهاده است.

جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۶

تعطیل وبلاگ حسین درخشان

من نه از سبک نوشتن آقای حسین درخشان خوشم می آید و نه با محتوای مطالبی که می نویسد موافقم. حمایت بی دریغ آقای درخشان از بخش اصلاح طلب جمهوری اسلامی ـ خاتمی و دار و دسته اش ـ به قیمت مخالفت با کسانی که از اساس با جمهوری اسلامی و انواع شکل های آمیزش مذهب و سیاست مخالفند، تا جایی پیش می رود که هر از گاه نحوه برخورد جمهوری اسلامی با آزادیخواهان در بند را نیز مجاز می پندارد. نمی دانم آقای درخشان چطور می تواند از بیت خامنه ای پول دریافت کند و در عین حال داعیه آزادیخواهی و دموکراسی داشته باشد. اینکه بگوید "می روم اروپا، پول خامنه ای را خرج می کنم و به ریشش می خندم،" چیزی از مقام جیره خواری اش کم نمی کند. آگاهی درخشان از مسائل تکنیکی مربوط به برپا کردن سایت های اینترنتی و بویژه راه اندازی وبلاگ های فارسی، وی را صاحب عنوان "پدرخوانده" وبلاگنویسی ایرانی کرده است. معهذا این احترام و اعتنائی که جمعیت وبلاگنویس ایرانی به آقای درخشان نشان داده موجب چندان غرور بی اساسی در ایشان شده است که در نوشته هایش از حواله دادن اعضای تناسلی اش به مخالفان ابائی ندارد. اما این هم مهم نیست. متاسفانه فهم و درک اجتماعی آقای درخشان هرگز متناسب با دانش فنی ایشان رشد نکرده است. اتهام های بی اساسی که آقای درخشان به مخالفانش ـ در واقع مخالفان اصلاح طلبان ـ زده است، نهایتا موجب شده است که متعاقب با شکایت یکی از همین افراد، وبلاگ ایشان به محاق تعطیل کشیده شود.

از آنجا که دستور این تعطیل بوسیله سایت میزبان وبلاگ آقای درخشان پیش از طی مراحل قانونی و اثبات ادعای شاکی در داگاه صورت گرفته است، بنظر می رسد که حق آقای درخشان برای ابراز آزادانه عقایدش مورد تجاوز واقع شده است. از این رو با وجود اینکه کلا با نقطه نظر های ایشان و شیوه نگارش اش از اساس مخالفم، به این عمل سایت میزبان ایشان معترض هستم و آنرا مغایر با اصل حق آزادی بیان و اندیشه می دانم. فکر می کنم دیگران نیز باید صدای اعتراضشان را نسبت به این اجحافی که به آقای درخشان شده است به گوش رسانه های آمریکایی برسانند. من به سهم خودم به سایت میزبان آقای درخشان ایمیل زده ام و نسبت به این اقدامشان اعتراض کرده ام.

وبلاگ جدید ـ موقت ـ آقای درخشان را در اینجا می توانید بخوانید. برای اعتراض به اقدام سایت میزبان وبلاگ آقای درخشان به این نشانی مراجعه کنید.

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

سناتور هیلاری کلینتون

به بهانه نامزدی سناتور هیلاری کلینتون برای احراز مقام ریاست جمهوری آمریکا، باز هم از نهضت آزادی و برابری زنان ـ فمینیزم ـ می خواهم بگویم. اگر کلینتون به کاخ سفید راه پیدا کند، نخستین رئیس جمهور مونث ایالات متحده خواهد بود، اما اولین زنی نخواهد بود که در تاریخ بشر به مقام رهبری کشوری قدرتمند دست یازیده است. از مصر باستان تا امروز زنان بسیاری در مقاطع گوناگون تاریخ رهبری جوامع انسانی را به عهده داشته اند. پانزده قرن پیش از میلاد مسیح، در سرزمین مصر باستان، "هاتشب سوت" حتی قبل از دستیابی به مقام فرعونی از نفوذ و قدرت سیاسی فراوانی در میان مصریان برخوردار بود. "نفرتی تی" همسر فرعون "آخن آتن" ـ حامی "آتن" خدای یگانه ـ از چنان نفوذی در میان مصریان برخوردار بود که وقتی حمایتش را از "آتن" که خدای مورد پرستش "آخن" بود پس گرفت و به پشتیبانی از برادر ناتنی "آخن" به "آمن" یا خدای آفتاب روی آورد، "آخن آمن" ـ حامی خدای آفتاب ـ موفق به دستیابی به مقام فرعونی مصر شد. "سومارامات" به عنوان همسر و مادر چندین حکمران قدرتمند جامعه سومریان در اغلب نبرد های سومر برای دستیابی به سرزمین های بیشتر و گسترش نفوذ سومریان، دوشادوش همسر و فرزندان خود جنگید و هم او بود که "بابل" را به یکی از آباد ترین و زیبا ترین بلاد باستان مبدل ساخت. کمتر کسی از نقشی که "کلئوپاترا" ملکه مقدونی مصر در شکل گیری سیاست های خارجی و داخلی روم، قدرتمند ترین امپراطوری غرب باستان، ایفاء کرد بی اطلاع است. مناسبات نزدیک وی با "جولیوس سزار" و ازدواج سیاسی اش با "مارک انتونی" سال ها حمله رومیان به سرزمین "کارتاژ" را به تاخیر انداخت. در قرن دوازدهم "النور" ملکه انگلیسی، ابتدا با ازدواج با "لوئی هفتم" پادشاه فرانسه، موفق به بسط نفوذش در فرانسه شد، و وقتی از لوئی هفتم جدا شد و به همسری "هنری دوم" پادشاه انگلستان درآمد، از وی صاحب هشت فرزند شد که از آن میان دو تن به مقام پادشاهی انگلستان دست یافتند. "النور" تا پایان عمر به نحوی موفق، سرزمین های تخت نفوذش در شمال فرانسه را اداره کرد. داستان زنان قدرتمند تاریخ نقش آفرینان فراوانی دارد که بیان تمام آن از حوصله مطلب پیش رو خارج است. از "ژاندارک" گرفته تا ملکه "ایزابللا" در اسپانیا، ملکه "الیزابت اول" در انگلستان، "آمنه" ملکه نیجریایی سرزمین زئیر در قرن شانزدهم، "مباندا نزینگا" ملکه آنگولا در نیمه دوم قرن شانزدهم و ابتدای قرن هفدهم، ایندیرا گاندی، نخست وزیر بزرگترین دموکراسی قرن بیستم در هند، "بی نظیر بوتو" رئیس جمهور پیشین پاکستان، گلدا مایر، نخست وزیر یکی از دشوار ترین برهه های کشور نوبنیاد اسرائیل، مارگارت تاچر، نخست وزیر محافظه کار انگلستان، تا امروز که "انگلا مرکل" صدر اعظم آلمان است، و "الن جانسون سرلیف" مقام ریاست جمهوری کشور آفریقایی لیبریا را به دست دارد، رهبران زن و سیاستمداران پر قدرت مونث کم نبوده اند.

مشکل نهضت آزادی و برابری زنان دستیابی به مقامات بالای اجتماع نیست. پرسش دشواری که در برابر نهضت آزادیخواهی و برابری زنان قرار دارد این است که چگونه است که برغم دستیابی زنان به اهرم های قدرت در برهه های مختلف تاریخ، زنان همچنان از بهره بردن از منابع نادر اقتصادی و شرکت در تصمیم گیری در تعیین سرنوشت و آینده شان، به درجات گوناگون و به نسبت کشوری که در آن زندگی می کنند، محروم هستند؟ چطور است که حتی در دوره هایی که زنان رهبری سیاسی جامعه را در دست داشته اند، قدمی در راستای بهبود وضعیت اقتصادی زنان و وضع قوانینی که بتواند موجب برابری حقوقی مردان و زنان گردد برداشته نشده است؟

در ایالات متحده آمریکا، که رئیس جمهور آینده آن ممکن است یک زن باشد، علی الظاهر زنان به برابری حقوقی با مردان دست یافته اند، و امروز در تمام سطوح اجتماع و در کلیه مشاغل دوشادوش مردان به کار و زندگی مشغولند. متاسفانه این برابری ظاهری و شرکت گسترده زنان در نیروی کار با حجم واردات کارگران مهاجر برای ایفای نقش "خانگی" زنان آمریکایی، رابطه ای مستقیم داشته است. امروزه اغلب مشاغل و مسئولیت هایی که پیشتر بوسیله زنان آمریکایی احراز می شد، به انبوهی از کارگران مونث مکزیکی و آفریقایی تبار و آسیای جنوب شرقی محول شده است. زنان آمریکایی به قیمت در بند کشیدن زنان و مردان سایر کشور ها، برای انجام دادن کار هایی مثل بچه داری، خانه داری ـ کلفتی ـ ظرفشویی، پخت و پز، و غیره، علی الظاهر به درجات بالایی از برابری حقوقی و اقتصادی با مردان آمریکایی دست یافته اند، بدون اینکه درک کنند که این برابری سطحی در حقیقت به قیمت جاودانه کردن ارزش ها و معیار های پدرسالاری پیر میسر شده است. در سال دو هزار و چهار، مرکز حقوق بشر دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، مقاله ای انتشار داد که در آن کار اجباری ـ بردگی پنهان ـ در ایالات متحده مورد بررسی قرار گرفته است. بر اساس یافته های این تحقیق، قربانیان کار اجباری در آمریکا بیشتر از کشور های چین، مکزیک، و ویتنام، با حیله و فریب به آمریکا کشانده شده اند. هرچند که برخی از ایشان نیز متولد این ایالات متحده هستند. چهل و شش درصد این افراد به روسپی گری و خودفروشی مجبور شده اند؛ بیست و هفت درصد در کار های خانگی ـ کلفتی، باغبانی، و غیره ـ به خدمت گرفته شده اند؛ ده درصد به کار های کشاورزی اشتغال دارند؛ ؛ چهاردرصد بطور اجباری در کارگاه های تولیدی کار می کنند؛ و پنج درصد در رستوران ها و هتل ها ظرفشویی و خانه داری می کنند. این آمار فقط مواردی را شامل می شود که قربانیان بردگی پنهان به وسیله پلیس یا سازمان های حمایت از حقوق بشر شناسایی شده و تحت پوشش خدماتی قرار گرفته اند. در این میان متاسفانه اکثریت قربانیان را زنان و کودکان تشکیل می دهند. برخی از این زنان با انواع وعده ها و قول های زندگی بهتر از کشور های مبداء به آمریکا کشانده شده اند و در اینجا در خانه هایی به بیگاری وادار شده اند که متعلق به زنان قدرتمندی ست که خود را مدافع نهضت برابری و آزادی زنان می دانند.

هدف نهضت آزادی و برابری زنان ـ فمینیزم ـ نباید جایگزین کردن پدرسالاری ـ مردسالاری ـ با مادرسالاری ـ زن سالاری ـ باشد. دست یافتن یک زن به مقام ریاست جمهوری قدرتمند ترین و ثروتمندترین کشور دنیا، هرچند ظاهرا ممکن است گامی به پیش برای نهضت آزادی و برابری زنان بشمار بیاید، لیکن اگر بنا باشد که این رئیس جمهور مونث، همچنان مانند یک مرد حکومت را اداره کند، هیچ نوع تغییر بنیادی ای در مناسبات میان زنان و مردان پدیدار نخواهد شد. "هاتشب سوت" یکی از مقتدر ترین فراعنه مصر باستان بشمار می آید، اما این زن قدرتمند برای اینکه پایه های قدرتش را استوار سازد، دستور داده بود تا در تمام تصاویری که از وی کشیده می شد، یا مجسمه ها و کنده کاری هایی که از وی ساخته می شد، وی را در هیات مردان و با ریش بلند مجسم سازند. غالب زنان قدرتمند تاریخ نیز یا با استفاده از قساوت و بی رحمی و یا با به خدمت گرفتن حیله و خدعه و دسیسه حکومت هاشان را اداره کرده اند. استیلاجویی، قدرت طلبی، رقابت بی رحمانه برای کسب قدرت، میل بی پایان برای تحمیل اراده شخصی بر دیگران، ثروت اندوزی و استفاده از ثروت به عنوان ابزار استدام قدرت، استفاده از خشونت به منظور دست یافتن به قدرت، در تمام طول تاریخ بشریت، تا به امروز، ابزاری بوده اند که مردان برای جاودانه ساختن سلطه شان، بدون لحظه ای تردید، به خدمت گرفته اند. آیا هدف نهضت آزادی و برابری زنان، استفاده از همین ابزار در راستای دستیابی به آزادی و برابری ست؟ اگر چنین باشد، زنان ناخواسته در راهی گام بر می دارند که مقصدش جز دوام بخشیدن به سلطه مردان و ادامه پدرسالاری نخواهد بود.

گیرم که اصولا سلطه مردان بر منابع اقتصادی به زنان منتقل شود؛ گیرم که مادرسالاری ـ زن سالاری ـ جای نشین مردسالاری شود. اگر بنا باشد خشونت، سلطه جویی، قدرت طلبی، و رقابت بی رحمانه، همچنان ادامه یابد، باز هم تاریخ بشریت شاهد نسل کشی و جنگ های خانمانسوز و کوره های آدم سوزی و نژادپرستی کور خواهد بود. به زنان آمریکایی نگاه کنید: ذره ای از زن بودن در ایشان باقی نمانده است. روز به روز بیشتر به هیات و قواره مردانه در می آیند. برابری را در شبیه شدن به مردان جستجو می کنند.

متاسفانه از هم اکنون، از نحوه برخورد سناتور کلینتون در مصاحبه ها و مباحثه هایش، چنین بر می آید که وی روش مردانه را برای رسیدن به قدرت و در دست گرفتن عنان کشور انتخاب کرده است. هرچند که به لحاظ تاریخی شاید انتخاب کلینتون به مقام ریاست جمهوری گامی به پیش برای زنان آمریکا باشد، به هیچ عنوان نمی توان این پیروزی وی را شکستی برای پدرسالاری حیله گر بشمار آورد مگر اینکه کلینتون، بعد از انتخاب، در عمل ابزار پدرسالاری را رها سازد. تنها زمانی که همکاری و همفکری جانشین رقابت شده باشد، تنها وقتی که رحم و شفقت جای شقاوت و قساوت را گرفته باشد، فقط در دورانی که قناعت و تواضع جایگزین طمع و آزمندی شده باشد می توان ادعا کرد که انسان سالاری مبتنی بر آزادی و برابری تمام افراد بشر جایگزین استیلای یک قوم یا نژاد یا جنسیت بر دیگر اقوام، نژادها، و افراد شده است.