دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

دیکتاتوری علمی

در تعریف دموکراسی معمولا گفته می شود که نوعی از حکومت است که از مردم برخاسته و در خدمت مردم است. دموکراسی علی القاعده تبلور رای و خواسته اکثریت مردم است. حکومت های کمونیستی اغلب با استناد به اینکه منافع اکثریت مردم یعنی کارگران و کشاورزان را در برابر اقلیت کارفرمایان و صاحبان سرمایه تضمین می کنند، خود را دموکراتیک می دانند. به همین دلیل است که تقریبا تمام کشور های کمونیستی سابق، و معدود حکومت های کمونیستی ای که در برابر هجوم سرمایه داری جهانی دوام آورده اند، همچنان واژه دموکراتیک را در کنار نام خود یدک می کشند: جمهوری دموکراتیک خلق کره شمالی، جمهوری دموکراتیک چین، جمهوری دموکراتیک ویتنام...

بعد از انقلاب، تا مدتها، خمینی، برای توجیه وجاهت حکومت جمهوری اسلامی، به آراء مردم استناد می کرد. در اولین سخنرانی اش، در بهشت زهرا، خمینی اعلام کرد که با استناد به آراء اکثریت مردم که با تظاهرات چند میلیونی شان خواستار عزل شاه و نخست وزیر منصوب وی شده بودند"من دولت تعیین می کنم؛ من توی دهن این دولت می زنم." به رغم اینکه بعد ها خمینی دموکراسی و ملی گرایی را به عنوان شعارهای دشمنان اسلام و امت اسلامی معرفی کرد، در تمام مقاطع، حکومت جمهوری اسلامی تلاش کرده است با آوردن جمعیت های میلیونی به خیابان های شهر های بزرگ، به سیاست ها و خط مشی هایش جنبه مردمی ببخشد و آنها را ناشی از رای و خواست مردم جلوه دهد. پیش از انقلاب اسلامی، شاه هم سعی می کرد اراده حکومتش را ناشی از اراده اکثریت مردم قلمداد کند و چه بسا که در برخی از مقاطع فی الواقع سیاست های حکومت با خواست اکثریت مردم منطبق می شد.

به گواهی تاریخ، اغلب حکومت های کمونیستی ناشی از اراده توده های عظیم مردمی بوده اند که از ظلم و ستم اقلیت صاحبان سرمایه به ستوه آمده بودند. در اینکه اکثریت مردم روسیه علیه حکومت تزاری جابر به پا خواستند و نظام کمونیستی را جانشین آن کردند شکی وجود ندارد. توده های عظیم کشاورزان و کارگران چینی که اکثریت مردم چین را تشکیل می دادند، در مقابل حکومت دست نشانده خارجیان، که مدافع منافع اقلیت کوچکی از زمینداران و سرمایه داران،بود، قیام کردند و سرانجام ایشان را از خاک چین بیرون راندند. توده مردم ویتنام در برابر اشغال خارجی و نمایندگان دست نشانده خارجیان در مملکتشان به دفاعی جانانه دست زدند که در تاریخ کم نظیر است و نهایتا ایشان را به پایان دادن اشغال وادار ساختند. مردم کوبا با انقلابی که تبلور خواست اکثریت ایشان بود، از زمینداران بزرگی که توده های عظیم کشاورزان و کارگران کوبایی را در برابر دستمزد های ناچیز به کار طاقت فرسا در مزارع تنباکو و نیشکر واداشته بودند، خلع ید کردند و حکومتی را به منصه قدرت نشاندند که نماینده بیشترین تعداد جمعیت این کشور بود. در کشور خودمان، جمهوری اسلامی با رای اکثریت مردم به قدرت دست یافت و حتی دشمنان قسم خورده این حکومت هم نمی توانند انکار کنند که لااقل در بادی امر، جمهوری اسلامی منعکس کننده اراده اکثریت مردم ایران بوده است که ضمن مردود دانستن خودکامگی و فساد نظام شاهنشاهی، خواستار حکومتی بودند که مدافع منافع مادی و معنوی ایشان باشد.

لذا برعکس رژیم هایی که با یک کودتای نظامی به قدرت می رسند، تمامی حکومت هایی که از دل یک انقلاب مردمی زاده می شوند و یا با رای آزاد اکثریت مردم به منصه قدرت می رسند، خاستگاهی مردمی دارند، و اتلاق عنوان دموکراسی به ایشان از منطق به دور نیست. اشکال کار این است که بسیاری از این حکومت ها پس از به دست گرفتن اهرم های قدرت به یمن آراء اکثریت مردم، تمام هم و غم و امکانات مادی مملکت را به خدمت محکم کردن پایه های قدرتشان می گیرند و از هیچ تلاشی برای دائمی کردن سلطه شان فرو نمی گذارند. به ونزوئلا نگاه کنید: هوگو شاوز با رای اکثریت مردم به قدرت رسیده است. پیداست که به رغم تمام فشار ها و تبلیغات آمریکا، مردم ونزوئلا از سیاست های وی پشتیبانی می کنند. متاسفانه از قرائن پیداست که این دولت منتخب مردم، اخیرا به اقداماتی برای سرکوب مخالفانش دست یازیده است. تعطیل یکی از رادیو های مخالف که چندی پیش به دستور هوگو شاوز صورت گرفته است از نشانه های این سیاست تحکیم قدرت وسرکوب مخالفان است. حکومت های کمونیستی به استناد اینکه مدافع منافع اکثریت هستند، برای ممانعت از بازگشت صاحبان سرمایه و عوامل سرمایه داری، به دیکتاتوری متوسل می شوند و با استفاده از عنوان دهن پر کن "دیکتاتوری پرولتاریا" سعی می کنند به این خودکامگی مشروعیت بخشند. جمهوری اسلامی هم، که به وضوح با رای اکثریت قاطع مردم ایران به قدرت دست یافته بود، پس از مدتی، به بهانه تداوم بخشیدن به حکومت الهی و به انگیزه اجرای احکام خدا و قرآن، به سرکوب اقلیت ها پرداخت، و پایه های خودکامگی و استبدادش را تحکیم بخشید. اگر استدلال کمونیست ها برای برقراری دیکتاتوری بر جلوگیری از بازگشت سرمایه داران استوار است، منطق جمهوری اسلامی و سایر حکومت های مذهبی، بر اجرای احکام الهی تکیه می کند. و چه کسی ست که بتواند در برابر رای خدا و پیغمبر قد علم کند؟ بدینسان حکومت هایی که یک روزی منعکس کنند رای اکثریت مردم بوده اند و به راحتی می توانستند عنوان دموکراسی و مردم سالاری را یدک بکشند، به دلیل بی توجهی عامدانه به این حقیقت که رای مردم می تواند بعد از مدتی تغییر کند، پس از چندی به سیاه ترین انواع استبداد مبدل می شوند.

در آمریکا، سرمایه داری حاکم در کار بر قرار ساختن نوعی دیگر از دیکتاتوری است که علی الظاهر شباهتی به نمونه های سنتی حکومت های استبدادی ندارد. این نوع دیکتاتوری، با توسل به آخرین دستاورد های علوم جامعه شناسی و روان شناسی، تمام تلاشش را بر یک شکل و یکنواخت کردن خواسته های افراد اجتماع متمرکز می کند، به نحوی که هر خواسته و رفتار متفاوتی، به شکل ناهنجاری و رفتار غیر عادی و نا متعارف متظاهر می شود، و لذا قابل تنبیه و مجازات خواهد بود. این نوع دیکتاتوری که "آلدوس هاکسلی" به زیبایی آنرا در داستان "دنیای گستاخ نو" به ترسیم کشیده است، با استفاده از کلیه رسانه های ارتباط جمعی، به نوعی شستشوی مغزی افراد اجتماع دست می زند تا جایی که نهایتا کلیه اعضای اجتماع صاحب طرز فکر و برخوردی یکسان می شوند. در چنین شرایطی، هر صدای مخالفی به عنوان طرز فکر ضد اجتماعی با تایید اکثریت مردم مورد سرکوب قرار می گیرد. سرکوب مخالفان، در چنین "دنیای گستاخی" با توسل به شیوه های قرون وسطایی مورد استفاده در حکومت هایی مثل جمهوری اسلامی یا کره شمالی انجام نمی شود. در این نمونه دیکتاتوری، از آنجا که کلیه رسانه های گروهی در اختیار صاحبان سرمایه است، از انعکاس نقطه نظر های مخالف به نحوی نظاممند جلوگیری می شود.

یک نگاه اجمالی به امپراتوری خبری "روپرت مورداک" به وضوح استدلال فوق را روشن می سازد. این شخص که از دست راستی ترین سرمایه داران آمریکایی و طرفدار سفت و سخت "نو محافظه کاری" ست، صاحب بخش عظیمی از رسانه های گروهی آمریکا ست. بدیهی ست که تمام کسانی که در معرض خبرپراکنی امپراطوری خبری روپرت مورداک قرار دارند، به شکلی نظاممند تمایلات دست راستی پیدا می کنند. در آمریکا این افراد عموما از سیاست جنگ طلبانه دولت بوش طرفداری می کنند، از آمیختن مذهب و سیاست باکی ندارند، همجنس گرایی را ضدیت با دین و خدا بشمار می آورند، با آزادی اراده زنان برای سقط جنین مخالفت می کنند و آنرا مغایر با تعلیمات مسحیت می دانند، معمولا ذهنیتی ضد مهاجران و به شدت بیگانه گریز دارند، و بسیاری شان، در بخش انتهایی طیف راست، به وضوح دارای تمایلات نژاد پرستی هستند. بدیهی ست در نگاه این افراد، هرنوع طرفداری از مهاجران و همدردی کردن با ایشان یا قائل بودن به آزادی انتخاب برای زنان و طرفداری از حقوق همجنس گرایان، مغایر هنجار هایی ست که تلقیحات امپراطوری خبری روپرت مورداک به ایشان حقنه کرده است، و لذا، از منظرایشان، رفتار های ضد اجتماعی به شمار می آید و در حالت های افراطی قابل مجازات محسوب می شود.

برای اینکه وسعت و شعاع نفوذ امپراطوری خبری روپرت مورداک روشن شود، ذیلا فهرستی از شرکت هایی که در حوزه این امپراطوری قرار دارند، و در آن میان بنگاه خبرپراکنی فاکس، تنظیم کرده ام. اخیرا مورداک پیشنهادی نیز برای خرید شرکت "دا جونز" ارائه داده است که اگر با موافقت صاحبان فعلی این شرکت روبرو شود، بورس سهام نیویورک و روزنامه اقتصادی "فایننشل تایمز" را نیز به بنگاه های خبرپراکنی و تبلیغاتی این شخص اضافه خواهد کرد.

اشتباه نشود؛ سایر بنگاه های خبری و رسانه های گروهی آمریکایی که به روپرت مورداک تعلق ندارند، منعکس کننده اخبار و افکار مخالفان نیستند. آنها هم کم و بیش همان طرز فکر ها را اشاعه می دهند، و تنها تفاوتشان در این است که به راست میانه تمایل بیشتری دارند تا به طیف افراطی راست. به این ترتیب نویسندگان، متفکران، گویندگان، و اندیشمندانی که من باب مثال دارای تمایلات سوسیالیستی باشند، به شکلی قانونمند، متدرجا از کلیه برنامه های رسانه های گروهی اصلی آمریکایی کنار گذاشته می شوند، به حاشیه رانده می شوند، و روزبروز دسترسی به افکار و نقطه نظر های ایشان برای آدم های معمولی دشوار تر می شود. با نظرات آدم هایی مثل "نوآم چامسکی" یا "وارد چرچیل" هرگز نمی توان در رسانه های اصلی آمریکایی آشنا شد. این رسانه ها "جین فوندا" را به عنوان خائن به ملت آمریکا معرفی می کنند. "مایکل مور" در اروپا و حتی شاید در ایران بیشتر به عنوان یک کارگردان سینمای مستند شهرت دارد تا در میان آمریکائیان. مخالف این آدم ها با جنگ طلبی نومحافظه کاران به عنوان خیانت پیشگی و ضدیت با آمریکا معرفی شده است. در غیاب صدا های مخالف، قاطبه مردم آمریکا که بیست و چهار ساعت، به نحوی از انحاء، در معرض تبلیغات رسانه های گروهی قرار دارند صاحب طرز فکری یکسان و همگون می شوند و به شکلی ناخودآگاه با سایر ذهنیت ها و جهان بینی ها به مخالفت و عناد می پردازند. این نوع "دیکتاتوری علمی" شاید بدترین نوع استبداد باشد که متاسفانه در ظاهر امر به شکل دموکراسی جلوه گر می شود.

مخالفت با نوع آمریکایی دموکراسی که من آنرا "دیکتاتوری علمی" نامیده ام ـ شما اسمش را بگذارید "دیکتاتوری سرمایه داری" ـ به معنی موافقت با استبداد های مذهبی قرون وسطایی نیست. هرنوع استبدادی نطفه زوالی محتوم را در دل می پروراند و دیر یا زود روی به اضمحلال خواهد نهاد. دموکراسی و مردم سالاری نیز در بطن خویش صاحب تضاد هایی ست که آنرا در مصاف با مخالفانش آسیب پذیر می سازد. صرف تحویل دادن قدرت مردمی، متعاقب یک رفراندم آزاد، به یک دولت منتخب، آن دولت را، هرچند به مدتی کوتاه، در مقام حضانت مردم قرار می دهد. در چنین شرایطی، قانون اساسی، به عنوان تنها معیار خدمت صادقانه ماموران منتخب مردم، از نقشی حیاتی در تبیین رابطه مردم و دولتمردان برخوردار می شود.

Filmed Entertainment - News Corporation
20th Century Fox;
20th Century Fox Espanol;
20th Century Fox Home Entertainment;
20th Century Fox International;
20th Century Fox Television;
Blue Sky Studios;
Fox Searchlight Pictures;
Fox Studios Australia;
Fox Studios LA;
Fox Studios Baja;
Fox Television Studios;

Television - News Corporation
Fox Broadcasting Company;
Fox Sports Australia;
Fox Television Stations;
FOXTEL;
STAR;

Cable Television owned by News Corporation
Fox Movie Channel;
Fox News Channel;
Fox Sports Digital;
Fox Sports Enterprises;
Fox Sports Espanol;
Fox Sports Net;
Fox Sports World;
FUEL;
FX;
National Geographic Channel;
SPEED Channel;
Stats, Inc;

Direct Broadcast & Satellite Television - News Corporation
BskyB;
DIRECTV;
FOXTEL;
Sky Italia;

Magazines - News Corporation
Inside Out;
Donna Hay;
News America Marketing;
Smart Source;
The Weekly Standard;
Gemstar;

Newspapers - News Corporation
Australasian region Newspapers:
Daily Telegraph;
Fiji Times;
Gold Coast Bulletin;
Herald Sun;
Newsphotos;
Newspix;
Newstext;
NT News;
Post Courier;
Sunday Herald Sun;
Sunday Mail;
Sunday Tasmanian;
Sunday Territorian;
Sunday Times;
The Advertiser;
The Australian;
The Courier Mail;
The Mercury;
The Sunday Mail;
The Sunday Telegraph;
Weekly Times;
United Kingdom region Newspapers:
News International;
News of the World;
The Sun;
The Sunday Times;
The Times;
Times Education Supplement;
Times Higher Education Supplement;
Times Literary Supplement;
TSL Education;
United States region Newspapers:
New York Post;

Books - News Corporation
Harper Collins Publishers;
- Australia;
- Canada;
- Childrens Books;
- United States;
- United Kingdom;
Regan Books;
Zondervan;

Other Investments - News Corporation
MySpace.com Profile
Festival Records;
Mushroom Records;
National Rugby League - Australia;
News Interactive;
News Outdoor;
Nursery World;

سر آدم سوت می کشد. ملاحظه می کنید که بخش عظیمی از رسانه های گروهی و مشتقات آنها به امپراتوری روپرت مورداک تعلق دارد. حتی اگر فرض را بر این بگذارید که این آدم دارای طرز فکری انساندوستانه و عاری از حرص و آز و پول پرستی ست ـ که متاسفانه اینطور نیست ـ براحتی متوجه می شوید که چگونه مردم آمریکا در تمام مدت شبانه روز فقط با یک نقطه نظر و یک بینش و طرز فکر بمباران می شوند و از سایر شیوه های فکری و نقطه نظر ها غافل می مانند. بدینسان پس از مدتی، سایر نقطه نظر ها در نگاه مردم آمریکا نه تنها نادرست بلکه ناهنجار و غیر عادی بنظر می آیند. و البته از قدیم الایام، رفتار ها و اندیشه های نا متعارف و نامعمول، به انحاء مختلف، توسط جوامع بشری مورد سرکوب و اقع شده است. نمونه هایی مثل محاکمه گالیله که نقطه نظری متفاوت با بینش عمومی را تبلیغ می کرد، در تاریخ بشری نادر نیست. هرچند که امروز به این نمونه ها به عنوان لکه های ننگی بر تاریخ انسان نگاه می کنیم، اما متاسفانه نگاه به گذشته همیشه از اشتباه عاری است و هرگز باعث نخواهد شد که چنین خطا هایی در برخورد های آینده تکرار نشوند.

یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

مژده، مژده

استعداد عوامل جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات آن در این است که تمام عقده ها و سرخوردگی های خودشان را به مخالفانشان منعکس می کنند. در فارسی من ـ که گویا با فارسی نویسندگان امروزی خیلی فرق دارد چون من هنوز از "بحث" با واژه "گفتمان" سخن نمی گویم و "هویت" هنوز برای من به "کیستی" تبدیل نشده است ـ به این می گویند "قیاس به نفس" یعنی آنچه را که در ذات خود انسان است به دیگران نسبت بدهیم. حدود یک سال پیش، در آن زمان که هرکسی می توانست مستقیما در مورد مطالب وبلاگم اظهار نظر کند و هنوز از واسطه بررسی اولیه نظر ها و بعد انعکاس آن در وبلاگم استفاده نمی کردم، برای مدتی بخش نظرخواهی وبلاگم تبدیل شده بود به بابی برای تبلیغ سایت های اینترنتی مستحجن. با چند نفر از دوستان صحبت کردم و ضمنا با گردانندگان "بلاگ اسپات" تماس گرفتم. معلوم شد که این کار از حربه های عوامل جمهوری اسلامی است. توصیه کردند که نظر های مراجعه کنندگان وبلاگم را بعد از بررسی منعکس کنم. هرچند که مطالب من خوانندگان زیادی ندارد و بیشتر برای خودم می نویسم، با وصف این و به رغم میل باطنی ام مجبور شدم جلوی ابراز نظر مستقیم و بدون بررسی را بگیرم.

امروز عزیزی از ایران تلفن کرد که هرچه تلاش می کند وارد وبلاگ من شود، سایت دیگری باز می شود که با اخلاق نیک و عرف "اسلامی" بسیار مغایرت دارد، از آن سایت ها که جمهوری اسلامی بطور معمول پشت فیلتر قرار می دهد. برایم خیلی جالب بود. اولش فکر کردم شاید ایراد از این طرف آب باشد و ویروسی یا مرضی "بلاگ اسپات" را بیمار کرده و موجب شده باشد که آدرس اینترنتی من به "چاه خلا" وصل شده باشد. از طریق چند کامپوتر دیگر، در کتابخانه و دانشگاه، به وبلاگم متصل شدم. متوجه هیچ ایرادی نشدم. آیا ممکن است که این هم حیله جدیدی از جمهوری اسلامی باشد برای ممانعت از انکاس نظر های مخالفانش در ایران؟ هنوز پاسخی نیافته ام. اما اگر چنین باشد، به دوستانی که در ایران طالب دسترسی به سایت های پورنوگرافی و مستحجن هستند و نمی توانند از فیلتر جمهوری اسلامی عبور کنند، مژده می دهم که با مراجعه به نشانی اینترنتی من، می توانند منظورشان را عملی کنند.

اگر فرض فوق صحیح باشد، میزان بی اطمینانی و تزلزل جمهوری اسلامی به حدی نزول کرده است، که حتی نوشته های آدمی مثل من حقیر کمتر از قطمیر را نیز که شاید روزی، حد اکثر، بیست سی تا خواننده داشته باشد، به عنوان تهدیدی برای موجودیتش تلقی می کند و سعی دارد از انتشار آن جلوگیری کند.

جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶

غم این خفته چند

این روز ها چقدر با نیما حال کرده ام. شما هم لذت ببرید

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او

آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،

در جگر اما خاری

از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساقه گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

به عبث می پایم

که به در کس آید،

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

مانده پای آبله از راه دراز

بر در دهکده مردی تنها،

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید باخود

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

سخن بگو

گیرم ندانی که چه می گویم

وقتی می گویم

که چنان از بلندای خودخواهی

به دریای تواضع آور عشق

سقوط کرده ام

که مستی هیچ باده ای

را نمی توانی مقایسه کنی

با کیف فروتنی عاشقانه ی من.

من که خدای را بنده نبوده ام

چندان غریق قلزم خونین عشقم

که تنها مگر

تو ذورقی بسازی

از استواری مهر،

و به ساحل استجابت بیاوری

مرا که همچنان

منگ سقوط در دریای عشقم.

در این زمانه ای که

زبان سرخ

سر سبز را

بی هیچ تردیدی

می دهد بر باد،

تنها وجود تو

تجسم اطمینان است؛

باش تا به خویشتم

ایمان بیاورم.

تنها کلام تو

نوید بخش شادمانی ست؛

سخن بگو، نازنین

تا از خویشتن بیخودم کنی!

سخن بگو، نازنین.

سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶

آقای گل آرا حمزه

دوست محترمی به نام آقای گل آرا حمزه که نوشته چند روز پیش مرا تحت عنوان پیروزی موهوم پرستی خوانده بود، در یادداشتی که برایم در بخش نظر ها گذاشته بود، مرا متهم به "کم فهمی" و "درک قاصر" کرده بود بدون اینکه دلیلی یا استدلالی در رد نقطه نظر هایم ارائه دهد. وقتی گله کردم که شاید فهم من کم باشد ولی لااقل انتظار دارم که با دلیل برایم بنویسند که کجا را خطا رفته ام، یادداشت دیگری برایم گذاشتند که بزودی پاسخم را با دلایل دندانشکن و قانع کننده خواهند نوشت و مرا به مبارزه طلبیدند که اگر جرات و شجاعتش را داشته باشم، مطلب ایشان را در وبلاگم جای خواهم داد. مطلب بسیار مطولی ست ولی هرچه کردم، نفهمیدم که کجایش پاسخ نوشته من بوده است. به نوشته های ساده گرایانه بسیجی ها شباهت دارد که نقطه نظر هاشان را آخوند های بی سواد محله شان به شان حقنه می کنند. جریان "مار و مار" است. ولی چون گفته بودند که جرات انعکاس آنرا ندارم، برای اینکه بدانند چقدر به آزادی کلام و عقیده احترام می گذارم، به نوشته ایشان پیوند داده ام. خودتان ـ اگر حوصله اش را دارید ـ بخوانید و قضاوت کنید.

دوشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۶

خاطره

روزی که به تو عاشق شدم

از آسمان شکوفه می بارید،

ابر ها کلمه عشق را

بدست نسیم

بر پهنه آسمان

هیجی می کردند،

و دشت گستره ای بود سبز

ـ به اندازه آزادی ـ

که هر لحظه وسیع تر می شد؛

شبها

در چشمان باز تو

خیره می شدم

تا سرانجام

پیروزی خواب را

می پذیرفتند،

و هر بامداد،

در چهره ات نگاه می کردم

تا چشمانت را بگشایی

و کلمه اطمینان بخش "دوستت دارم"

مثل جویباری از شهد و عسل

بر لب هایت جاری شود؛

روز های کار و کلنجار

با آدم هایی که

خلط دهانشان را

بی مهابای آداب معاشرت

در جوی کنار خیابان تف می کردند

و ورود ممنوع برایشان

به اندازه حجاب زنان

اهمیت نداشت،

به امید بازگشت

به کاشانه ای که از وجود تو گرم بود،

بی شکایتی طی می شد؛

و نان و پنیر و سبزی

با نوشابه تلخی

که "روبن" برایمان می آورد

چقدر مزه می داد!

حالا اینجا

در این غربت آباد غریب آزار

خاطره تو حتی

در دوردست های زمان

مثل ابر های خاکستری آبستن اشک،

محو و بی شکل است؛

و آسمان

حتی در روز های آفتابی نیز

نطفه گریه ای بی پایان را

در رحم می پروراند؛

دشت سر سبز

اینک گستره ای خشک است

که هیچ بارانی

زایش و رویش را

بدان باز نخواهد گرداند.

یکشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۶

Pew Research Center

نتیجه تحقیقی را که اخیرا مرکز تحقیقاتی "پیو" در مورد مسلمانان آمریکایی منتشر کرده است، در اینجا ببینید. تحقیق بسیار جامع و ظاهرا بی طرفی ست، هرچند که برخی از یافته های آن به دست راستی های آمریکایی اجازه داده است اعمال تبعیض علیه مسلمانان را توجیه کنند.

چهارشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۶

پیروزی موهوم پرستی

در اینکه احمدی نژاد و امثال احمدی نژاد از خر هم کمتر می فهمند شک نکنید. هر آدمی که ادعا کند که از جانب خدا و پیغمبر به مقام اداره مملکتی دست یافته است، بلانسبت خر، از خر هم کم عقل تر است، اگر غیر از این باشد، تنها یک دلیل دیگر می ماند و آن اینکه این چنین آدم هایی با زرنگی و رندی فراوان، برای اینکه بر یک مشت از خودشان ابله تر حکومت کنند، داعیه نمایندگی خدا و پیغمبر را علم کرده اند تا بدینوسیله برای اعمال و اقوالشان توجیهی داشته باشند. هرچه می خواهید گلوتان را پاره کنید که این اعمال و این حرف ها با منطق و استدلال سازگاری ندارد. در جواب خواهید شنید که خواست خدا و دین از منطقی برخوردار است که از درک قاصر افراد بشر خارج است. و البته تا ابله در جهان است، مفلس در امان است.

منظور من، اما، این نیست. یا از سر خریت، یا از زرنگی و مردم فریبی، احمدی نژاد، با استدلالی که برای ابله های دوربرش قابل درک و منطقی ست، بحثی را در باره اسرائیل و جایگاه سیاسی ملت یهود مطرح کرده است که در رسانه های عمومی غرب عکس العمللی بسیار شدید برانگیخته است. از آنجا که برخورد احمدی نژاد با مسئله فلسطین ساده اندیشانه است و ابعاد گوناگون این معضل را نادیده می گیرد، ساده لوحان و ابلهان خرمسلمانی که دور وی جمع شده اند، براحتی آنرا درک می کنند و تصور می کنند که این استدلال صحیح است. در یک جمله مخلص کلام احمدی نژاد این است که گیریم در اروپا ملت یهود مورد ستم فراوان قرار گرفته و در زمان جنگ جهانی دوم به دست آلمان نازی به وحشیانه ترین وجهی هدف کشتار و نسل کشی واقع شده است، چرا تاوان جنایت اروپائی ها را ملت فلسطین باید بپردازد؟ احمدی نژاد می گوید که اروپائیان باید به جبران جنایاتی که علیه قوم یهود مرتکب شده اند، در همان اروپا سرزمینی را به ایشان اختصاص بدهند نه اینکه با اشغال خانه و کاشانه دیگران، به بهای بی خانمانی ملت فلسطین، به آوارگی قوم یهود پایان بخشند.

بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی قوم یهود، بدون توجه به این حقیقت که نخستین یهودیانی که به سرزمین فلسطین بازگشتند، در واقع با تطمیع برخی شیوخ عرب ثروتمند و ابتیاع اراضی ایشان جای پای خویش را در این سرزمین بازکردند، بدون در نظر گرفتن این حقیقت که آوارگان فلسطینی بیش از آنکه به وسیله یهودیان بی خانمان شده باشند، قربانی بی لیاقتی و خیانت رهبران خود فروخته عرب بوده اند، و بدون بذل توجه به واقعیت امروزین حضور قدرتمند اسرائیل در میان سرزمین های عربی، استدلال امثال احمدی نژاد تنها موجب طولانی شدن معمای روابط اعراب و اسرائیل و استمرار بی خانمانی و دربدری قوم فلسطین خواهد شد.

اما منظور من این هم نیست. چند سال پیش، دیک آرمی، رهبر اکثریت جمهوری خواه مجلس نمایندگان آمریکا در آن زمان، در یک برنامه تلویزیونی، که به طور زنده در سراسر آمریکا پخش می شد، اعلام کرد که مشکل فلسطین یک مشکل عربی ست و به اسرائیل ربطی ندارد. وی صراحتا گفت که راه حل مسئله فلسطین خروج ساکنان فلسطینی نوار غزه و ساحل غربی رود اردن از این مناطق و اسکان ایشان در سرزمین های عربی ست تا اسرائیلی ها بتوانند براحتی در این اراضی متوطن شوند. پیشنهاد دیک آرمی به همان اندازه متضمن از میان برداشتن ملت فلسطین است که راه حل پیشنهادی احمدی نژاد خواهان از بین رفتن یهودیان در منطقه خاورمیانه است. در این میان چیزی که مهم است این است که چطور است که رسانه های غربی راه حل ابلهانه احمدی نژاد را با چنین پوشش وسیعی در بوق و کرنا می کنند ولی از کنار گفته های احمقانه دیک آرمی، که متاسفانه منعکس کننده طرز فکر بسیاری از آمریکائیان ساده اندیش و خرمذهبی ست، به سادگی می گذرند؟ دقیقا این دم خروس رنگارنگ است که موجب می شود مسلمانان سراسر جهان و بیش از همه ملت فلسطین اعمال آمریکائی ها را با بدبینی و بی اعتمادی دنبال کنند و در عوض آدم احمقی مثل احمدی نژاد را یار و همراه خویش بدانند.

امروز اگر به صراحت از سیاست خارجی آمریکا انتقاد کنید، و علی الخصوص اگر علنا بگویید که یکی از دلایل حمله های انتحاری یازدهم سپتامبر سیاست خارجی ناعادلانه آمریکا در خاور میانه و در میان ملت های مسلمان بوده است، با اتهام خیانت و با عکس العمل های انتقامجویانه آمریکائیان مواجه خواهید شد. توطئه سرنگونی دولت مردمی مصدق توسط سی.آی.ا. دسیسه آمریکائیان در شیلی، سیاست ناهمگون و نابرابر آمریکائیان در قبال اسرائیل و فلسطینیان، پشتیبانی بی قید و شرط دولت های آمریکایی از تمامی دیکتاتور های قرن بیستم، هیچکدام در اذهان آمریکائیان به عنوان سیاست های خارجی نادرست آمریکا تداعی نمی شوند. بسیاری از آمریکایی ها ضمن اذعان به نادرستی این سیاست ها، اقدام های تروریستی را به این سیاست ها مربوط نمی دانند و آنها را در فضایی مستقل از سیاست خارجی دولت ها شان به عنوان اقداماتی ناشی از دیوانگی مورد بررسی قرار می دهند. بدیهی ست تا زمانی که مبارزه با تروریسم مستقل از زمینه هایی که موجب رشد و بالیدن آن می شود ادامه پیدا کند، هرگونه پیشرفتی در این راستا دور از انتظار خواهد بود. مبارزه واقعی با تروریسم تنها با شناخت زمینه ها و ریشه های آن ممکن است. در غیر این صورت، غربیان و بویژه آمریکائیان ناگزیر خواهند بود دیوار های اطرافشان را روز بروز بلند تر و استوار تر سازند و خویشتن را از بقیه دنیا بیشتر و بیشتر دور سازند تا مبادا مورد حمله محتوم تروریست ها واقع شوند. متاسفانه از هم اکنون نشانه های دیوار های بلند در سیاست های داخلی و خارجی کشور های غربی و آمریکا به وضوح مشهود است. موضع گیری این کشور ها در برابر مهاجران، پیروزی دست راستی های افراطی در این کشور ها، قدرت یافتن گروه های نژادپرست و آمدن مجدد این ها به پیش زمینه مسائل جاری در قالب گروه های ضد مهاجرین، همه و همه حاکی از بلند تر شدن دیوار ها و تاریک تر شدن چراغ های رابطه است.

با وجود آدم هایی مثل احمدی نژاد و دیک آرمی و گروه های افراطی خرمسلمانی مثل حزب الله و حماس و گروه های مسیحی بنیادگرا در آمریکا، خدا عاقبت ما را بخیر کند! سال ها مبارزه خرد با خرافه پرستی و ارتجاع گویا در این دهه ی آغازین قرن بیست و یکم که می باید شاهد عظیم ترین پیروزی های عقل بر خرافات و جدایی کامل دین و سیاست باشد، با هزیمت منطق و درست اندیشی به صحنه ترکتازی های موهوم پرستی تبدیل شده است. خدا عاقبت ما را بخیر کند!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

نفت و گاز در افغانستان

در دورانی که افغانستان در اشغال شوروی بود، بررسی هایی که توسط روس ها در شمال این کشور انجام شد حاکی از آن بود که ذخایر گاز طبیعی افغانستان از پنج تریلیون فوت مکعب بالغ می شود. ذخایر گاز طبیعی ایران که پس از شوروی، دومین کشور تولید کننده گاز طبیعی جهان است، نهصد و هفتاد تریلیون فوت مکعب تخمین زده شده است. هرچند که در دهه هفتاد در شرق افغانستان حفاری هایی به منظور دستیابی به نفت خام صورت گرفت اما میزان احتمالی ذخایر نفت خام افغانستان مشخص نیست. صرفنظر از ذخایر نفت و گاز طبیعی افغانستان، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و با توجه به وجود جمهوری اسلامی در ایران، افغانستان همواره به عنوان بهترین مسیر خط لوله ای که بتواند نفت حوزه دریای خزر را به آب های آزاد منتقل سازد در مرکز توجه کشور های صنعتی و شرکت های فراملیتی نفت قرار داشته است.

بعد از رویداد های یازدهم سپتامبر دوهزار و یک، حمله آمریکا به افغانستان به انگیزه از میان برداشتن عاملان این اقدام تروریستی در انظار جهانی کاملا موجه به نظر می رسید. و پس از اشغال این کشور توسط نیرو های به اصطلاح ائتلاف، کمتر کسی وجاهت این اقدام را مورد شک و پرسش قرار داده است.

متاسفانه به محض اینکه چند واقعیت و رویداد به نحوی غیر ممکن ناگهان در کنار یکدیگر قرار می گیرند و همزمان می شوند، آدمی در انگیزه هایی که باعث قرابت و همزمانی این رویداد ها و واقعیات شده است تردید می کند.

وقتی پدر حمید کرزای، رئیس جمهور فعلی افغانستان، به دست عوامل طالبان به قتل رسید، وی به رغم توصیه های دولت پاکستان و مقامات اتحاد شمالی که با طالبان در جنگ و ستیز بودند، گروهی از پشتون ها را به گرد خویش جمع کرد، جسد پدر را به قندهار برد، و در مراسمی که به قولی طالبان جرات دخالت در آن را نکردند،وی را به خاک سپرد. این اقدام کرزای که گویا کمر به انتقام خون پدر بسته بود، وی را در راس مخالفان طالبان در میان قبایل پشتون جای داد. درست است که در میان مخالفان طالبان در خارج از افغانستان، کرزای از مقبولیت و وجاهت بیشتری برخوردار بود، اما آیا انتخاب کرزای برای احراز رهبری در افغانستان صرفا به سوابق مخالفت او با طالبان مربوط می شد؟ آیا رابطه کاری کرزای با شرکت نفتی یونیکال به عنوان مشاور این شرکت در مسائل آسیای میانه فقط یک حسن تصادف بوده است؟

در چهارم دسامبر هزا ر و نهصد ونود و هفت، نمایندگان طالبان از مقر شرکت نفتی یونوکال در ایالت تکزاس دیدار کردند. در هنگام این دیدار، جورج بوش رئیس جمهور فعلی آمریکا، حکمران ایالت تکزاس بود. نمایندگان طالبان با مقامات آمریکایی ملاقات کردند و به نظر می آید که به شرط به رسمیت شناختن حکومت طالبان از جانب ایالات متحده، با یک قرارداد دو میلیارد دولاری برای احداث خط لوله نفت در خاک افغانستان موافقت کردند. وقتی تلاش کمپانی یونوکال برای برقراری ارتباط با طالبان را در کنار مسئولیت کارزای به عنوان مشاور این شرکت در امور نفتی آسیای میانه قرار می دهید، آیا باز هم انتخاب کرزای به عنوان رئیس جمهور افغانستان یک تقارن اتفاقی به نظر می رسد؟

طرح حمله آمریکا به افغانستان و اشغال این کشور پس از آن در دستور کار قرار گرفت که دولت فعلی آمریکا از دست یافتن به توافق با طالبان مایوس شده بود. وقایع سپتامبر دوهزار و یک بهانه این حمله را در اختیار حکومت آمریکا قرار داد. طرح حمله به برج های تجارت جهانی نیویورک بطور منطقی می تواند توطئه اسامه بن لادن و سازمان القاعده برای ممانعت ازبرقراری مناسبات سیاسی و اقتصادی میان آمریکا و طالبان افغانستان بوده باشد، هرچند که هم اکنون بر اساس آمار منتشر شده بوسیله برخی سازمان های آمارگیری آمریکایی، اکثر مردم آمریکا معتقدند که واقعه سپتامبر دو هزار و یک بوسیله سی. آی. ا. طراحی و اجرا شده است.

http://www.eia.doe.gov/emeu/cabs/afghan.html

http://www.newhumanist.com/oil.html

http://www.cooperativeresearch.org/context.jsp?item=a120497texasvisit&scale=0#a120497texasvisit

http://www.loosechange911.com/

یکشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۶

هاله اسفندیاری

در آن بعد از ظهر سرد آذر ماه که سرمای هوای تهران دود و غبار و آلودگی آنرا سنگین و غیر قابل تحمل می کرد، ایستادن در کنار خیابان و در انتظار پیدا کردن تاکسی خالی ماندن امیدی عبث می نمود.

ـ می شود زنگ بزنید برای من یک تاکسی بیاید؟

ـ کجا تشریف می برید خانم؟

ـ منزل می روم.

ـ همین الآن زنگ می زنم.

باز خودش را با کاغذ ها و نوشته های پراکنده روی میز دفتر کارش در خیابان آفریقا مشغول کرد. آیا آمدن به ایران کار درستی بود؟ خیلی ها هشدار داده بودند که به حکومت ایران نمی شود اعتماد کرد. خیلی ها سعی کرده بودند از این سفر منصرفش کنند. اما مگر می شد مادر مریضش را در این روز های سخت بیماری تنها بگذارد؟ چه بسا که اگر نمی آمد ممکن بود دیگر موفق به دیدن مادر نشود. تازه او که با سیاست کاری نداشت. کار در یک موسسه تحقیقاتی آمریکایی هم که گناه نیست! تمام ایرانیانی که با او سر و کار داشتند و با موسسه تحقیقاتی آمریکایی ای که او در آن کار می کرد در تماس بودند، اساتید و دست اندرکاران دانشگاه های ایرانی بودند. هیچکدامشان سری در سیاست نداشتند. جمهوری اسلامی با آدم های عادی کاری ندارد. این همه ایرانیان ساکن خارج از ایران هر روز برای دیدن اقوامشان به ایران سفر می کنند؛ اگر بنا بود جمهوری اسلامی دنبال این ها باشد که باید هرایرانی ای را که پایش بعد از مدتی به فرودگاه مهرآباد می رسد بگیرند و قل و زنجیر کنند. ملیت دوگانه داشتن هم که جرم نیست. خیلی از کسانی که از آمریکا به ایران سفر می کنند هم پاسپورت ایرانی دارند و هم پاسپورت آمریکایی. اصلا جای نگرانی نیست.

ـ خانم تاکسی آماده است.

ـ متشکرم.

خیابانی که از انتهای جردن به طرف شمال و خیابان فرشته می رفت در آن بعد از ظهر سرد ماه آخر پائیز هیچ شباهتی به تصویر زیبای تابستانی ای که او همواره در ذهن داشت و در خارج از ایران بار ها و بار ها تهران را از زاویه آن تصویر به خاطر می آورد نداشت. درختان بی برگ، لخت و برهنه در معرض باد سرد پائیزی ایستاده بودند. همچنانکه از پنجره ماشین به بیرون نگاه می کرد، به معصومیت تمام زنان ایرانی که در زنجیر تنگ مردسالاری هزاران ساله، بی پناه و بی یاور، اسارتی بی انتها را هر روز به شب و هر شب در شرم تسلیمی ناگریز به صبح می رسانند، می اندیشید.

رشته افکارش ناگهان از صدای چرخ های اتوموبیلی که یک باره از سمت راست سبقت گرفت و جلو شان پیچید پاره شد.

ـ عجب حمالی! آدم توی خیابان یک طرفه این طور از سمت راست سبقت می گیرد. خانم به خدا اگر شما توی ماشین نبودید می رفتم دنبالش و حسابش را کف دستش می گذاشتم. این مردم کی می خواهند آدم شوند؟

هنوز حرف راننده کاملا تمام نشده بود که ماشینی که سبقت گرفته بود جلوشان ترمز کرد و چهار مرد مسلح نقابدار از آن پیاده شدند. اسلحه هاشان را به طرف آنها نشانه رفته بودند.

ـ بیرون، بیرون، بیرون! بیا بیرون خانم! زود از ماشین بیا بیرون آقا. اگر جانتان را دوست دارید صداتان هم در نیاید.

دقیقه ای بعد، مردان مسلح با کیف پول و پاسپورت های ایرانی و آمریکایی اش بسرعت از محل دور شدند. ماشین های پشت سری پلیس را خبر کرده بودند. طولی نکشید که پلیس در محل حادثه حاضر شد. هیچکس شماره ماشین را ندیده بود. آیا اصلا پلاک داشت؟

پلیس معتقد بود که سارقین برای پول جلوی ماشین را گرفته بودند. پاسپورت ها برای شان ارزشی ندارد و احتمالا آنها را توی جوی آبی یا سطل زباله ای انداخته اند.

ـ چقدر پول توی کیفتان بود؟

ـ پولی نبود؛ حد اکثر سی چهل هزار تومان.

ـ قید پاسپورت ها را بزنید.

روز های بعد به مراجعه به اداره گذرنامه برای دریافت پاسپورت جدید گذشت. هزار جور دنگ وفنگ داشت. استعلام پلیس، استشهاد محلی، و هزار و یک جور فرم دیگر. بعد از اینکه تمام فرم های لازم پر شد و تمام استعلام ها استشهاد ها تحویل داده شد، تازه اعلام کردند که:

ـ وزارت اطلاعات شما را ممنوع الخروج کرده است.

چهار ماه بعد، در روز هفدهم اردیبهشت، برای بازجویی به وزارت اطلاعات فراخوانده شد و ساعتی بعد روانه زندان اوین شد. تا امروز، بدون اینکه کسی از دلیل واقعی دستگیری اش خبر داشته باشد، آزاد نشده است.

بقیه داستان خانم هاله اسفندیاری، محقق ایرانی ـ آمریکایی و مدیر بخش خاور میانه موسسه تحقیقاتی "وودرو ویلسون" را در مقاله دیده بان حقوق بشر بخوانید.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۶

روز جهانی کارگر

اول ماه مه، روز جهانی کارگر مبارک باد!
به لحاظ تاریخی، امروز در واقع سالروز کشتار وحشیانه کارگرانی ست که در سال 1886، به منظور بهتر شدن شرایط کار، در شهر شیکاگوی آمریکا دست به تظاهرات زده بودند. تقریبا در سراسر جهان، اول ماه مه به عنوان روز جهانی کارگر جشن گرفته می شود. در آمریکا، اما، روز کارگر در اولین دوشنبه ماه سپتامبر جشن گرفته می شود.

دوشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۶

داریوش، شاه پارسی


نه که اصلا مهم باشد. وضع امروز ایران را هم تغییر نخواهد داد. احمدی نژاد همان عربزاده ضد ایرانی ابلهی که همواره بوده است باقی خواهد ماند؛ مرقد خمینی همچنان پرستشگاه خر هایی خواهد بود که حرامزاده های اعراب اشغالگر را ستایش می کنند و یک زمانی عکس آقا را در ماه دیده اند. امام زمان باز هم در هیات سواری سفیدپوش بر مرکبی ابیض از بالای تپه ای بی آب و علف، کفن پوشان بسیجی را به نظاره خواهد نشست؛ خامنه ای ـ رهبر فرزانه ـ باز هم آن دست چلاقش را که کاش قطع شده و از سر مردم بی گناه کوتاه شده بود، زیر پارچه ای سفید پنهان می کند تا زنان بدبختی که هرگز در هیچ مدرسه ای با قدر و منزلت و جایگاه والای انسانی شان آشنا نشده اند، بر آن بوسه زنند؛ هیچ چیز تغییر نخواهد کرد! اما لااقل خوب است که همه بدانند که داریوش کبیر، در کتیبه نقش رستم، خویشتن را پادشاه سرزمین پارس می خواند و از خویشتن به عنوان پارسی یاد می کند. درست است که می گوید از نژاد آریایی ست اما خیلی ها داعیه آریایی بودن دارند ولی آنچه داریوش کبیر را از ایشان متمایز می کند پارسی بودن وی است. و خدایی که اهورامزدا نام دارد. این است که باز هم

دلم را معبدی می سازم

و آتشی می افروزم در آن...




یکشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۶

رفع سوء تفاهم

خب، آنقدر از دست آن خانمی که نوشته بود که گویا در پی نمایش فیلم "300" ایرانیان مقیم خارج از کشور از اینکه خود را پارسی بدانند شرم دارند عصبانی بودم که در تعجیلی که در پاسخ دادن نشان دادم، برخی از حقایق تاریخی را نادیده گرفتم یا بدون اینکه اشاره ای به آنها داشته باشم از کنارشان گذشتم.

اولا در اینکه سرزمینی که اقوام پارسی، آذری، کرد... در آن زندگی می کنند در ده ها سند تاریخی به نام ایران خوانده شده است شکی نیست. این حقیر هم هرگز سعی نکردم که این سرزمین را به نامی غیر از آنکه به لحاظ تاریخی بدان اتلاق شده است بخوانم. اما در میان مردمی که ساکنان این مرز و بوم عزیز بوده اند پارسیان، چه به لحاظ جمعیت و چه از حیث قدرت سیاسی، همواره قدرتمند ترین بوده و هم ایشان بوده اند که توانسته اند بقیه ساکنان فلات ایران را گرد یک قدرت سیاسی مرکزی متحد سازند.

ثانیا درمغرب زمین همواره سرزمین ایران و حکومت آنرا به نام پارس (فارس معرب آن و پرسیا یا پرشیا تلفظی ست که در میان یونانیان و رومیان رایج بوده است) می شناخته اند. هم امروز در میان آمریکائیان اگر خویشتن را به نام ایرانی معرفی کنید، بسیاری شان نخواهند دانست که از کدام سرزمین و چه کشوری سخن می گویید، حال آنکه پرشیا ـ پارس و پارسی ـ را همه شان بجا می آورند. یک مثال کوچک شاید مسئله را بخوبی روشن سازد. آلمانی ها در زبان آلمانی خویشتن را "دوچ" می خوانند، ولی وقتی به زبان انگلیسی به ملیت شان اشاره می کنند "جرمن" می شوند. هنگام تکلم به زبان انگلیسی، اگر با واژه "دوچ" به ملیت آلمانی استناد کنید، در حقیقت ملیت ایشان را به هلندی تغییر داده اید. در زبان انگلیسی آلمانی ها "جرمن" هستند، کما اینکه در این زبان، فارغ از اینکه سرزمین" ایران" جایگاه تاریخی ایرانیان است، نام انگلیسی کشوری که در این سرزمین همواره دارای قدرت سیاسی بوده است پارس، فارس، پرسیا، یا پرشیا خواهد بود. تغییر این نام، به هر انگیزه ای که صورت گرفته باشد، ایران و ایرانی را از تاریخ پر افتخار آن دور می سازد، و متاسفانه، به دلیل غلبه اسلام، به عرب و عربیت نزدیک می سازد. درست است که آمریکایی ها معمولا آدم های سطحی و کم عمقی هستند، ولی همین ها که هنوز که هنوز است، بعد از انقلاب و تمام گروگانگیری ها و درگیری هایی که با ایران داشته اند، باز تا می گویی ایران و ایرانی، صدام حسین را پیش می کشند و ما را با عراقی ها و عرب ها عوضی می گیرند، پارس و پارسی ـ پرشیا ـ را خوب بجا می آورند. می گویید نه؟ امتحان کنید!

ثالثا، هرکس هرچه می خواهد بگوید، اما تغییر نام "پرشیا" به ایران توسط رضا شاه و اتلاق سرزمین آریایی به این کشور بی تردید به دلیل تمایل وی آلمان بوده است. اصلا منظورم این نیست که رضا شاه نژادپرست بوده است. رضا شاه ساده تر و بی سواد تر از آن بود که بتواند حدود و عمق طرز فکر نژادپرستانه هیتلر را درک کند. اما، هرچه بود، رضا شاه فردی بسیار میهن پرست بود و از ته دل این سرزمین را دوست می داشت. در نگاه ساده اندیش وی، اعتقاد به برتری قوم آریا بر سایر اقوام ابزاری برای بازگشت به شکوه و هیمنه ایران باستان به شمار می آمد. شاید اگر فرزند غیرتمند ایشان پس از پدر بر مصطبه سلطنت تکیه نزده بود، و شاید اگر به تاریخ نویسان در بیان تاریخ، اندک آزادی بیشتری داده بود، واقعیت تمایلات و گرایش های پدرش را بهتر می توانستیم تحلیل کنیم. هرچند که ایران، با شروع جنگ جهانی دوم، اعلام بی طرفی کرد، ولی سابقه نزدیکی رضاشاه به آلمان نازی، پیش ازآغاز جنگ، کافی بود که متفقین حاضر به تحمل وی نباشند.

از تمام اینها که بگذریم، باز هم معتقدم که تنها راه نجات ایران و ایرانی از ورطه گندابی که امروز در آن گرفتار آمده ایم سعی در بازگشت به ریشه های فرهنگی ایرانی ست. عجبا که غرب و عرب فقط با یک نقطه ناقابل از هم متمایز می شوند ولی اگر غرب به اندازه عرب می توانست بر فرهنگ ایرانی تاثیر داشته باشد، شاید مردم ما فریب احمق هایی چون احمدی نژاد و امام و امامزاده ها را نمی خوردند.

آخر اینکه هر آدمی که قلم به دست می گیرد و مطلبی می نویسد و راهی پیشنهاد می کند یا نمی کند، علی القاعده لازم نیست صاحب راه حل نهایی باشد و یا مشکل گشای بن بست سیاسی امروز ایران شود. تا آدم چیزی می نویسد، یک عده صداشان در می آید که "حرف نزنید و چیزی نگویید چون شما خارج نشینان با واقعیت های داخل ایران آشنا نیستید!» اولا آدم هایی که از بیرون مملکت اوضاع کشور را رصد می کنند، به دلیل گرفتار شدن در جزئیات امور، معمولا از تصویر بزرگ تر غافل می شوند؛ بقول معروف "درخت ها نمی گذارند که جنگل را ببینند.» ثانیا یک نگاه به آدم هایی که بعد از انقلاب اسلامی زمام امور مملکت را به دست گرفتند بخوبی نقش افراد خارج نشین را روشن می کند. از خمینی گرفته تا بهشتی و بنی صدر و ... همه از خارج آمدند و رهبری را بدست گرفتند.

به هرحال از تمام کسانی که متعاقب مقاله "دلم را معبدی می سازم" برایم نامه نوشتند، چه آنها که فحش و بد وبیراه دادند، و چه آنها که به اشتباه هایم بطور مستند و منطقی اشاره کردند، متشکرم.

شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۶

فمینیسم با ابزار مردسالاری

اظهار نطر های اغلب آقایان وبلاگنویس در مورد جنبش زنان در ایران چندان آمیخته به ویژگی های مردانه قدرت طلبی و حفظ تسلط و برتری جنسی ست که آدمی بی اختیار یاد صدقه دادن می افتد. بسیاری از این آقایان وقتی از آزادی های زنان و و حدود این آزادی ها سخن می گویند و مطلب می نویسند، لحن کلامشان چنان است که گویا بدینوسیله سعی دارند از موضع قدرت به موجود ضعیفی که شخصا نمی تواند حقوق خویشتن را مطالبه کند، کمک کنند. تازه این بهترین حالت دفاع آقایان از حقوق نسوان است. بسیاری شان، همچنان که بیشتر گفتم، از موضع صدقه دادن و سکه ای زنگ زدن در کاسه دریوزگی گدایی انداختن از تساوی حقوق زنان و مردان داد سخن سر می دهند، چنانکه گویی دارند به خانما لطف می کنند و هرلحظه ای که دلشان بخواهد می توانند سایه مرحمتشان را از سر خانم ها کوتاه کنند.

مشاجره میان خانم های (1) (2) (3) درگیر در جنبش زنان در خصوص میدان و حدود و قصور این جنبش، اما، همیشه از جذابیت خاصی برخوردار بوده است. وقتی خانم ها برای تسویه حساب با یکدیگر به همان ترفند هایی متوسل می شوند که سالیان سال مختص آقایان بوده است، بدون اینکه متوجه باشند، در حقیقت موجب دوام و بقای روش های پدرسالاری پیر می شوند! بیخود نیست که مردان همیشه از تماشای دعوای فیزیکی زن ها لذت می برند. دعوای فیزیکی خانم ها، صرف نظر از جنبه برانگیزنده جنسی اش که از امید تماشاگر مذکر به جر خوردن لباسی و نمایان شدن بخش برهنه ای از اندام درگیر های دعوا ناشی می شود، جاذبه ای دیگر نیز دارد که خاستگاه آن استفاده از زورآزمایی فیزیکی برای کسب کنترل و احراز برتری ست. مردان لذت می برند وقتی زنان را می بینند که از همان ابزاری برای حل اختلافشان استفاده می کنند که علی القاعده مختص مردان است.

رقابت و زورآزمایی بمنظور احراز تفوق و کسب قدرت، در تمام طول تاریخ هزاران ساله مردسالاری، ابزار مردان بوده است. یک نگاه به تمام جنگ های طول تاریخ، بررسی تمام کشتار های وحشیانه و نسل کشی های ظالمانه، به وضوح نشان می دهد که چگونه مردان برای کسب قدرت، از ابزار رقابت و تلاش برای کسب برتری استفاده کرده اند. زنان قدرتمندی که گاه در عرصه تسلط مردان به قدرت رسیده اند، هرگز نتوانسته اند کفه ترازوی حقوق زنان را به نفع ایشان، حتی به شکلی موقتی و کوتاه مدت، سنگین سازند، والا کم نبوده است دوران هایی که زنان بر مصطبه قدرت نشسته بوده اند و براحتی می توانسته اند متضمن بهبود وضعیت حقوق همجنسان خود باشند. اما دلیل عدم توفیق ایشان در بهبود بخشیدن به وضعیت حقوق زنان، دقیقا استفاده ایشان از همان ابزاری بوده است که مردسالاری در اختیارشان گذاشته است. اگر جنبش زنان در مسیر کسب برابری با مردان، تلاش کند تا با استفاده از ابزار رقابت برای کسب قدرت بیشتر به هدف هایش دست بیازد، بی تردید نه تنها توفیقی بدست نخواهد آورد که، برعکس، قدرت و نفوذ مردسالاری را روز بروز افزایش خواهد داد.

جنبش زنان ایران ـ و جهان ـ تنها زمانی می تواند وضعیت حقوقی موجود را به نفع زنان تغییر دهد و به تساوی حقوقی با مردان نزدیک شود که برای کسب این هدف از ابزاری زنانه استفاده کند و از تقلید از مردان و بهره گرفتن از رقابت و حس برتری جویی و تفوق پرهیز کند. تغییر نقش ترجمان تساوی نیست. خانم ها می توانند مردانشان را وادار به ظرف شستن و رختشویی و پخت و پز کنند، اما این تغییر نقش هرگز به معنی تساوی ایشان با مردان نخواهد بود. تساوی واقعی زنان و مردان زمانی حاصل خواهد شد که رقابت برای کسب قدرت، که ابزاری مردانه است، به همکاری برای زندگی بهتر تبدیل شود. روانشناسی جدید ثابت کرده است که زنان، برعکس مردان، متمایل به همکاری و همفکری برای نیل به مقصود هستند و تا جایی که ممکن باشد از رقابت و قدرت طلبی پرهیز می کنند.

وقتی مشاجره و کشمکش خانما ها با یکدیگر را در نوشته هاشان و وبلاگ هاشان می بینم، بشدت متاثر می شوم و برای نهضت فمینسم ـ تساوی زنان ـ متاسف می شوم. زنان جنبش باید بیاموزند که اختلاف نظر هاشان را باید درچارچوب همکاری سازنده، و نه در قالب رقابت مخرب، به خط فکری میانی و قابل قبول برای همه اعضای جنبش نزدیک سازند. تا آنروز، جنبش زنان در ورطه مانداب گندیده ای که پدرسالاری برایش تدارک دیده است، دست و پا خواهد زد.