چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۸

سگهای هار جمهوری اسلامی

باز جمهوری اسلامی با نمایش مسخره جمعیت جیره خوارانش خواست تا انظار جهانیان را خیره ی پایگاه مردمی خویش گرداند. غافل از اینکه مردمی که به ضرب پول و باج جمهوری اسلامی به خیابان ها می ریزند و عربده سر می دهند هرگز نمی توانند و نباید پایگاه سیاسی – اجتماعی نظام بشمار آیند. این گوسفند ها با بیرون ریختن از خانه هاشان و آمدن به خیابان ها نه تنها خطر نمی کنند که نان حرام سفره هاشان را تضمین می کنند. هزار گوسفند آغل جمهوری اسلامی ارزش یک مبارز راه آزادی را ندارد که جانش را در کف دست می گذارد و در برابر آتش تفنگ و ضربه باطوم مزدوران نظام باز هم به خیابان ها می آید و خواستار آزادی از بند این زنازاده های پلید می شود. جمهوری اسلامی، اگر بنا دارد فی الواقع پایگاه مردمی اش را به منصه انظار عمومی گذارد، یک روز – فقط یک روز – مزدوران و سگ های زنجیری اش را در سگدانی شان نگاه دارد و اجازه دهد تا مخالفانش به خیابان ها بیایند تا معلوم شود اکثریت با کیست. یا حتی بهتر، بگذارد تا در یک همه پرسی آزاد موافقان و مخالفان به پای صندوق های رای بروند و آزادانه بگویند جمهوری اسلامی آری یا خیر تا معلوم شود خواست قاطبه مردم چی ست. چه خیال عبثی، اما، که اگر جمهوری اسلامی استعداد برپایی انتخابات آزاد را داشت، هرگز کار به اینجا نمی کشید که کشیده است!

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۸

دستم بگرفت و پا بپا برد

در این دنیای بزرگ، یک نفر را داشتم که همیشه دعای خیرش همراهم بود. بی شائبه انتظاری یا توقعی، هر کار که از دستش می آمد برایم می کرد. عشقش بی قید و بی شرط بود، بی غل و بی غش بود. قلبش به بزرگی اقیانوس ها بود. گرمای نوازشش یخ تمام زمستان ها را آب می کرد. صدایش آرامش بود و اطمینان. حضورش اعتماد بود و جرات عمل. و وقتی نبود، دعای خیرش که همواره با من بود، همچنان اعتماد و جرات عمل را زنده نگاه می داشت.
چهار روز پیش، برادرم از ایران تلفن کرد:
چطوری؟
بد نیستم.
چه خبر؟
هیچ! مامان فوت کرد!

حالا دیگر بچه های کلاس سوم موضوعی برای انشاء ندارند. آنکه دعای خیرش پیوسته ناجی روز های سختم بود، دیگر در این دنیا نیست!

سه‌شنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۸

سگ زرد...

گفتم اینبار هم مثل دفعه های پیش، همه ی آنهایی که مردم را به سبز پوشی و اعتراض ترغیب کرده اند، آخرش با اربابان قدرت کنار می آیند و مردم را در پیاده رو ها و خیابان ها، در مصاف نابرابر با بسیجی ها و پاسدار ها و لباس شخصی های از خدا بیخبر، تنها می گذارند و رها می سازند. گفت بیدار شو! به خود بیا! این دفعه با دفعه های پیش خیلی فرق دارد.

هرچه سعی می کنم، تفاوت این دفعه را با آن بار که خاتمی جنبش دانشجویی را، بی دفاع و برهنه، به دم تیغ دژخیمان جمهوری اسلامی فرستاد، درک نمی کنم. کاش می شد در اینجا گفتگویی را شروع کنیم با هدف روشن ساختن تفاوت وضعیت امروز معترضان به نتایج انتخابات در ایران و موقعیت ده دوازده سال پیش نهضت طرفداران باز شدن فضای سیاسی کشور.

یک نگاه سرسری به سردمداران حرکت فعلی، آدم هایی مثل میرحسین موسوی، کروبی، هاشمی رفسنجانی و بقیه، بی درنگ روشن می سازد که این آقایان با نهاد ولایت فقیه و استبداد مذهبی ناشی از آن مخالفتی ندارند. تنها مسئله اینها ترکیب فعلی قدرت در جمهوری اسلامی است، نه خود جمهوری اسلامی.

نمی دانم آیا من باید بیدار شوم یا آن یار عزیزی که چندان غرق تماشای درختان دور و برش شده است که از واقعیت جنگل باز مانده است!

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

خدایا، مددی!

امشب، اینجا، در این غربت آباد غریب آزار، که لبخند ها را گویا بر لب ها به ضرب سریشم چسبانده اند، و هیچ نگاهی بی شائبه تقاضایی به بزک محبت آراسته نمی شود، و رایحه های کارخانه ای اکنون سال هاست که عطر های دل انگیز طبیعت را به تاریک خانه فراموشوی فرستاده اند، تنها در برابر جامی از آن داروی گلگون حرام نشسته ام، به امید اینکه شاید سحرش شمیم گل های یاس کوچه باغ های الهیه را، و یاد کوهپایه های پوشیده از گل های سرخ شقایق پلور را، و عطر مرطوب و نمکین ساحل دریای بی بدیل مازندران را، و تلولو چشم نواز سقف لاجوردی پر ستاره کویر را، از دوردست خاطره های محبوبم به دسترش آسان حظ و سرور بیاورد. چه امید عبثی! از آب آتشین، تا کنون، جز صد ها سحرگاه خمار نسیبی نبرده ام، و عطر های دلکش و نگاه های مهربان و لبخند های بی غش و منظر های دلپذیر همجنان در پس سال ها، در محبس فاصله اسیر مانده اند.

مردمانی که دوستشان می دارم، مژگان و مجید و فرهاد و میترا و ندا و محسن و مریم، چونان گلبرگ های یاس، در معرض باد بی رحم، توان ماندن را محک می زنند! تا کی طاقت خواهند آورد؟ و من، در این غربت آباد، فقط می توانم دست هایم را به دعا به سوی آسمانی که به من تعلق ندارد بلند کنم، و از خدایی که هرگز اراده اش با خواهش های من همسو نبوده است بخواهم که تلاش مردمانم، همچون گذشته که بار ها، اینبار عبث نباشد.

خدایا، پرده سیاهی را از فراز سرزمین خاطره ها کنار بر کش! بگذار مژگان و مجید و بقیه، دوباره به نور آفتاب آزادی دل های پاکشان روشن شود! دیو ظلمت دیر زمانی ست با نام مقدس تو بر سرزمین خاطره های دوردست حکم رانده است. خدایا به یاران دیرینم مدد رسان تا بردیو ظلمت غلبه کنند و قائله ستم را از سرزمین محبوب به دیار هزیمت راهی سازند.

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۸

واقعیت یا امیدواری

دوست آمریکایی ام می خواست بداند که چرا جمهوری اسلای اینقدر با طرفداران محیط زیست در ایران مخالف است؟ پرسیدم چرا فکر می کند که جمهوری اسلامی با محیط زیست سر عناد دارد؟ استدلال کرد که پس چرا رنگ سبز را به عنوان مظهر و نشانه جنبش شان انتخاب کرده اند. خواستم بگویم که میرحسین موسوی سید است و رنگ سبز نشانه قرابت به خاندان پیغمبر اسلام است. دیدم این حرف ها حالی اش نمی شود. این است که رها کردم و گذاشتم در این خیال بماند که گویا مردم ایران میلیون میلیون به خیابان ها می ریزند و به خاطر محیط زیست خودشان را با توپ و تانک و مسلسل سرشاخ می کنند.
حرف سر این است که مردمی هم که در اعتراض به نتایج انتخابات، در این تظاهرات شرکت می کنند، کم و بیش به دلایلی دست به این کار می زنند که با هدف عروسک گردانان این اعتراض ها اصلا همخوانی ندارد. مردم همیشه چند گام از رهبران شان جلوتر هستند. اگر آقای موسوی فقط به نتیجه انتخابات اعتراض دارد، مردمی که در تظاهرات شرکت می کنند، خواستار آزادی های بیشتر هستند. زنان، به حق، به دنبال تساوی حقوقی با مردان هستند؛ خیلی هشان از این روسری و توسری واقعا خسته شده اند؛ چادر و چاقچول را مظهر عفت و پاکدامنی نمی دانند و به آن اعتراض داند. مردان به وضعیت اقتصادی مملکت معترضند. تا کی آدم می تواند صبح تا شب سگ دو بزند و آخرش هم سرش جلوی زن بچه اش افتاده باشد که چرا کرایه خانه عقب افتاده است یا پول خرید برنج ندارد!
مخالفان نظام جمهوری اسلامی امیدواری هاشان را به تحلیل هاشان در مورد وضعیت عینی مملکت تعمیم می دهند. تحلیل های بسیاری از مخالفان را می شود با جمله "چه خوب می شد اگر..." آغاز کرد! چه خوب می شد اگر تظاهرات تا از میان رفتن جمهوری اسلامی ادامه پیدا می کرد! چه خوب می شد اگر اهداف میر حسین موسوی با خواسته های مردم یکی می بود! چه خوب می شد اگر سپاه و بسیج و ارتش با مردم همصدا می شدند! چه خوب می شد اگر در آن بالا ها رفسنجانی و خامنه ای با هم کنار نمی آمدند و مردم بی گناه را در حاشیه خیابان انقلاب تنها نمی گذاشتند! چه خوب می شد اگر هدف موسوی از راهپیمایی از میدان "انقلاب" تا میدان "آزادی" واقعا گذار از انقلاب به آزادی می بود!
واقعیت اما این نیست. واقعیت این است که رفسنجانی و احمدی نژاد و کروبی و خاتمی و محسن رضایی همه اعضای جمهوری اسلامی هستند. گوشت و پوست همدیگر را می خورند ولی استخوان همدیگر را دور نمی ریزند. همه ی این اعتراض ها و تظاهرات در چارچوب نظام ارتجاعی جمهوری اسلامی اتفاق می افتد. از چندین روز پیش از انتخابات، تمام مخالفان واقعی جمهوری اسلامی و آنهایی که به جدایی دین و دولت قایل هستند و با نهاد رهبری به عنوان مظهر استبداد مخالفت می ورزند، دستگیر و روانه زندان شدند. بیش از دویست نفر از مخالفان و از آن جمله آقای ابراهیم یزدی، رهبر نهضت آزادی، تحت بازداشت قرار گرفتند. تمام این اقدامات حکایت از این دارد که رهبران جمهوری اسلامی حاضر نیستند مصداق "یکی بر سر شاخ و بن می برید" باشند. همصدایی خاتمی، رفسنجانی، کروبی، موسوی، یا محسن رضایی با مردم تا آنجا ادامه می یابد که مردم خواهان قطع آن شاخی نباشند که اکنون سی سال است این آقایان بالایش نشسته اند به بقیه فخر می فروشند.
با این همه من هم، مثل بقیه هموطنانم، امیدوارم که این بار با دفعات پیش فرق داشته باشد و رهبرانی مثل خاتمی و موسوی، مثل گذشته، مردم را در میانه راه تنها و بی دفاع، در برابر اسلحه و چوب و چماق اوباشان جمهوری اسلامی رها نکنند!

یکشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۸

خلایق هرچه لایق

خاتمی که با آنهمه سر و صدا رئیس جمهور شد، خیلی ها امیدوار شدند که نهضت اصلاحات ارتجاع را پس خواهد راند و از آن میان نظامی بر خواهد خاست که هم نماینده تمایلات مذهبی ایرانیان و هم انعکاس روحیه آزادیخواهی و مردم سالاری ایشان خواهد بود. بعد که معلوم شد این سید روی دیگر سکه زنگ زده جمهوری اسلامی ست و بقول معروف "خر همان خر است..." دوستانی که از دولت اصلاخات حمایت کرده بودند، به جای اینکه اعتراف کنند که خاتمی، در حقیقت، ماموریت داشته است که آزادی طلبان را به کام دستگیری و قتل و اعدام بکشاند، درست در زمانی که گنجی ها و امیر انتظام ها در سیاهچال های نظام شکنجه می شدند و دست به اعتصاب غذا می زدند، در رو دربایستی پذیرش اشتباه محاسبه شان، به احتجاجات خوش باورانه ای از قبیل "تغییر گفتمان" و "روشن شدن اذهان" متوسل شدند.
حالا هم، کسانی که به موسوی رای داده اند، خیال برشان برداشته است که گویا در اکثریت هستند و رای شان به حساب نیامده است. بازنده ی خوب بودن خیلی همت می خواهد. چرا نمی توانید قبول کنید که با آنهمه بازرسانی که آقای رفسنجانی با بودجه شخصی اش برای نظارت بر انتخابات استخدام کرده بود، تقلب انتخاباتی تقریبا غیر ممکن بوده است. با این همه سر و صدا، آقای موسوی هنوز کوچکتری مدرکی ارائه نداده است که ادعایش را ثابت کند که گویا در شمارش ارای انخاباتی، به نفع حلقه ی گم شده – ببخشید، احمدی نژاد – تقلبی شده است.
از طرف دیگر، گویا ملت ایران حافظه خوبی ندارند و خیلی زود از یاد برده اند که این بابا، میر حسین موسوی، همان کسی ست که هشت سال تمام، در سیاه ترین ایام جمهوری اسلامی، در هنگامی که بیشترین آزادیخواهان به جوخه های اعدام سپرده شدند، نخست وزیر نظام بوده است. سگ زرد برادر شغال سیاه! گور پدر موسوی و احمدی نژاد! خلایق هرچه لایق! اکثریت مردم ایران همین "گه" را می خواهند. نتیجه ی انتخابات مبارکشان باد!
نمی گذارند آدم ساکت بنشیند!

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

عشق عبث

روزی اما، در معبر فراموشی،
در پس کوره راه خاطره های فرتوت،
یک یاد دوردست،
بی هنگام،
راه را بر جریان خیال خواهد بست
که آن همه تلاش
چه عبث نثار خاک پای عشق شد!

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

سال نو مبارک




رئیس جمهور اوباما عید نوروز را به ایرانیان تبریک می گوید

یکشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۷

باز بهار

هنگام که بغض آسمان ترکید

و اندوه انباشته

در طول زمستان سرد

در رگباری از قطره های اشک

بر دشت برهنه باریدن آغازید،

دانستم که بهار

در خم راه است.

درد بی صدای درختان

که سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه را

شش ماه است

در نطفه می پرورانده اند،

از زایش بهار خبرم داد.

غبار گذشته را

از چهره خانه زدودم،

زیبا ترین جامه ام را بر تن کردم،

گونه ام را به بزک لبخندی آراستم،

و از خانه بیرون رفتم

به استقبال بهار

که در خم راه بود.

انتظار سخت را

در شوق دیدار

تاب آوردم،

تا بهار طبیعت از راه رسید،

و سبزینه و رنگیزه برگ و شکوفه.

دریغ که یخ قطبی درونم

با هیچ آفتابی دیگر

ذوب نخواهد شد!

جمعه، دی ۲۱، ۱۳۸۶

یاد سفر

آنروز که میخانه ها را بستند

ناچار شدیم

هرشب

بار اندوه را

با خود به خانه بیاوریم.

چندی نگذشت

که خانه

از اندوه لبریز شد.

آنروز بود که گفتم

باید رفت.

گفتی

"با تو یاد تو نیز

از خاطر ها خواهد رفت."

گفتم

"سفر را به خاطر بسپار،

مسافر رفتنی ست."

از عمر مسافر

اندکی بیش نمانده ست.

خاطره سفر نیز

کوتاه زمانی بیش نخواهد پایید.

چهارشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۶

چراغ امید

می گویند

امید چراغی ست

آویخته بر فراز درگاهی

در انتهای راهی تاریک،

که به باغی سبز

یا به تالاری روشن

یا به خانه ای صمیمی

یا به آغوشی گرم

باز می شود.

در راه تاریک

صدای بال زدن خفاش ها را

و قار قار کلاغ های سیاه را

بر فراز سرم

می شنوم؛

آن دو نقطه نورانی

آیا چراغ روشن امید است

که در برابرم می درخشد؟

نه، چشمان درخشان جغدی ست

که عاقلانه در من دیوانه

نظر دوخته است.

در تاریکی

به زمین می افتم

خراشی بیش نباید باشد

چقدر می سوزد اما؛

لنگان راه تاریک را

ادامه می دهم.

چراغ امید، لیکن

هنوز پیدا نیست.

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۶

با خود ببر مرا

دستم را بگیر،

و با خو ببر مرا

تا سرزمین دور

تا سرزمین نور

تا پیکان رس رنگین کمان

تا تیر رس آواز پریان

تا کوچه باغ عاشقان

تا میعادگاه ماه و خورشید

تا نشئه گاه بی خبری.

با خود ببر مرا

که پیکرم از پرواز آکنده است

وجودم از کوچ لبریز است

نگاهم با درودست جوش خورده است

اشتیاق حرکت بر پا هایم علبه کرده است.

دستم را بگیر

که غربت آباد غریب آزار

سخت دلگیر است،

دلم هوای سرزمین دوست را کرده است.

با خود ببر مرا.

یکشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۶

نشانه

زمستانی دیگر در راه است.

زندگی شاید

راه رفتنی بود

در باریکه راهی

پوشیده از برف.

تنها جای پایی باقی ماند

از من

بر سطح بکر برف تازه

که آن نیز

با نخستین تابش آفتاب

محو خواهد شد.

و هرگز کسی نخواهد دانست

که روزی

این عابر خسته

راه باریک را

زیر پا نهاده است.

جمعه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۶

تعطیل وبلاگ حسین درخشان

من نه از سبک نوشتن آقای حسین درخشان خوشم می آید و نه با محتوای مطالبی که می نویسد موافقم. حمایت بی دریغ آقای درخشان از بخش اصلاح طلب جمهوری اسلامی ـ خاتمی و دار و دسته اش ـ به قیمت مخالفت با کسانی که از اساس با جمهوری اسلامی و انواع شکل های آمیزش مذهب و سیاست مخالفند، تا جایی پیش می رود که هر از گاه نحوه برخورد جمهوری اسلامی با آزادیخواهان در بند را نیز مجاز می پندارد. نمی دانم آقای درخشان چطور می تواند از بیت خامنه ای پول دریافت کند و در عین حال داعیه آزادیخواهی و دموکراسی داشته باشد. اینکه بگوید "می روم اروپا، پول خامنه ای را خرج می کنم و به ریشش می خندم،" چیزی از مقام جیره خواری اش کم نمی کند. آگاهی درخشان از مسائل تکنیکی مربوط به برپا کردن سایت های اینترنتی و بویژه راه اندازی وبلاگ های فارسی، وی را صاحب عنوان "پدرخوانده" وبلاگنویسی ایرانی کرده است. معهذا این احترام و اعتنائی که جمعیت وبلاگنویس ایرانی به آقای درخشان نشان داده موجب چندان غرور بی اساسی در ایشان شده است که در نوشته هایش از حواله دادن اعضای تناسلی اش به مخالفان ابائی ندارد. اما این هم مهم نیست. متاسفانه فهم و درک اجتماعی آقای درخشان هرگز متناسب با دانش فنی ایشان رشد نکرده است. اتهام های بی اساسی که آقای درخشان به مخالفانش ـ در واقع مخالفان اصلاح طلبان ـ زده است، نهایتا موجب شده است که متعاقب با شکایت یکی از همین افراد، وبلاگ ایشان به محاق تعطیل کشیده شود.

از آنجا که دستور این تعطیل بوسیله سایت میزبان وبلاگ آقای درخشان پیش از طی مراحل قانونی و اثبات ادعای شاکی در داگاه صورت گرفته است، بنظر می رسد که حق آقای درخشان برای ابراز آزادانه عقایدش مورد تجاوز واقع شده است. از این رو با وجود اینکه کلا با نقطه نظر های ایشان و شیوه نگارش اش از اساس مخالفم، به این عمل سایت میزبان ایشان معترض هستم و آنرا مغایر با اصل حق آزادی بیان و اندیشه می دانم. فکر می کنم دیگران نیز باید صدای اعتراضشان را نسبت به این اجحافی که به آقای درخشان شده است به گوش رسانه های آمریکایی برسانند. من به سهم خودم به سایت میزبان آقای درخشان ایمیل زده ام و نسبت به این اقدامشان اعتراض کرده ام.

وبلاگ جدید ـ موقت ـ آقای درخشان را در اینجا می توانید بخوانید. برای اعتراض به اقدام سایت میزبان وبلاگ آقای درخشان به این نشانی مراجعه کنید.

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

سناتور هیلاری کلینتون

به بهانه نامزدی سناتور هیلاری کلینتون برای احراز مقام ریاست جمهوری آمریکا، باز هم از نهضت آزادی و برابری زنان ـ فمینیزم ـ می خواهم بگویم. اگر کلینتون به کاخ سفید راه پیدا کند، نخستین رئیس جمهور مونث ایالات متحده خواهد بود، اما اولین زنی نخواهد بود که در تاریخ بشر به مقام رهبری کشوری قدرتمند دست یازیده است. از مصر باستان تا امروز زنان بسیاری در مقاطع گوناگون تاریخ رهبری جوامع انسانی را به عهده داشته اند. پانزده قرن پیش از میلاد مسیح، در سرزمین مصر باستان، "هاتشب سوت" حتی قبل از دستیابی به مقام فرعونی از نفوذ و قدرت سیاسی فراوانی در میان مصریان برخوردار بود. "نفرتی تی" همسر فرعون "آخن آتن" ـ حامی "آتن" خدای یگانه ـ از چنان نفوذی در میان مصریان برخوردار بود که وقتی حمایتش را از "آتن" که خدای مورد پرستش "آخن" بود پس گرفت و به پشتیبانی از برادر ناتنی "آخن" به "آمن" یا خدای آفتاب روی آورد، "آخن آمن" ـ حامی خدای آفتاب ـ موفق به دستیابی به مقام فرعونی مصر شد. "سومارامات" به عنوان همسر و مادر چندین حکمران قدرتمند جامعه سومریان در اغلب نبرد های سومر برای دستیابی به سرزمین های بیشتر و گسترش نفوذ سومریان، دوشادوش همسر و فرزندان خود جنگید و هم او بود که "بابل" را به یکی از آباد ترین و زیبا ترین بلاد باستان مبدل ساخت. کمتر کسی از نقشی که "کلئوپاترا" ملکه مقدونی مصر در شکل گیری سیاست های خارجی و داخلی روم، قدرتمند ترین امپراطوری غرب باستان، ایفاء کرد بی اطلاع است. مناسبات نزدیک وی با "جولیوس سزار" و ازدواج سیاسی اش با "مارک انتونی" سال ها حمله رومیان به سرزمین "کارتاژ" را به تاخیر انداخت. در قرن دوازدهم "النور" ملکه انگلیسی، ابتدا با ازدواج با "لوئی هفتم" پادشاه فرانسه، موفق به بسط نفوذش در فرانسه شد، و وقتی از لوئی هفتم جدا شد و به همسری "هنری دوم" پادشاه انگلستان درآمد، از وی صاحب هشت فرزند شد که از آن میان دو تن به مقام پادشاهی انگلستان دست یافتند. "النور" تا پایان عمر به نحوی موفق، سرزمین های تخت نفوذش در شمال فرانسه را اداره کرد. داستان زنان قدرتمند تاریخ نقش آفرینان فراوانی دارد که بیان تمام آن از حوصله مطلب پیش رو خارج است. از "ژاندارک" گرفته تا ملکه "ایزابللا" در اسپانیا، ملکه "الیزابت اول" در انگلستان، "آمنه" ملکه نیجریایی سرزمین زئیر در قرن شانزدهم، "مباندا نزینگا" ملکه آنگولا در نیمه دوم قرن شانزدهم و ابتدای قرن هفدهم، ایندیرا گاندی، نخست وزیر بزرگترین دموکراسی قرن بیستم در هند، "بی نظیر بوتو" رئیس جمهور پیشین پاکستان، گلدا مایر، نخست وزیر یکی از دشوار ترین برهه های کشور نوبنیاد اسرائیل، مارگارت تاچر، نخست وزیر محافظه کار انگلستان، تا امروز که "انگلا مرکل" صدر اعظم آلمان است، و "الن جانسون سرلیف" مقام ریاست جمهوری کشور آفریقایی لیبریا را به دست دارد، رهبران زن و سیاستمداران پر قدرت مونث کم نبوده اند.

مشکل نهضت آزادی و برابری زنان دستیابی به مقامات بالای اجتماع نیست. پرسش دشواری که در برابر نهضت آزادیخواهی و برابری زنان قرار دارد این است که چگونه است که برغم دستیابی زنان به اهرم های قدرت در برهه های مختلف تاریخ، زنان همچنان از بهره بردن از منابع نادر اقتصادی و شرکت در تصمیم گیری در تعیین سرنوشت و آینده شان، به درجات گوناگون و به نسبت کشوری که در آن زندگی می کنند، محروم هستند؟ چطور است که حتی در دوره هایی که زنان رهبری سیاسی جامعه را در دست داشته اند، قدمی در راستای بهبود وضعیت اقتصادی زنان و وضع قوانینی که بتواند موجب برابری حقوقی مردان و زنان گردد برداشته نشده است؟

در ایالات متحده آمریکا، که رئیس جمهور آینده آن ممکن است یک زن باشد، علی الظاهر زنان به برابری حقوقی با مردان دست یافته اند، و امروز در تمام سطوح اجتماع و در کلیه مشاغل دوشادوش مردان به کار و زندگی مشغولند. متاسفانه این برابری ظاهری و شرکت گسترده زنان در نیروی کار با حجم واردات کارگران مهاجر برای ایفای نقش "خانگی" زنان آمریکایی، رابطه ای مستقیم داشته است. امروزه اغلب مشاغل و مسئولیت هایی که پیشتر بوسیله زنان آمریکایی احراز می شد، به انبوهی از کارگران مونث مکزیکی و آفریقایی تبار و آسیای جنوب شرقی محول شده است. زنان آمریکایی به قیمت در بند کشیدن زنان و مردان سایر کشور ها، برای انجام دادن کار هایی مثل بچه داری، خانه داری ـ کلفتی ـ ظرفشویی، پخت و پز، و غیره، علی الظاهر به درجات بالایی از برابری حقوقی و اقتصادی با مردان آمریکایی دست یافته اند، بدون اینکه درک کنند که این برابری سطحی در حقیقت به قیمت جاودانه کردن ارزش ها و معیار های پدرسالاری پیر میسر شده است. در سال دو هزار و چهار، مرکز حقوق بشر دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، مقاله ای انتشار داد که در آن کار اجباری ـ بردگی پنهان ـ در ایالات متحده مورد بررسی قرار گرفته است. بر اساس یافته های این تحقیق، قربانیان کار اجباری در آمریکا بیشتر از کشور های چین، مکزیک، و ویتنام، با حیله و فریب به آمریکا کشانده شده اند. هرچند که برخی از ایشان نیز متولد این ایالات متحده هستند. چهل و شش درصد این افراد به روسپی گری و خودفروشی مجبور شده اند؛ بیست و هفت درصد در کار های خانگی ـ کلفتی، باغبانی، و غیره ـ به خدمت گرفته شده اند؛ ده درصد به کار های کشاورزی اشتغال دارند؛ ؛ چهاردرصد بطور اجباری در کارگاه های تولیدی کار می کنند؛ و پنج درصد در رستوران ها و هتل ها ظرفشویی و خانه داری می کنند. این آمار فقط مواردی را شامل می شود که قربانیان بردگی پنهان به وسیله پلیس یا سازمان های حمایت از حقوق بشر شناسایی شده و تحت پوشش خدماتی قرار گرفته اند. در این میان متاسفانه اکثریت قربانیان را زنان و کودکان تشکیل می دهند. برخی از این زنان با انواع وعده ها و قول های زندگی بهتر از کشور های مبداء به آمریکا کشانده شده اند و در اینجا در خانه هایی به بیگاری وادار شده اند که متعلق به زنان قدرتمندی ست که خود را مدافع نهضت برابری و آزادی زنان می دانند.

هدف نهضت آزادی و برابری زنان ـ فمینیزم ـ نباید جایگزین کردن پدرسالاری ـ مردسالاری ـ با مادرسالاری ـ زن سالاری ـ باشد. دست یافتن یک زن به مقام ریاست جمهوری قدرتمند ترین و ثروتمندترین کشور دنیا، هرچند ظاهرا ممکن است گامی به پیش برای نهضت آزادی و برابری زنان بشمار بیاید، لیکن اگر بنا باشد که این رئیس جمهور مونث، همچنان مانند یک مرد حکومت را اداره کند، هیچ نوع تغییر بنیادی ای در مناسبات میان زنان و مردان پدیدار نخواهد شد. "هاتشب سوت" یکی از مقتدر ترین فراعنه مصر باستان بشمار می آید، اما این زن قدرتمند برای اینکه پایه های قدرتش را استوار سازد، دستور داده بود تا در تمام تصاویری که از وی کشیده می شد، یا مجسمه ها و کنده کاری هایی که از وی ساخته می شد، وی را در هیات مردان و با ریش بلند مجسم سازند. غالب زنان قدرتمند تاریخ نیز یا با استفاده از قساوت و بی رحمی و یا با به خدمت گرفتن حیله و خدعه و دسیسه حکومت هاشان را اداره کرده اند. استیلاجویی، قدرت طلبی، رقابت بی رحمانه برای کسب قدرت، میل بی پایان برای تحمیل اراده شخصی بر دیگران، ثروت اندوزی و استفاده از ثروت به عنوان ابزار استدام قدرت، استفاده از خشونت به منظور دست یافتن به قدرت، در تمام طول تاریخ بشریت، تا به امروز، ابزاری بوده اند که مردان برای جاودانه ساختن سلطه شان، بدون لحظه ای تردید، به خدمت گرفته اند. آیا هدف نهضت آزادی و برابری زنان، استفاده از همین ابزار در راستای دستیابی به آزادی و برابری ست؟ اگر چنین باشد، زنان ناخواسته در راهی گام بر می دارند که مقصدش جز دوام بخشیدن به سلطه مردان و ادامه پدرسالاری نخواهد بود.

گیرم که اصولا سلطه مردان بر منابع اقتصادی به زنان منتقل شود؛ گیرم که مادرسالاری ـ زن سالاری ـ جای نشین مردسالاری شود. اگر بنا باشد خشونت، سلطه جویی، قدرت طلبی، و رقابت بی رحمانه، همچنان ادامه یابد، باز هم تاریخ بشریت شاهد نسل کشی و جنگ های خانمانسوز و کوره های آدم سوزی و نژادپرستی کور خواهد بود. به زنان آمریکایی نگاه کنید: ذره ای از زن بودن در ایشان باقی نمانده است. روز به روز بیشتر به هیات و قواره مردانه در می آیند. برابری را در شبیه شدن به مردان جستجو می کنند.

متاسفانه از هم اکنون، از نحوه برخورد سناتور کلینتون در مصاحبه ها و مباحثه هایش، چنین بر می آید که وی روش مردانه را برای رسیدن به قدرت و در دست گرفتن عنان کشور انتخاب کرده است. هرچند که به لحاظ تاریخی شاید انتخاب کلینتون به مقام ریاست جمهوری گامی به پیش برای زنان آمریکا باشد، به هیچ عنوان نمی توان این پیروزی وی را شکستی برای پدرسالاری حیله گر بشمار آورد مگر اینکه کلینتون، بعد از انتخاب، در عمل ابزار پدرسالاری را رها سازد. تنها زمانی که همکاری و همفکری جانشین رقابت شده باشد، تنها وقتی که رحم و شفقت جای شقاوت و قساوت را گرفته باشد، فقط در دورانی که قناعت و تواضع جایگزین طمع و آزمندی شده باشد می توان ادعا کرد که انسان سالاری مبتنی بر آزادی و برابری تمام افراد بشر جایگزین استیلای یک قوم یا نژاد یا جنسیت بر دیگر اقوام، نژادها، و افراد شده است.

دوشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۶

دیکتاتوری علمی

در تعریف دموکراسی معمولا گفته می شود که نوعی از حکومت است که از مردم برخاسته و در خدمت مردم است. دموکراسی علی القاعده تبلور رای و خواسته اکثریت مردم است. حکومت های کمونیستی اغلب با استناد به اینکه منافع اکثریت مردم یعنی کارگران و کشاورزان را در برابر اقلیت کارفرمایان و صاحبان سرمایه تضمین می کنند، خود را دموکراتیک می دانند. به همین دلیل است که تقریبا تمام کشور های کمونیستی سابق، و معدود حکومت های کمونیستی ای که در برابر هجوم سرمایه داری جهانی دوام آورده اند، همچنان واژه دموکراتیک را در کنار نام خود یدک می کشند: جمهوری دموکراتیک خلق کره شمالی، جمهوری دموکراتیک چین، جمهوری دموکراتیک ویتنام...

بعد از انقلاب، تا مدتها، خمینی، برای توجیه وجاهت حکومت جمهوری اسلامی، به آراء مردم استناد می کرد. در اولین سخنرانی اش، در بهشت زهرا، خمینی اعلام کرد که با استناد به آراء اکثریت مردم که با تظاهرات چند میلیونی شان خواستار عزل شاه و نخست وزیر منصوب وی شده بودند"من دولت تعیین می کنم؛ من توی دهن این دولت می زنم." به رغم اینکه بعد ها خمینی دموکراسی و ملی گرایی را به عنوان شعارهای دشمنان اسلام و امت اسلامی معرفی کرد، در تمام مقاطع، حکومت جمهوری اسلامی تلاش کرده است با آوردن جمعیت های میلیونی به خیابان های شهر های بزرگ، به سیاست ها و خط مشی هایش جنبه مردمی ببخشد و آنها را ناشی از رای و خواست مردم جلوه دهد. پیش از انقلاب اسلامی، شاه هم سعی می کرد اراده حکومتش را ناشی از اراده اکثریت مردم قلمداد کند و چه بسا که در برخی از مقاطع فی الواقع سیاست های حکومت با خواست اکثریت مردم منطبق می شد.

به گواهی تاریخ، اغلب حکومت های کمونیستی ناشی از اراده توده های عظیم مردمی بوده اند که از ظلم و ستم اقلیت صاحبان سرمایه به ستوه آمده بودند. در اینکه اکثریت مردم روسیه علیه حکومت تزاری جابر به پا خواستند و نظام کمونیستی را جانشین آن کردند شکی وجود ندارد. توده های عظیم کشاورزان و کارگران چینی که اکثریت مردم چین را تشکیل می دادند، در مقابل حکومت دست نشانده خارجیان، که مدافع منافع اقلیت کوچکی از زمینداران و سرمایه داران،بود، قیام کردند و سرانجام ایشان را از خاک چین بیرون راندند. توده مردم ویتنام در برابر اشغال خارجی و نمایندگان دست نشانده خارجیان در مملکتشان به دفاعی جانانه دست زدند که در تاریخ کم نظیر است و نهایتا ایشان را به پایان دادن اشغال وادار ساختند. مردم کوبا با انقلابی که تبلور خواست اکثریت ایشان بود، از زمینداران بزرگی که توده های عظیم کشاورزان و کارگران کوبایی را در برابر دستمزد های ناچیز به کار طاقت فرسا در مزارع تنباکو و نیشکر واداشته بودند، خلع ید کردند و حکومتی را به منصه قدرت نشاندند که نماینده بیشترین تعداد جمعیت این کشور بود. در کشور خودمان، جمهوری اسلامی با رای اکثریت مردم به قدرت دست یافت و حتی دشمنان قسم خورده این حکومت هم نمی توانند انکار کنند که لااقل در بادی امر، جمهوری اسلامی منعکس کننده اراده اکثریت مردم ایران بوده است که ضمن مردود دانستن خودکامگی و فساد نظام شاهنشاهی، خواستار حکومتی بودند که مدافع منافع مادی و معنوی ایشان باشد.

لذا برعکس رژیم هایی که با یک کودتای نظامی به قدرت می رسند، تمامی حکومت هایی که از دل یک انقلاب مردمی زاده می شوند و یا با رای آزاد اکثریت مردم به منصه قدرت می رسند، خاستگاهی مردمی دارند، و اتلاق عنوان دموکراسی به ایشان از منطق به دور نیست. اشکال کار این است که بسیاری از این حکومت ها پس از به دست گرفتن اهرم های قدرت به یمن آراء اکثریت مردم، تمام هم و غم و امکانات مادی مملکت را به خدمت محکم کردن پایه های قدرتشان می گیرند و از هیچ تلاشی برای دائمی کردن سلطه شان فرو نمی گذارند. به ونزوئلا نگاه کنید: هوگو شاوز با رای اکثریت مردم به قدرت رسیده است. پیداست که به رغم تمام فشار ها و تبلیغات آمریکا، مردم ونزوئلا از سیاست های وی پشتیبانی می کنند. متاسفانه از قرائن پیداست که این دولت منتخب مردم، اخیرا به اقداماتی برای سرکوب مخالفانش دست یازیده است. تعطیل یکی از رادیو های مخالف که چندی پیش به دستور هوگو شاوز صورت گرفته است از نشانه های این سیاست تحکیم قدرت وسرکوب مخالفان است. حکومت های کمونیستی به استناد اینکه مدافع منافع اکثریت هستند، برای ممانعت از بازگشت صاحبان سرمایه و عوامل سرمایه داری، به دیکتاتوری متوسل می شوند و با استفاده از عنوان دهن پر کن "دیکتاتوری پرولتاریا" سعی می کنند به این خودکامگی مشروعیت بخشند. جمهوری اسلامی هم، که به وضوح با رای اکثریت قاطع مردم ایران به قدرت دست یافته بود، پس از مدتی، به بهانه تداوم بخشیدن به حکومت الهی و به انگیزه اجرای احکام خدا و قرآن، به سرکوب اقلیت ها پرداخت، و پایه های خودکامگی و استبدادش را تحکیم بخشید. اگر استدلال کمونیست ها برای برقراری دیکتاتوری بر جلوگیری از بازگشت سرمایه داران استوار است، منطق جمهوری اسلامی و سایر حکومت های مذهبی، بر اجرای احکام الهی تکیه می کند. و چه کسی ست که بتواند در برابر رای خدا و پیغمبر قد علم کند؟ بدینسان حکومت هایی که یک روزی منعکس کنند رای اکثریت مردم بوده اند و به راحتی می توانستند عنوان دموکراسی و مردم سالاری را یدک بکشند، به دلیل بی توجهی عامدانه به این حقیقت که رای مردم می تواند بعد از مدتی تغییر کند، پس از چندی به سیاه ترین انواع استبداد مبدل می شوند.

در آمریکا، سرمایه داری حاکم در کار بر قرار ساختن نوعی دیگر از دیکتاتوری است که علی الظاهر شباهتی به نمونه های سنتی حکومت های استبدادی ندارد. این نوع دیکتاتوری، با توسل به آخرین دستاورد های علوم جامعه شناسی و روان شناسی، تمام تلاشش را بر یک شکل و یکنواخت کردن خواسته های افراد اجتماع متمرکز می کند، به نحوی که هر خواسته و رفتار متفاوتی، به شکل ناهنجاری و رفتار غیر عادی و نا متعارف متظاهر می شود، و لذا قابل تنبیه و مجازات خواهد بود. این نوع دیکتاتوری که "آلدوس هاکسلی" به زیبایی آنرا در داستان "دنیای گستاخ نو" به ترسیم کشیده است، با استفاده از کلیه رسانه های ارتباط جمعی، به نوعی شستشوی مغزی افراد اجتماع دست می زند تا جایی که نهایتا کلیه اعضای اجتماع صاحب طرز فکر و برخوردی یکسان می شوند. در چنین شرایطی، هر صدای مخالفی به عنوان طرز فکر ضد اجتماعی با تایید اکثریت مردم مورد سرکوب قرار می گیرد. سرکوب مخالفان، در چنین "دنیای گستاخی" با توسل به شیوه های قرون وسطایی مورد استفاده در حکومت هایی مثل جمهوری اسلامی یا کره شمالی انجام نمی شود. در این نمونه دیکتاتوری، از آنجا که کلیه رسانه های گروهی در اختیار صاحبان سرمایه است، از انعکاس نقطه نظر های مخالف به نحوی نظاممند جلوگیری می شود.

یک نگاه اجمالی به امپراتوری خبری "روپرت مورداک" به وضوح استدلال فوق را روشن می سازد. این شخص که از دست راستی ترین سرمایه داران آمریکایی و طرفدار سفت و سخت "نو محافظه کاری" ست، صاحب بخش عظیمی از رسانه های گروهی آمریکا ست. بدیهی ست که تمام کسانی که در معرض خبرپراکنی امپراطوری خبری روپرت مورداک قرار دارند، به شکلی نظاممند تمایلات دست راستی پیدا می کنند. در آمریکا این افراد عموما از سیاست جنگ طلبانه دولت بوش طرفداری می کنند، از آمیختن مذهب و سیاست باکی ندارند، همجنس گرایی را ضدیت با دین و خدا بشمار می آورند، با آزادی اراده زنان برای سقط جنین مخالفت می کنند و آنرا مغایر با تعلیمات مسحیت می دانند، معمولا ذهنیتی ضد مهاجران و به شدت بیگانه گریز دارند، و بسیاری شان، در بخش انتهایی طیف راست، به وضوح دارای تمایلات نژاد پرستی هستند. بدیهی ست در نگاه این افراد، هرنوع طرفداری از مهاجران و همدردی کردن با ایشان یا قائل بودن به آزادی انتخاب برای زنان و طرفداری از حقوق همجنس گرایان، مغایر هنجار هایی ست که تلقیحات امپراطوری خبری روپرت مورداک به ایشان حقنه کرده است، و لذا، از منظرایشان، رفتار های ضد اجتماعی به شمار می آید و در حالت های افراطی قابل مجازات محسوب می شود.

برای اینکه وسعت و شعاع نفوذ امپراطوری خبری روپرت مورداک روشن شود، ذیلا فهرستی از شرکت هایی که در حوزه این امپراطوری قرار دارند، و در آن میان بنگاه خبرپراکنی فاکس، تنظیم کرده ام. اخیرا مورداک پیشنهادی نیز برای خرید شرکت "دا جونز" ارائه داده است که اگر با موافقت صاحبان فعلی این شرکت روبرو شود، بورس سهام نیویورک و روزنامه اقتصادی "فایننشل تایمز" را نیز به بنگاه های خبرپراکنی و تبلیغاتی این شخص اضافه خواهد کرد.

اشتباه نشود؛ سایر بنگاه های خبری و رسانه های گروهی آمریکایی که به روپرت مورداک تعلق ندارند، منعکس کننده اخبار و افکار مخالفان نیستند. آنها هم کم و بیش همان طرز فکر ها را اشاعه می دهند، و تنها تفاوتشان در این است که به راست میانه تمایل بیشتری دارند تا به طیف افراطی راست. به این ترتیب نویسندگان، متفکران، گویندگان، و اندیشمندانی که من باب مثال دارای تمایلات سوسیالیستی باشند، به شکلی قانونمند، متدرجا از کلیه برنامه های رسانه های گروهی اصلی آمریکایی کنار گذاشته می شوند، به حاشیه رانده می شوند، و روزبروز دسترسی به افکار و نقطه نظر های ایشان برای آدم های معمولی دشوار تر می شود. با نظرات آدم هایی مثل "نوآم چامسکی" یا "وارد چرچیل" هرگز نمی توان در رسانه های اصلی آمریکایی آشنا شد. این رسانه ها "جین فوندا" را به عنوان خائن به ملت آمریکا معرفی می کنند. "مایکل مور" در اروپا و حتی شاید در ایران بیشتر به عنوان یک کارگردان سینمای مستند شهرت دارد تا در میان آمریکائیان. مخالف این آدم ها با جنگ طلبی نومحافظه کاران به عنوان خیانت پیشگی و ضدیت با آمریکا معرفی شده است. در غیاب صدا های مخالف، قاطبه مردم آمریکا که بیست و چهار ساعت، به نحوی از انحاء، در معرض تبلیغات رسانه های گروهی قرار دارند صاحب طرز فکری یکسان و همگون می شوند و به شکلی ناخودآگاه با سایر ذهنیت ها و جهان بینی ها به مخالفت و عناد می پردازند. این نوع "دیکتاتوری علمی" شاید بدترین نوع استبداد باشد که متاسفانه در ظاهر امر به شکل دموکراسی جلوه گر می شود.

مخالفت با نوع آمریکایی دموکراسی که من آنرا "دیکتاتوری علمی" نامیده ام ـ شما اسمش را بگذارید "دیکتاتوری سرمایه داری" ـ به معنی موافقت با استبداد های مذهبی قرون وسطایی نیست. هرنوع استبدادی نطفه زوالی محتوم را در دل می پروراند و دیر یا زود روی به اضمحلال خواهد نهاد. دموکراسی و مردم سالاری نیز در بطن خویش صاحب تضاد هایی ست که آنرا در مصاف با مخالفانش آسیب پذیر می سازد. صرف تحویل دادن قدرت مردمی، متعاقب یک رفراندم آزاد، به یک دولت منتخب، آن دولت را، هرچند به مدتی کوتاه، در مقام حضانت مردم قرار می دهد. در چنین شرایطی، قانون اساسی، به عنوان تنها معیار خدمت صادقانه ماموران منتخب مردم، از نقشی حیاتی در تبیین رابطه مردم و دولتمردان برخوردار می شود.

Filmed Entertainment - News Corporation
20th Century Fox;
20th Century Fox Espanol;
20th Century Fox Home Entertainment;
20th Century Fox International;
20th Century Fox Television;
Blue Sky Studios;
Fox Searchlight Pictures;
Fox Studios Australia;
Fox Studios LA;
Fox Studios Baja;
Fox Television Studios;

Television - News Corporation
Fox Broadcasting Company;
Fox Sports Australia;
Fox Television Stations;
FOXTEL;
STAR;

Cable Television owned by News Corporation
Fox Movie Channel;
Fox News Channel;
Fox Sports Digital;
Fox Sports Enterprises;
Fox Sports Espanol;
Fox Sports Net;
Fox Sports World;
FUEL;
FX;
National Geographic Channel;
SPEED Channel;
Stats, Inc;

Direct Broadcast & Satellite Television - News Corporation
BskyB;
DIRECTV;
FOXTEL;
Sky Italia;

Magazines - News Corporation
Inside Out;
Donna Hay;
News America Marketing;
Smart Source;
The Weekly Standard;
Gemstar;

Newspapers - News Corporation
Australasian region Newspapers:
Daily Telegraph;
Fiji Times;
Gold Coast Bulletin;
Herald Sun;
Newsphotos;
Newspix;
Newstext;
NT News;
Post Courier;
Sunday Herald Sun;
Sunday Mail;
Sunday Tasmanian;
Sunday Territorian;
Sunday Times;
The Advertiser;
The Australian;
The Courier Mail;
The Mercury;
The Sunday Mail;
The Sunday Telegraph;
Weekly Times;
United Kingdom region Newspapers:
News International;
News of the World;
The Sun;
The Sunday Times;
The Times;
Times Education Supplement;
Times Higher Education Supplement;
Times Literary Supplement;
TSL Education;
United States region Newspapers:
New York Post;

Books - News Corporation
Harper Collins Publishers;
- Australia;
- Canada;
- Childrens Books;
- United States;
- United Kingdom;
Regan Books;
Zondervan;

Other Investments - News Corporation
MySpace.com Profile
Festival Records;
Mushroom Records;
National Rugby League - Australia;
News Interactive;
News Outdoor;
Nursery World;

سر آدم سوت می کشد. ملاحظه می کنید که بخش عظیمی از رسانه های گروهی و مشتقات آنها به امپراتوری روپرت مورداک تعلق دارد. حتی اگر فرض را بر این بگذارید که این آدم دارای طرز فکری انساندوستانه و عاری از حرص و آز و پول پرستی ست ـ که متاسفانه اینطور نیست ـ براحتی متوجه می شوید که چگونه مردم آمریکا در تمام مدت شبانه روز فقط با یک نقطه نظر و یک بینش و طرز فکر بمباران می شوند و از سایر شیوه های فکری و نقطه نظر ها غافل می مانند. بدینسان پس از مدتی، سایر نقطه نظر ها در نگاه مردم آمریکا نه تنها نادرست بلکه ناهنجار و غیر عادی بنظر می آیند. و البته از قدیم الایام، رفتار ها و اندیشه های نا متعارف و نامعمول، به انحاء مختلف، توسط جوامع بشری مورد سرکوب و اقع شده است. نمونه هایی مثل محاکمه گالیله که نقطه نظری متفاوت با بینش عمومی را تبلیغ می کرد، در تاریخ بشری نادر نیست. هرچند که امروز به این نمونه ها به عنوان لکه های ننگی بر تاریخ انسان نگاه می کنیم، اما متاسفانه نگاه به گذشته همیشه از اشتباه عاری است و هرگز باعث نخواهد شد که چنین خطا هایی در برخورد های آینده تکرار نشوند.

یکشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۶

مژده، مژده

استعداد عوامل جمهوری اسلامی و وزارت اطلاعات آن در این است که تمام عقده ها و سرخوردگی های خودشان را به مخالفانشان منعکس می کنند. در فارسی من ـ که گویا با فارسی نویسندگان امروزی خیلی فرق دارد چون من هنوز از "بحث" با واژه "گفتمان" سخن نمی گویم و "هویت" هنوز برای من به "کیستی" تبدیل نشده است ـ به این می گویند "قیاس به نفس" یعنی آنچه را که در ذات خود انسان است به دیگران نسبت بدهیم. حدود یک سال پیش، در آن زمان که هرکسی می توانست مستقیما در مورد مطالب وبلاگم اظهار نظر کند و هنوز از واسطه بررسی اولیه نظر ها و بعد انعکاس آن در وبلاگم استفاده نمی کردم، برای مدتی بخش نظرخواهی وبلاگم تبدیل شده بود به بابی برای تبلیغ سایت های اینترنتی مستحجن. با چند نفر از دوستان صحبت کردم و ضمنا با گردانندگان "بلاگ اسپات" تماس گرفتم. معلوم شد که این کار از حربه های عوامل جمهوری اسلامی است. توصیه کردند که نظر های مراجعه کنندگان وبلاگم را بعد از بررسی منعکس کنم. هرچند که مطالب من خوانندگان زیادی ندارد و بیشتر برای خودم می نویسم، با وصف این و به رغم میل باطنی ام مجبور شدم جلوی ابراز نظر مستقیم و بدون بررسی را بگیرم.

امروز عزیزی از ایران تلفن کرد که هرچه تلاش می کند وارد وبلاگ من شود، سایت دیگری باز می شود که با اخلاق نیک و عرف "اسلامی" بسیار مغایرت دارد، از آن سایت ها که جمهوری اسلامی بطور معمول پشت فیلتر قرار می دهد. برایم خیلی جالب بود. اولش فکر کردم شاید ایراد از این طرف آب باشد و ویروسی یا مرضی "بلاگ اسپات" را بیمار کرده و موجب شده باشد که آدرس اینترنتی من به "چاه خلا" وصل شده باشد. از طریق چند کامپوتر دیگر، در کتابخانه و دانشگاه، به وبلاگم متصل شدم. متوجه هیچ ایرادی نشدم. آیا ممکن است که این هم حیله جدیدی از جمهوری اسلامی باشد برای ممانعت از انکاس نظر های مخالفانش در ایران؟ هنوز پاسخی نیافته ام. اما اگر چنین باشد، به دوستانی که در ایران طالب دسترسی به سایت های پورنوگرافی و مستحجن هستند و نمی توانند از فیلتر جمهوری اسلامی عبور کنند، مژده می دهم که با مراجعه به نشانی اینترنتی من، می توانند منظورشان را عملی کنند.

اگر فرض فوق صحیح باشد، میزان بی اطمینانی و تزلزل جمهوری اسلامی به حدی نزول کرده است، که حتی نوشته های آدمی مثل من حقیر کمتر از قطمیر را نیز که شاید روزی، حد اکثر، بیست سی تا خواننده داشته باشد، به عنوان تهدیدی برای موجودیتش تلقی می کند و سعی دارد از انتشار آن جلوگیری کند.

جمعه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۶

غم این خفته چند

این روز ها چقدر با نیما حال کرده ام. شما هم لذت ببرید

می تراود مهتاب

می درخشد شب تاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او

آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر،

در جگر اما خاری

از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساقه گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

دست ها می سایم

تا دری بگشایم

به عبث می پایم

که به در کس آید،

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

مانده پای آبله از راه دراز

بر در دهکده مردی تنها،

کوله بارش بر دوش

دست او بر در می گوید باخود

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

سخن بگو

گیرم ندانی که چه می گویم

وقتی می گویم

که چنان از بلندای خودخواهی

به دریای تواضع آور عشق

سقوط کرده ام

که مستی هیچ باده ای

را نمی توانی مقایسه کنی

با کیف فروتنی عاشقانه ی من.

من که خدای را بنده نبوده ام

چندان غریق قلزم خونین عشقم

که تنها مگر

تو ذورقی بسازی

از استواری مهر،

و به ساحل استجابت بیاوری

مرا که همچنان

منگ سقوط در دریای عشقم.

در این زمانه ای که

زبان سرخ

سر سبز را

بی هیچ تردیدی

می دهد بر باد،

تنها وجود تو

تجسم اطمینان است؛

باش تا به خویشتم

ایمان بیاورم.

تنها کلام تو

نوید بخش شادمانی ست؛

سخن بگو، نازنین

تا از خویشتن بیخودم کنی!

سخن بگو، نازنین.