یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

پائیز

باز جنجال رنگ،

باز غوغای باد!

□

خورشید خمیده قامت،

هنوز شب نرسیده،

به بستر می خزد؛

و اگر باران رحم نمی کرد،

آتشی که در دل جنگل افتاده،

درختان بیچاره را

همچون دل عاشق من

می سوخت.

این قطره های اشک را

از من دریغ نکنید!

□

اطلسی ها

سرمای صبحگاهی را

تاب نیاورده اند؛

چه انتظار عبثی!

مرگ اطلسی ها را

نظاره می کنم،

چونان پزشکی

که بیماری محتضر را!

ناتوانی آغاز ناامیدی ست!

□

فصلی دیگر آمده است،

موسمی که

در آخرین تلاش قبل از مرگ

آرامش سبز را

با آتش بازی رنگارنگ

بر هم می زند؛

"عشق پیری گر بجنبد!"

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
شعر پاییز زیر پوست می رود
تصویرها خیلی فریبنده است و مامانی !