یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

پائیز

باز جنجال رنگ،

باز غوغای باد!

خورشید خمیده قامت،

هنوز شب نرسیده،

به بستر می خزد؛

و اگر باران رحم نمی کرد،

آتشی که در دل جنگل افتاده،

درختان بیچاره را

همچون دل عاشق من

می سوخت.

این قطره های اشک را

از من دریغ نکنید!

اطلسی ها

سرمای صبحگاهی را

تاب نیاورده اند؛

چه انتظار عبثی!

مرگ اطلسی ها را

نظاره می کنم،

چونان پزشکی

که بیماری محتضر را!

ناتوانی آغاز ناامیدی ست!

فصلی دیگر آمده است،

موسمی که

در آخرین تلاش قبل از مرگ

آرامش سبز را

با آتش بازی رنگارنگ

بر هم می زند؛

"عشق پیری گر بجنبد!"

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سلام
شعر پاییز زیر پوست می رود
تصویرها خیلی فریبنده است و مامانی !