یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

چیزی نمانده

در حوالی زمستان

در حاشیه برف و بوران

در یک صبحدم سرد تهران

زاده شدم.

پدرم

مثل کویر گرم بود.

مادرم

مثل گل شمعدانی

با همه چیز می ساخت.

و من،

در میانه شن و شمعدانی،

در میان برادر هایم

که گل های خار دار خانه مان بودند،

روزی یک میلیمتر

قد کشیدم

تا دیگر پسر های "اختیاری"

که خیال می کردند

مالک بلامنازع "رستم آباد" هستند

نتوانند جلوی بازی مان را

در زمین فوتبال "پاتخت" بگیرند!

ارتجاع سیاه که آمد

چهارده سالم بود

و دختر همسایه مان را

در زیر نگاه بخیل پسران محله

تا در مدرسه اش همراهی می کردم

و شب که می شد

با یاد دختر همسایه

به بستر می رفتم

و در کلاس شرعیات

یاد می گرفتم که

چقدر لازم است

به گرمابه "ده بالا" بروم!

حمام هفته ای یک بار بود،

و من هر روز صبح

حمام لازم بودم.

لعنت به دختر همسایه!

در دانشگاه،

ارتجاع سیاه

به نفع ارتجاع سرخ

صحنه زندگی ام را ترک کرد:

در "دن آرام" شنا می کردم

در رویای "سرزمین نو آباد"

با دخترانی

که دیگر دختر همسایه مان نبودند،

در کوچه باغ های نیاز جسم

پرسه می زدم

و حمام دری داشت

که به داخل اتاق خوابم باز می شد.

هرچند که با حافظ و سعدی دوست بودم،

نزدیکی های شهر "بامداد"

با شعر آشنا شدم.

و عشق را در جام شعر ریختم

و تا مدتها

چندان سرمست بودم

که زندگی خوابی شیرین بود

که تنها به صدای خنده های کودکی

که ناگاه

از دل بیخبری

زاده شد

از آن بیدار شدم.

چشم هایم را مالیدم

و هنوز به روشنایی عادت نکرده بودم

که صدای خنده های کودکانه

دنیایم را اشغال کرد،

و دیگر عشق را در جام شعر نمی نوشیدم

و دیگر کمتر به شهر "بامداد" سفر می کردم.

و "هشت کتاب"

در قفسه های کتابخانه ام

خاک می خورد.

چندی نگذشت که

خنده های کودکانه

به خواسته های بزرگانه بدل شد:

چوب اسکی،

کفش نایکی،

جین رانگلر آمریکایی...

بعد

آنقدر همه چیز

تند تند گذشت

که هیچ چیز را بدرستی

بخاطر ندارم:

عشق

زندان

فرار

دوری

دلتنگی

اندوه

دلتنگی

اندوه

و دلتنگی

تا امروز

که اندازه اندوه و دلتنگی

آنقدر گران شده است

که جای زندگی را گرفته است

و با زندگی مترادف شده است.

اما

دیگر افق نزدیک است

پس باکی نیست!

دلتنگی را

بگو

هرچه می خواهد بتازد؛

اندوه را

بگو

هرچه در توان دارد

بکار آرد!

دیگر اشکی نمانده است!

۱ نظر:

ناشناس گفت...

شعر قابل فهم و ملموسی است برای نسل سوخته. دلتنگی اندوه